ایونت اقلیت ها
۴
رنجی برای هدایت به نور
کافه ی محبوب آستریکس. یک فنجان خونقهوه ی تلخ غلیظ مقابل خودش و یک فنجان ترکیبی از شیر فراوان، یک ته استکان خون، یک قاشق مرباخوری شیره
... دیدن ادامه ››
ی خرما و یک نوک قاشق چای خوری قهوه مقابل من.
من با لبخند:
"آستریکس عزیز، به گمانم ما اولین خون آشام هایی هستیم که توانستیم ذائقه مان را به چیزی غیر از خون عادت دهیم."
من می نوشم و او نیز. من در حالی که قلبم از حضور در آنجا، نوشیدن ترکیب مقابلم و بودن در کنار او نرم شده و او در حالی که در چشمانش و در لبخندش هم شوق هست، هم غم و هم درد.
این ها را به خاطر می آورم، در حالی که من و او در رقصی ظریف بر سقوف قلعه ی هاگوارتز از یک نقطه به نقطه ی دیگر می جهیم و ضرباتی کوبنده اما نه مرگبار بر همدیگر فرود می آوریم. پوست های رنگ پریده ای که به کبودی های آبی و بنفش مزین شده. خطوط باریک شکستگی بر استخوان ها. رگه های خون.
اما هم من و هم او می دانیم که باید رقص را تندتر کنیم، اگر می خواهیم به مطلوبمان برسیم. و مطلوب من چیست؟
حالا که آن غم و درد آمیخته به شوق در چشمان قهوه ای آستریکس را به خاطر آورده ام، فهمیده ام فقط ایزابل نیست که می خواهم نجاتش دهم.
جهشی تند و بلند رو به جلو و ضربه ای که همراه با حرارتی آتشین بر سینه اش، بر قلبش فرود می آورم.
چشمانش گشاد می شوند، دهانش باز می ماند، صورتش منقبض می شود، رگ پیشانی اش بیرون می زند.
او سرشار از ناباوری شده.
به عقب تلوتلو می خورد.
من با لبخندی تلخ:
"آستریکس، در گذشته تصور می کردم تو را می کشم تا تاریکی ای که هستی را نابود کنم. اما بعد سایه ات مثل یک چتر بر فراز روحم گسترانیده شد و مرا آرامش بخشید. حالا نوبت من است."
با حالت نشسته روی زمین می افتد و دستش را روی قلبش می گذارد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویش خارج می شود:
"گادفری، تو چه کار کردی؟"
جلو می روم و مقابلش روی زمین می نشینم و دستم را روی شانه اش می گذارم.
"این قدرتیست که از بدل کننده ام مارکیز مالخازار به ارث برده ام. تاریکی ای که همراه با آتش بر حیات می نشیند. نگران نباش. حرارتی که وارد کردم، حساب شده بود. فقط قلبت را سوزانده و به جاهای دیگر بدنت سرایت نمی کند."
چشمانش مرطوب می شود. صورتش در هم می رود. با لحنی که هم کنایه در آن هست و هم درد:
"فقط قلب؟"
پوزخندی می زند که به تمسخر و رنج آلوده است و در این لحظه بدنش دیگر تاب نمی آورد و مایل می شود و پایین می رود و روی زمین می آرامد. با چشمان باز و نگاه خیره، در حالی که نفس نمی کشد. مثل یک جسد.
ترس از اعماق سینه ام بالا می آید و به گلو و دهانم می رسد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و با صدایی لرزان زمزمه می کنم:
"تو حالت خوب است. فقط الان خوابیده ای."
بله، از خون خودم به او خواهم نوشاند و او قادر خواهد بود قلبش را ترمیم کند.
اما آن نگاهی که قبل از بیهوش شدن در چشمانش بود؟ آن حیرت و ناباوری؟
به یاد دوک گابریل می افتم. مگر غیر از این است که او گاه با نرمی به نور می برد و گاه با درد؟
من نیز چنین می کنم. اعمال رنجی کنترل شده در مسیر هدایت به نور قابل قبول و حتی نیکوست.
این ها را به خودم می گویم، در حالی که دستانم مثل یخ سرد شده اند و دارند می لرزند. بطری خونی را از جیب ردایم بیرون می آورم، چوب پنبه اش را خارج می کنم و سرخمایع درونش را یک نفس می بلعم.
بدنم به طرز خوشایندی گرم می شود و لرزش دست هایم متوقف. غبار ترسی که ذهنم را پوشانده، کنار می رود. رو به آستریکس از هوش رفته لبخند می زنم.
"می بینی دوست عزیرم؟ انگار از بند باریک پایین آمده ام و روی زمین سفتم."
او را بلند می کنم و روی شانه ام می گذارم و بعد برمی خیزم و به سمت لبه ی یکی از سقوف می روم و از دیوار پایین می خزم و به یک پنجره ی بسته می رسم و قفلش را باز می کنم و داخل چارچوبش می لغزم.
حالا داخل قلعه ام و باید رایحه ی ایزابل را بیابم.