سیتن: خداوندگارا، شهبانو مرده است.
مکبث: روزی میبایست میمرد. زمانی میبایست این خبر را میآوردند. فردا و فردا و فردا، میخزد با گامهای کوچک از روزی به روزی تا که بسپارد به پایان رشتهی طومار هر دوران. و دیروزان و دیروزان کجا بودست ما دیوانگان را جز نشانی از غبار اندوه راه مرگ. فرومیر، آی، ای شمعک، فرومیر، آی، که نباشد زندگانی هیچ الا سایهای لغزان و بازیهای بازیپیشهای نادان که بازد چند گاهی پرخروش و جوش نقشی اندرین میدان و انگه هیچ! زندگی افسانهای ست کز لب شوریده مغزی گفته آید سربهسر خشم و خروش و غرش و غوغا، لیک بیمعنا.
مکبث-ویلیام شکسپیر-پردهی پنجم-مجلس پنجم
از ترجمه داریوش آشوری
Lady Macbeth-Alfred Stevens