در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | آراز بارسقیان درباره نمایش بی پدر: دستِ حبهٔ انگور و دل‌ورودهٔ شنگول و تئاترِ تهیِ [آب‌هندوانهٔ] مبتذل:
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 11:50:24

دستِ حبهٔ انگور و دل‌ورودهٔ شنگول و تئاترِ تهیِ [آب‌هندوانهٔ] مبتذل: هفت سال بعد
یادداشتی بر نمایش «بی‌پدر» نوشته و کار محمد مساوات
آراز بارسقیان
پیش از خواندن:
به خودم فرصتی دادم؛ خواستم ببینم نوشتهٔ هفت سال پیشم همچنان در مقابل تئاتری که هفت سال پیش دیدم می‌ایستد؟ آیا من تغییری کرده‌ام و نگاهم عوض شده است؟ آیا لازم است متن قبلی را به طور تمام دور بیندازم و چیزی تازه بنویسم؟ متاسفانه متوجه شدم که متن همچنان به قوت خود باقی است و کافی است اندکی به آن اضافه کنم تا برای امروز بیشتر معنا پیدا بکند. یک سری ارجاع به کار اضافه کردم. به موازات هر چیزی که خواستم حذف شود، از جملهٔ اصطلاح تئاتر آب‌هندوانه‌ای که جایگزینش تئاتر تهی است را در [] آورده‌ام. هر چه در [] می‌آید یعنی دیگر امروز به وجودش اصراری نیست. هر چیزی که در () آورده شده است حرف‌های نسخهٔ امروز است.
اجرا و متن پیش رو نشان از پیشرفت و پسرفت و درجا زدن آدم‌ها و تئاتر ایران است.
همین.


تذکر: بزبز قندی یا شَنگول و مَنگول داستانی ... دیدن ادامه ›› کودکانه است. اصلی این داستان آلمانی است و توسط برادران گریم گردآوری تحت عنوان The Wolf and the Seven Young Kids ارائه شده است. روزی که محمد مساوات در برنامهٔ نقد تئاتر که از شبکهٔ چهار سیما پخش می‌شد آمد نشست از نقدی صحبت که یکی نسبت به کار سوراخ کرده بود و ناراحتی خودش را از این کار ابراز کرد، خیلی سخت نبود پیدا کردن ارتباط بین خود او و کارگردان آن کارِ دیگر یعنی جابر رمضانی. دارم از نقدی که بر کار سوراخ جابر رمضانی کرده بودم صحبت می‌کنم. اما گفتن دربارهٔ این ارتباط تا زمانی که عیان نمی‌شد، حرفی بی‌مورد بود اما امروز، اردیبهشت ۱۳۹۶، یعنی بعد از گذشت حدود یک سال، می‌بینیم که جابر رمضانی مدیر تولید کاری شده که به قول معروف یا همان تهیه‌اش شباهت بسیار زیادی با کار اخیر خود جابر رمضانی یعنی نمایش سوراخ دارد. این را در شباهت صحنه پردازی، ساخت دکور کار و حتی نوع لباس‌های به کار رفته شده و سایر جزییات ظاهری نمایش می‌شود دید. (در کاری که امسال ارائه شد مجری طرح جابر رمضانی نبود. به نظر می‌رسد که در زمینهٔ تماشاگر کارگردان دچار خودبسندگی بیشتری شده بود اما زیرساخت اجرا همان بود. بازیگران اصلی چند تغییر داشتند و تقریباً تیم اجرایی هم عوض شده بود. عمده‌ترین تغییر در نبودِ محمد قدس و جابر رمضانی بود.)
