ادامه ی داستانم در ایونت اقلیت های سایت جادوگران
۵
کنارم باش
هرج و مرج. گریز. مقابله. چوبدستی هایی که در هوا به چرخش درمی آیند. انوار طلسم ها که در هوا پخش می شوند. بدن هایی که در هم قلاب می شود
... دیدن ادامه ››
و فشار می آورند. بوی خون که ظرف گوشت و استخوانش را ترک می کند و در ظرف دیگری می ریزد.
انگار که حوادث در حال تکرارند. انگار دوباره در جنگ اسکاربرو و ویتبی ام. خون آشام های بی مغز که نیش فرو می بردند، چه در انسان و چه در خون آشام. موجوداتی رقت آلود که فقط طالب خون بودند. رستگاری برایشان خالی از معنا بود.
اما خون آشام های اطرافم تنها بدن ها را خالی از خون نمی کنند. آن ها سرخمایعی را که با خون نامیرایشان ترکیب شده، به قربانی شان برمی گردانند. نفرین می خوانندش. اما این لعن فقط نفرت نمی آورد، عشق هم می آورد. و رنج در همین خواهد بود.
امشب پیوندهایی در حال وقوع است. وصلت هایی که مثل آتش داغ می کنند و مثل یخ منجمد. عشقی که تا آسمان بالا می برد و به پایین پرت می کند. این عشق نقابی برای نفرت نیست. فقط بیمار است.
همان طور که آستریکس بر دوشم است، در میان راهروها و پله ها پیش می روم تا اینکه ایزابل را حس می کنم، می بویم. او جایی در این نزدیکی ایستاده. بی حرکت. منتظر من است.
رایحه اش را دنبال می کنم و در یک تالار مکعب مستطیلی بزرگ می یابمش. این مکان را مخصوص دوئل ساخته اند. یک سکوی طویل در میان آن است و صندلی هایی مخصوص تماشاگران در دو طرف آن. ایزابل در انتهای سکو ایستاده. یک ردای ابریشمی آبی تیره ی سنگ دوزی شده به تن دارد. موهای سیاه بلند مجعدش روی شانه هایش ریخته اند و کمی آشفته اند. چوبدستی اش را در دست راستش و رو به پایین نگه داشته. چشمان آبی اش با قاطعیت به من دوخته شده.
ایزابل:
"می دانستم باید در چنین شبی منتظرت باشم. تبدیل من در این هنگام برایت معنایی خاص دارد. در حالی که بقیه از نفرت نیش فرو می برند و به عشق پیش رو ناآگاهند، تو با آگاهی نیش فرو می بری، عشق را حس می کنی و نفرت را نیز پذیرا خواهی بود."
من به سمت جایگاه تماشاچیان می روم و آستریکس را با ملایمت روی یک صندلی می نشانم و سرش را به پشتی تکیه می دهم. نگاه سنگین ایزابل را حس می کنم و سرم را به سمت او برمی گردانم و می بینم که چشمانش را با حالتی دردآلود به او دوخته.
ایزابل با صدایی لرزان:
"تو او را کشتی. دوستی که می گفتی برایت عزیز است."
من با لحنی آرام و اطمینان بخش رو به او:
"ایزابل، او زنده است. چه طور ممکن است بتوانم آستریکس را بکشم؟"
ایزابل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، او مرده. هیچ تکان نمی خورد. سینه اش بی حرکت است. نفسی داخل نمی رود و خارج نمی شود. رنگ از صورتش رخت بسته. روح از بدن او خارج شده. هیچ حیاتی در او نیست."
من:
"ایزابل، آستریکس یک خون آشام است. فراموش کردی؟ ما خون آشام ها وقتی داخل تابوتمان به خواب می رویم هم حالتی مثل مرگ پیدا می کنیم، اما با غروب خورشید حیات کم کم به ما بازمی گردد. آستریکس نیز اکنون در همان حالت خواب مرگ گونه است. اما وقتی من خونم را به او بنوشانم، دوباره به زندگی بازخواهد گشت."
اشک را می بینم که در چشمان آبی ایزابل جمع می شود.
"گادفری، تو مرتکب قتل شدی. اما نه به خاطر خشم یا انتقام. به خاطر هدایت به نور. و این هولناک است."
پلک هایش را می بندد و می گذارد اشک از چشمانش بر گونه هایش سرازیر شود.
من:
"ایزابل، خواهش می کنم. تو واقعا فکر می کنی من می توانم به خاطر یک هدف نیک دستانم را به خون آلوده کنم؟"
چشمانش را باز می کند.
"گادفری، ممکن است حواس تیز خون آشامی تو را نداشته باشم و نتوانم حیات خفته در وجود آستریکس را حس کنم، اما روح تو را می بینم. در چشم هایت. مردد است و ترسیده. تو خودت هم اطمینان نداری که آستریکس زنده است یا مرده."
نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم وجودم را آرام کنم، خالی از تردید و از ترس. با صدایی آهسته می گویم:
"انگار فراموش کرده بودم که تو درونم را می بینی. حتی چیزهایی که از چشم خودم ناپیداست."
ایزابل:
"گادفری، نوری که می خواهی به آن برسی، نوری که می خواهی من و آستریکس را به سمت آن ببری، از همین حالا سوزاندن تو را آغاز کرده."
من:
"پس کنارم باش و نگذار آتش بگیرم. بگذار به نور برویم، بی آنکه خاکستر شویم."
ایزابل چوبدستی اش را بالا می برد و به سمتم نشانه می رود.
"کنارت خواهم بود، گادفری. اما برای خاموش کردن تصویر آن آتش ویرانگر در ذهنت."
و اولین طلسم را به سمتم روانه می کند. من جاخالی می دهم، در حالی که وحشت دوباره به قلبم چنگ انداخته. نمی توانم ایزابل را با همان شیوه ای که بر آستریکس پیاده کردم، متوقف کنم. چنان ضربه ای استخوان های قفسه ی سینه اش را خرد خواهد کرد. قلبش و تمام تنش را به آتش خواهد کشید و خواهد سوزاند.
انوار طلسم ها به سمتم شلیک می شوند و من از آن ها جاخالی می دهم و با سرعتی مافوق بشر به طرف ایزابل می روم و او به محض رسیدن من ناپدید می شود و در سمت دیگر سکو ظاهر می شود.
قلبم تند می تپد و نفس هایم تنگ شده اند. می دانم که گریزی نیست. نه اکنون که تا اینجا آمده ام. نه حالا که آستریکس همچون یک جسد خاموش بر صندلی تکیه زده و ناظر مبارزه ی ماست و معلوم نیست آیا به زندگی بازخواهد گشت یا نه.
دستم را بالا می برم و آن را با چشمه ی آتش درونم داغ می کنم، در حالی که به سرعت به سمت ایزابل حرکت می کنم و از میان انوار طلسم هایش می گذرم.