تنها یک واژه
حرف های ما هنوز ناتمام. تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی. همیشه پیش از آنکه بخواهی لحظه عزیمت ناگزیر می شود
آی ای دریغ و حسرت همیشگی، ناگهان چقدر زود دیر می شود
به نیمه پایانی رویایت اگر می رسیدم خوشه یاسی می هشتم کنار
دلت و شقایقی در کنار بالشت. تا بامداد دیده بر عشق بگشایی و رد خون که بگیری برسی به قتلگاه دلم
در حاشیه چشمانت آنجا که مژه تمام می شود
... دیدن ادامه ››
برای من جایی تعبیه کن
قول می دهم با اولین بغض خودم را به خاک پایت برسانم
تمام راه ها را به رویم بسته اند. از مژه هایت بالا آماده ام، چشمهایت را نبند
به گمانت بیشتر من گریستم یا ابر / از دامنت بپرس و از دریا
دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت / کی شود پیش قدمهای تو اسپند شوم
حالم را پرسیدنت گفتم روبه راهم، نمی دانند رو به راهی هستم که تو رفته ای
نبودنت را با ساعت شنی اندازه می گیرم، یک صحرا گذشته است
مثل آنکه شاهرگ احساسم را زده باشی، بند نمی آید دوست داشتنت
از ضیافت دیشب خاطره چند لیوان خالی. از حضور تو سکوت چشمانی خیس و از من گذر باد مانده است بر برگ صنوبر پیر.
امروز، فردا و دیگر روزه نیامده، خاطره و سکوت گذر باد است بر برگ صنوبر پیر
نوشیدمت به یاد تو فنجان لب شکسته چای همیشه را، تا تو باشی عقیق داغ
یگانه ماندنیم، سرخ تا همیشه
عشق در دل ماند یار از دست رفت/دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم بر کام دل / کی رسم چون روزگار از دست رفت
وقت و رای و زور و زر بودم، دریغ / کن دراین غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند / صبر و آرام و قرار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود / چون زمام اختیار از دست رفت
گر من از پایم درآیم گو درآ / بهتر از من صدهزار از دست رفت
جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال / شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
دگر به گوش فراموش عهد، سنگین دل / پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی / به راه بادیه داند قدر آب زلال
جماعتی که نظر را حرام می دانند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن مرد است در کمند غزال
به ناله کار میسر نمی شود سعدی / ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن / ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها / خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی / بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد / پس من چگونه گویم این درد را دوا کن
دلگرمی های تو بال های منند چیزی بگو.
گاهی چنانم بی تو، که عبور گربه لاغری از کنارم نگرانم می کند.
دخترم به اولین پرنده که رسیدی سلام کن. مسیر آسمان همیشه از دومین پرنده آغاز می شود.
با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت / با هر چه رود راه تو را می توام سرود
بیم از حصار نیست که هر قفل بسته را با دستهای روشن تو می توان گشود
دوست دارمت نه به سان گذشته که چونان این لحظه، این آن بی تو بودن
نه نفس دارم و نای نفس، تنها یک واژه
می میرمت