در زمانهی بیدلیلی برای هر چیز،
آوار چنان فشردهام کرده که با هر بازدم، دم ناممکنتر میشود؛
آنچنان که تابِ دیدنش از پسِ هیچ خدایی برنمیآید و زندهماندن ممتنع شده است.
با اینهمه، با شما در تناقضم: مرگ قطعیتر از فرداست و ما هر بار خطا میکنیم، جز یکبار؛ و به قول آلمانیها، «یکبار، هیچبار است». با وجود این باورِ عمیق، شما چاهِ خود را در من کندید.
در حالِ دشوارِ زیست، دیدنتان برایم مایهی افتخار شد، تلاشی سختجان و دیدنی به نمایش گذاشتید.