حتی این مورد که فاصلهٔ صحنهٔ ساخته شده با جایگاه تماشاگران به نسبت ابعاد سالن، شباهتی به میزان فاصله‌ای داشت که نمایش سوراخ برای طراحی صحنه‌اش در نظر گرفته بود. این بدین معناست که از یک تئاتر تهی پرت شده‌ایم به تئاتر تهی دیگر؟ این سال‌ها اگر اهالی تئاتر ایران، روی یک فرد به عنوان «درام» نویس نسل جدید کار کرده باشند، در کمال تعجب کسی نیست جز محمد مساوات. (این عنوان در طول هفت سال گذشته از او تقریباً گرفته شده است و بیشتر به او عنوان کارگردان داده‌اند. کارگردانی با برگزاری کلاس‌های بازیگری سعی در گسترش عقاید تئاتری خود می‌دهد. هر چند هنوز هم تلاش با عنواین زمانی دهان‌پر کن همچون «سه نمایشنامه از محمد مساوات» تاکیدی بر نمایشنامه‌نویس بودن او شود ولی تلاش‌های نافرجامی است که عمده ضعف موجود به خاطر ماهیت خودِ نمایشنامه‌هاست.)
(در آن زمان) از او به عنوان نمایشنامهنویس نسل جدید یاد می‌کنند، به او نشان «استاد محمد» می‌دهند و فکر می‌کنند اگر در سالنشان «مساوات»، «بیضایی» اجرا کند، چه اتفاقی بزرگی است. این به کنار، ادعای نیمه مشهور مساوت هم به کنار که در مصاحبه‌ای رسمی گفته بود لایق جایزهٔ پولیتزر است. این حرف‌ها (ی افیونی) را می‌شود جدی گرفت و آنقدر بر طبلش کوبید که طرف که هیچ، دیگران را هم حیرت زده کرد. مثلاً می‌شود گفت تو باید حتماً متولد آمریکا (نه شهروند انگلیسی) باشی تا پولیتزر ببری. [شخصاً حرف سطحی است، اما حقیقت است.] یا نه، به عنوان کسی که بیشتر از بیست نمایشنامهٔ جایزهی پولیتزر برده ترجمه کردم ـ نمی‌گویم با دو نفر از برندگان این جایزه ارتباط دورادوری هم دارم ـ می‌گویم بی‌پدر مساوات که هیچ، همان نمایشنامه‌ها ـ در اصل نانمایشنامه‌های ـ ظاهراً شاخص این شخص برای داوران جایزهٔ پولیتزر پذیرفتنی نیستند. این را به احتساب آرای آن‌ها در مقابل آثار جایزه برده می‌گویم و حاضرم در جلسه‌ای (هر جلسه‌ای) یکی از آثار شاخص این شخص را با یکی از آثار عادی جایزهی پولیتزر برده مقایسه کنم تا اعتماد به نفس بی‌اندازه کاذب این فرد را برای حضار مشخص کنم. ولی از این امور می‌گذریم و به نمایش می‌پردازیم. (هر چند در سال‌های اخیر کمی وضعیت جایزه دادن به آثار پولیتزر نازل شده است و حتی الان که نگاه می‌کنم بعید نمی‌دانم ایشان این جایزه را هم ببرند.)
فقط در جهان تئاتر تهی است که اینقدر سریع ابتذال می‌تواند رشد کند. منظور؟ واضح است. بیایم نمایش را بررسی کنیم. شنگول و منگول و حبهٔ انگور منتظر مادرشان هستند. مادرشان با آقا گرگه و پسر آقا گرگه یعنی گرگک به خانه برمی‌گردد. علاقهٔ شدید جنسی بین مامان‌بزی و آقا گرگه موج میزند، علاقه‌ای بیش از اندازه زیاد. آنقدر که مادر نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و به دام آقا گرگه افتاده. اما مشکل پابرجاست. آقا گرگه آقای گرگ است و نیاز به گوشت خواریش را نمی‌تواند نفی بکند. پسرش هم همین طور و چه موردی بهتر از بچه‌های مامان بزی؟ گرگک دست خواهر ناتنی‌اش، حبهٔ انگور را می‌کَند. یک شب آقا گرگه سعی می‌کند یکی از بچه‌ها را بخورد که مامان بزی از راه می‌رسد. آقا گرگه یکهو دچار تحول می‌شود و بی‌دلیل (بدون هیچ دلیل دراماتیکی ـ مگر شهوت بیش‌اندازه به مامان‌بزی و نوعی حرف شنوی بی‌قید و بند مردانه از زنی که به ظاهر تحکم دارد) تصمیم می‌گیرد در قلبش شبیه بزها شود. از آن طرف مامان بزی و بچه‌هایش هم تصمیم می‌گیرند یک مرتبه شبیه گرگ‌ها بشوند (باز بدون دلیل خاصی ـ مگر اینکه تنها دلیل را هیجانِ کشف چیزهای ناشناخته بدانیم) و این طوری است که جاها عوض می‌شود. گرگک (البته با کمی مقاومت‌های نوجوانانه) هم به همراهی پدر تبدیل به بز می‌شود و با هم علف می‌خورند، در این بین بچه‌ها مامان بزی به جان هم میافتند و برای خوردن گوشت همدیگر از هیچ تلاشی فروگذاری نمی‌کنند. ما با جنازهٔ شنگول مواجه می‌شویم. دل و روده‌اش بیرون ریخته شده و همه به دنبال گناهکار می‌گردند و آخر سر به این نتیجه می‌رسند که شنگول خودش خودش را خورده و این طوری است که معما حل می‌شود. حال آن‌ها می‌مانند و جنازهٔ گند گرفتهٔ شنگول. جنازهای که آخر سر تصمیم به خوردن دسته جمعی‌اش می‌گیرند و این طوری است که داستان در حمامی از خون و استفراغ تمام می‌شود.
خب اتفاقاً با استفاده از هز کدام از این موارد روایی می‌تواند به نقد نمایش بی‌پدر نشست. اما من همچنان بر همان استفاده از عناصر نمایشهای تئاتر تهی برای نقد این نمایش پافشاری می‌کنم و سعی می‌کنم ترکیبی بین عناصر تئاتر تهی و (مفاهیم موجود در متن) شده پیدا کنم. گفتیم تئاتر تهی نمایشنامهنویسیاش شکلی بسیار واضح دارد. راه درک ادراک آثار خواندن این چنین آثار است. (در نگاه اول) خوانش این چنینی از نمایش بیپدر کار سختی است [چون از نقطه‌ای به بعد بازیگران بدون دیالوگ کار را پیش می‌بردند و دیدن چنین چیزی در متن، منوط به تماشای اجرا است.] (در واقع سختی در این است که شما باید در کنار شنیدن دیالوگ‌هایی که گاهی در خودشان شوخی‌های روزمره را دارند، حالت‌های بازیگران را تماشا کنی. همین نمایش را بیشتر به یک Performance یا اجرای از پیش طراحی شده نزدیک می‌کند. در اینجا اجرا دارای بداهه نیست و همه‌چیز از قبل طراحی شده است. در مورد این نمایش که در اصل اجرا هفت سال قبل طراحی شده بود. پس حرکت‌ها چیزی است که رویش خیلی کار می‌شود و این طوری است که ما جنبهٔ کارگردانی کار را داریم. جنبه‌ای که واردش نمی‌شویم و یک دلیل آن به خاطر نابالغ بودن محتوا است. محتوایی که همچنان بعد از هفت سال همچنان نابالغانه است و کارگردان با اجرای دوبارهٔ آن دارد نشان می‌دهد به بلوغ فکری نرسیده است.)


.....
بقیه‌ی این مطلب را می‌توانید به خاطر محدودیت‌ در تعداد کلمات کامنت در اینجا بخوانید:

https://vrgl.ir/yV1o8
کامل خوندن مطلبت رو: کاری به خشم و دعواهی پیشینه داری که در سایه روشن گفتی ندارم.
ولی من نمایش بی پدر رو اینطور میبینم: کارگردان قصد نزدیک کردن مخاطبانش به تاریکخانه روان مان را دارد، از داستان شنگول و منگول که همه در کودکی شنیده ایم استفاده میکند که صمیمانه و کم هراس تر بتوانیم وارد این اتاق های تاریک و راز آلود
شویم. ارتباط من با دو اثری که از ایشان دیدم اینگونه است.
شاید شخصیت مساوات آنگونه که من خیال میکنم یا آنگونه که حتی شما میگویی نباشد، اما نمیتوان اثر گذاری این نمایش را انکار کرد.
۰۲ اسفند ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید