فقط بمانم و آن صبح را ببینم من
که آخر از پس غربت برآمدهست وطن
به سختجانی صبر از غسق عبور کنم
که چشم من به جمال فلق شود روشن
شکار مرگم و منتکش اجل چندان
که میکشید خمار منیژه را بیژن
ولی به شوق رهایی چنان زند قلبم
که سم به خاک زند رو به جفت خود توسن
به عشق یک دو نفس در هوای آزادی
فقط نمیرم و آن روز را ببینم من
#سیدحامد_احمدی