پنجشنبه که میرسد، انگار هوا هم بوی دیگری میگیرد. بوی تعطیلی، بوی خانه، بوی مادربزرگ دمِ صبح. پرده را که کنار میزنی، نور، نرم و طلایی میخزد روی فرش. هنوز صدای جاروبرقی همسایه نیامده، هنوز بوی نان تازه از تنور همسایه بغلی نیامده. فقط سکوت است و نور و این حس غریبِ آشنا. حسِ پنجشنبههای کودکی. یادش بخیر، آن روزها انگار زمان کندتر میگذشت، اما خاطراتش حالا با سرعت برق و باد در ذهن میدوند. انگار همین دیروز بود که صبح زود، قبل از همه بیدار میشدم و میرفتم کنار پنجره، منتظرِ شروعِ یک روزِ تعطیلِ دوستداشتنی. آن روزها، پنجشنبهها شروعِ آرامش بودند، قبل از هیاهوی جمعه. حالا اما… حالا پنجشنبهها بیشتر بوی دلتنگی میدهند. دلتنگی برای آن روزها، برای آن آدمها، برای آن حسِ نابِ صبحِ پنجشنبه.
مهدی یوردخانی