در اردیبهشت، بوی گلهای بهارنارنج در کوچههای خاکی میپیچد و آدم را تا دلِ خاطرات کودکی میبرد. همان روزهایی که خانهی مادربزرگ، پناه همیشگی ما بود؛ با دیوارهای کاهگلی، حوضی آبی در میان حیاط و صدای سماوری که همیشه در گوشهای آرام میجوشید.
در آن خانهی ساده، بهار معنای دیگری داشت. نسیم سبک از پنجره میوزید و پردهها را میرقصاند، و ما بچهها در بازیهای کودکانهمان غرق بودیم؛ وسطی، لیلی، هفتسنگ… با خندههایی که تا عصر، در کوچههای دهه شصت میپیچید. دنیا کوچک بود، اما دلها بزرگ. هیچکس عجله نداشت و حتی زمان هم آهستهتر میگذشت.
اردیبهشتِ آن سالها، فصلی بود برای زندگی. گل که میشکفت، مادربزرگ میگفت: «بهار اومده، دلِ آدمم باید تازه بشه.» و راست میگفت. هنوز هم هر بار که بوی خاک نمخورده بعد از باران را حس میکنم، آرامشی درونم میدود که از همان حیاط و همان روزهای بیتکلف میآید—آرامشی از جنس کودکی، از جنس خانهی مادربزرگ، از جنس اردیبهشتِ دههی شصت. 🌿
مهدی یوردخانی