حرفی نیست،بغضی نیست،اشکی نیست
تنها گلایه ای ست کوچک، به اندازه ی
هجوم احساسی سرد که در وجودت برایم باقی ست
ترس است، از نگاه های بی پرده ی تو
که مرا در خیال مست بی اراده ی افکارت
به رسوایی می نشاند
کینه ای نیست ،جز کهنه خیالی محو
از آخرین حضور سنگینت
که بی تبسم از کنارم گذشتی...
که آن هم از یادم می رود
حسرت است،
برگ برگ خاطرات مچاله شده ی قلبم
که با نُتی
... دیدن ادامه ››
زخمی
از لا به لای نفسهایم جیغ می کشد
تاریک است آسمان سقفی که
یادواره ها ی سرخ رنگش
تنها یادگاری توست
من
سالهاست که در هوایت گم شده ام
تو
با دلدادگی های بیشمارت چــــــه هـــا می کنی؟
از: خود