گادفری روز را در گوری خالی در قبرستان پشت عمارت می خوابد و هنگامی که پهنه ی آسمان به رنگ خون درمی آید، برمی خیزد، در حالی که عطش گلویش را در آغوش گرفته و باید برای شکار به جنگل نزدیک عمارت روستایی برود.
در جایش نیم خیز می شود، در حالی که انگار نیاز دارد فکر ایزابل در ذهنش را قبل از رگ هایش تغذیه کند.
"ایزابل، واقعا چرا؟ آیا نمی توانستی او را که در حقت ظلم کرده، فقط در گورستان خاطراتت دفن کنی، بدون آنکه او را ببخشی یا کاملا فراموش کنی؟
من این کار را کردم. برایت تعریف کردم. به یاد داری؟ راهبی که مرا زجر داده و بارها تا مرز جنون برده بود و من نمی دانم آیا هرگز می توانم او را کاملا ببخشم یا نه. اما من سعی کردم قلبم را به او نرم کنم و حالا هر بار که به یادش می افتم یا می بینمش، شعله های خشم در درونم کمتر و کمتر زبانه می کشند.
و البته حالا من او را درک می کنم. می فهمم آنچه در قالب رنج برای رستگاری بر من فرود می آورد، ابزاری بود برای فرو نشاندن خشمش از پدری که ترکش
... دیدن ادامه ››
کرده بود.
ایزابل، آیا تو نیز نمی توانی به این فکر کنی که ظالمان در حقت چرا با تو چنین کردند یا می کنند و سعی کنی آن ها را نه ببخشی یا فراموش کنی، بلکه بفهمی؟"
این ها را در حالی به زبان می آورد که در خیالش دستان ایزابل را در دستانش گرفته و چشمان کهربایی اش را به چشمان آبی او دوخته.