با مهر کنار هم باشیم
گمان میکنم آنها که دستشان به دهانشان میرسد، مستاجر دارند، مشتری وارد مغازهشان میشود، تعمیرکارند، کارگر دارند و... فرصت خوبی نصیبشان شد تا با بخشش، صبوری، مهرورزی و... درد جنگ و کمبودها را جبران کنند.
امروز که دارم این مطلب را مینویسم روزهای زیادی از آغاز جنگ میگذرد اما مثل روز اول نیستم که مشتاق شنیدن خبر بودم . حالا ترجیح میدهم هیچ خبری را نشنوم . آنقدر در این ایام از طرفین، از مردم از… دروغ شنیدهام که دلم میخواهد بروم جایی که صدای هیچ خبرپخشکنی شنیده نشود . دروغهای زیادی که میگویند فقط حالم را بد میکند . روزگار عجیبی شده؛ دروغگویان وحمالان دروغ روز به روزبیشتر میشوند. دیگر کنجکاو نیستم تا بدانم کجا را زدهاند و… انسانیتم ترک برنداشته . حساسیتم کم نشده . فقط از دروغ شنیدن خسته شدهام. گمانم از یازدهمین روز جنگ بود که تصمیم گرفتم به سینما و کتاب پناه ببرم . با پل توماس اندرسن هم شروع کردم . با فیلم ماگنولیا که گویا خودش هم به آن
... دیدن ادامه ››
علاقه دارد .
بعد هم رفتم سراغ رابرت آلتمن و… اما مگر چقدر میشود فیلم دید؟ چند روز از خبرها دور ماند و… برناردو برتولوچی جایی در فیلم آخرین تانگو در پاریس توی دهان شخصیتش جملهای گذاشته است که این روزها کاملا درکش میکنم (شما نمیتوانید در اتاق مخفی شوید، واقعیت از پنجره میآید) و جنگ واقعیت تلخی است که دیوارها هم نمیتوانند ما را از آن پنهان کنند. نمیدانم چند روز در خانه میمانم اما خیلی زود چاردیواری خانه کلافهام میکند . میگویم بروم دوری بزنم تا بادی به کلهام بخورد .
به خودم میگویم و میروم . شهر هیچ شباهتی به شهری نداردکه هواپیماهای دشمن بالاش چرخ میزنند . مردم آرام و مثل همیشه در حال حرکت هستند . توی سرشان چه میگذرد معلوم نیست و مشخص نمیشود نگرانی و اضطراب کجای زندگیشان جا خوش کرده است . مشخصترین و دلچسبترین صحنه زمانه جنگ را کمی جلوتر وقتی میبینم که از کوچهای وارد خیابان فردوسی میشوم.
صحنهای که حالم را خوب میکند . خوب خوب که نه! شادی و اندوه تنگ دلم را پر میکند . مرد زبالهگردی گاری دستیاش را با کیسهای بزرگ و پری، سر کوچه پارک کرده (پارک کرده؟) و دارد زبالههایی که جمع کرده (غنیمتهای آشغالی، آشغالهای دوست داشتنی، بازیافتیهایی که نان میشوند و…؟) را بالا و پایین میکند دو پسر خردسال همراهش هستند و یکی با اشتیاق دارد دور و بر پدرش میگردد وبا شادی چیزهایی میگوید . پدر کالسکه یا روروکی را دست گرفته و بالا و پایین میکند. شادی پسر به خاطر همان است . روروک نسبتا نو است و حتی سفیدیش هنوز چرک نشده. مرد روروک را بالای گونی زباله میگذارد و پسرش را میگذارد داخلش . پسرک با کلیدهای جلوی روروک ور میرود وصدایسازی را از آن بیرون میکشد. کیف میکند و کیفش انگار مسری باشد به جانم میافتد.
بعد از آن خیابانگردی و آن لحظه که بد و خوب را با هم داشت دیگر از جنگ وحشتی ندارم . نه اینکه جنگ بد نباشد که هست! نه اینکه از جنگ افروزان و جنگ طلبان بدم نیاید که میآید . نه اینکه … اما گمان میکنم برای گذر از این اتفاق شوم، از این روزهای خیلی بد باید بیشتر از گذشته حواسمان به زیباییهای زندگی باشد . زیباییهایی که اگر در چهره دیگران باشد جالبتر است (یا حداقل من اینطور فکر میکنم) به خاطر همین است که گمان میکنم آنها که دستشان به دهانشان میرسد، مستاجر دارند، مشتری وارد مغازهشان میشود، تعمیرکارند، کارگر دارند و… فرصت خوبی نصیبشان شد تا با بخشش، صبوری، مهرورزی و… درد جنگ و کمبودها را جبران کنند و نگذارند اندوه نشسته بر چهرهها بیشتر شود . خلاصه کنم در این روزهای جنگ و نامرادی و نداری با مهر کنار هم باشیم.