ایونت اقلیت ها
۳
رام کننده ی تاریکی و نور
قبلا یک بار در جنگ شرکت کردم. علیه بدل کننده ام. بر خلاف همرزمانم نمی جنگیدم تا او را به بند بکشم، بلکه فقط نمی خواستم او از دام یک زنجیر
... دیدن ادامه ››
به زنجیری دیگر بیفتد. می ترسیدم او به سمت نوری حرکت کند که در نهایت ممکن است ویرانش کند. حالا خودم دارم به سمت آن نور می روم.
و نبرد امشب، متعلق به من نیست. من چهره های در هم جمع شده از ترس را می بینم، چشمانی که ملتمسانه به من خیره می شوند، دستانی که به سمتم دراز می شوند. اما فقط آن ها را با سوگی در قلبم تنها می گذارم. نباید درگیر شوم و خودم را در معرض مرگ قرار دهم. باید برای ایزابل زنده بمانم.
به هاگوارتز رسیده ام و از دیواری بالا رفته ام و در حال حرکت روی سقوفم. با پشتی اندک خمیده، سری رو به پایین و قدم های آهسته و می کوشم نه توجه انسان ها را به خود جلب کنم و نه گونه های دیگر را. با این حال صدایی مرا خطاب قرار می دهد، نرم و آرام. به سمتش برمی گردم و آستریکس را می بینم. او نقابش را برداشته و چشمان قهوه ای رنگش به من دوخته شده.
آستریکس:
"تو امشب برای ایزابل آمده ای. همین طور است، مگر نه گادفری؟"
من:
"بله دوست من. تو از احساساتم به او خبر داری. قبلا برایت گفته ام."
آستریکس:
"بله و من هم به تو گفته بودم که تو و او برای هم خوب نیستید. پیوند بین تو و او یعنی ویرانی، به خصوص اگر بخواهی او را بدل کنی."
من:
"می فهمم چه می گویی، آستریکس. اما من نیاز دارم این کار را بکنم. باید تلاش کنم او را به سمت نور بیاورم. نمی توانم رهایش کنم."
آستریکس:
"گادفری، تو حتی در مورد عزیمت خودت به نور هم مطمئن نیستی. از یک سوی چنگال هایی سپید قلبت را به سمت روشنایی ای ویرانگر می کشند و از یک سوی باتلاق تاریکی اغواگر در گوش هایت لالایی می خواند و تو بین پرواز و آرمیدن در تابوتت سر در گمی.
با این اوصاف چه طور ممکن است بتوانی به ایزابل کمک کنی؟"
من:
"وجود او در کنارم به من کمک خواهد کرد که ثابت قدم شوم. شاید اکنون متزلزل باشم، اما وقتی دوباره دستانش در دستانم قرار گیرد، نگاه هایمان در هم گره بخورد، در آن وقت می توانم به جای این بند باریک روی یک زمین سفت قدم بردارم."
آستریکس:
"شاید همین طور شود که تو می گویی. اما حتی اگر خودت هم روحت را با آرامش به نور بسپاری، همچنان قادر نخواهی بود ایزابل را نجات دهی. او شبیه به بدل کننده ات است. نور او را در خود ذوب می کند."
من:
"من درباره ی مارکیز مالخازار اشتباه می کردم. او اکنون در کنار دوک گابریل حالش خوب است. روحش آرام است."
آستریکس:
"شاید آرام است، چون گرم شده، اما در واقع دارد اندک اندک ذوب می شود."
من:
"آستریکس، نمی خواهم دیگر به آن عقیده پایبند باشم که برخی موجودات برای تاریکی خلق شده اند. هر کدام از ما می توانیم به نوبه ی خود به سمت نور حرکت کنیم."
آستریکس:
"شاید این طور باشد، گادفری. اما من نمی خواهم خطر کنم. تو و ایزابل هر دو برای من مهم هستید. اگر او را بدل کنی، یا در نور می سوزانی اش یا توسط کینه ی او بلعیده می شوی."
من:
"تو می خواهی با من بجنگی، آستریکس؟"
آستریکس:
"بله، گادفری عزیزم. تو را می گیرم و در یک تابوت محبوست می کنم. نگران نباش. به خوبی از تو مراقبت می کنم و به تو خون می نوشانم. و فقط من و تو نخواهیم بود. من ایزابل را بدل می کنم و نزد خودمان می آورم. میل او به تاریکی و اشتیاق تو به نور را نرم می کنم. این بهترین مسیر برای تو و اوست."
من:
"سعادتی که تو برای ما در نظر داری، در جهنم است."
آستریکس:
"آن را بپذیر، چون در بهشت جایی برای ما نیست."
و به سمتم خیز برمی دارد.