سلام همسفر من B-077
خوبی گیسو جانم . خودم این اسم رو برات انتخاب کردم بر اساس اولین نور زیبایی که از تو دیدم . تو اونجا خوابیده بودی و من از تو هیچ نمیدانستم فقط بهم گفته بودند که نیاز به کمک داری و اونجا اولین لحظه مواجهه من با خودم بود. با خودم فکر میکردم که چطور میتوانم کمکت کنم ، چطور میتوانم حالت را خوب کنم .اجازه دارم دستهایت را بگیرم و صدایت بزنم یا باید همینطور فقط کنارت بشینم و شاهد لرزیدن دستات باشم ؟. خودم را رها کردم و دستهایت را لمس کردم ، صدایت کردم و تو هم پاسخ دادی و من را با خودت بردی پیش خودم ، جایی که پر از ستاره و نور بود به همراه ترس ها ، دردها و زخم های کودکی ام .
تو به من کمک کردی تا به ستاره هایم بیشتر فکر کنم ، ستاره هایی که همیشه داشتمشان و زندگیم را قشنگ کرده اند و احساس بودن را به من بخشیده اند . تو آن زخم ها را نوازش کردی و به من پیشنهاد دادی ترس هایم را از درون جعبه سیاه بیرون بیاورم و دردها یم را فریاد بزنم .حس میکردم سالهاست که میشناسمت و دوستت داشته ام . در طی این سفر تو با من بودی ، تو خود من بودی و من تو بودم هیچ فاصله ای بین ما نبود . اون دخترکوچولویی که یک وقتهایی خودش رو فراموش کرده بود و می ترسید فریاد بزند و فکر میکرد که باید حال همه را خوب کند،در کنار تو و دست در دست تو خودش را رها کرد، جیغ کشید ، خندید ، گریه کرد ، چرخید، شادی کرد و تو را در آغوش کشید . تو یعنی من . منی که مدتها گم شده بود دوباره اجازه پیدا کرد تو یعنی خودش رو دوست داشته باشد و خودش باشد.
الهام عزیز بابت تجربه قشنگی که بهم بخشیدی ، از تو ممنونم . هنرت را خیلی دوست داشتم .