نیمهشب که میگذرد، شهر آرام میشود اما آدم نه.
در سکوت پشتِ پنجره، صدای دور موتور یک ماشین میپیچد و بعد، همهچیز دوباره فرو میرود در همان خلأیی که فقط بیخوابی میشناسد.
چراغها خاموشند، اما خاطرهها بیدار؛ مثل مهمانهایی که قرار نبود بمانند و حالا روی صندلیهای ذهن لم دادهاند.
باد پرده را کمی تکان میدهد و برای لحظهای کوتاه، آدم خیال میکند دوباره نوجوان است؛ آن روزهایی که بیدلیل بیدار میماند و خیالهای روشن، تاریکی
... دیدن ادامه ››
را میجویدند.
اما حالا، تنها صدای قلبی مانده و ساعتی که لجوجانه جلو میرود.
نیمهشب گذشته،
اما انگار هنوز کسی در جایی عمیق منتظر است خواب خودش را پیدا کند.
مهدی یوردخانی