وقتِ استراحتِ بین دو نیمهی کلاس، سر رسید. کتام را پوشیده و نپوشیده، گوشی و پاکت سیگار را به جیبهای عقب شلوارم فرو کردم و پلهها را دو تا یکی، تا رسیدن به پذیرش و بعد محوطه حیاط، درنَوردیدم.
با آنهمه چابکی، به میانههای صفِ تریا رسیدم و حساب کردم با حدود هفت دقیقه انتظار، سه دقیقه هم زمان، برای دود کردنِ نصف سیگارم خواهم داشت!
سرم پایین بود و داشتم در ادامهی محاسباتم، سرعت حرکت صف را بر مبنای جابجایی کفشها بر دقیقه ضرب و تقسیم میکردم که ناگاه، عکس صورتم را در برقِ یک جفت کفش ورنیِ سیاهرنگ، که تا همین دو ثانیهی قبل، جایی در آمار من نداشتند، دیدم!
مسیر ساق پا تا فاصلهی بین دو چشمِ صاحب کفش را، انگار که بخواهم، تعریف دقیقی از وضعیت ظاهری یک معارض به حریم حقوق دیگران، برای آیندگان
... دیدن ادامه ››
شرح دهم، در حیرت و با حرکت آرامِ سرم، طی کردم.
چه میدیدم؟! زِ دستِ دیده و دل هر دو فریاد؛ بین آن همه کلاس و این همه شاگرد، درست بغلدستی سمت چپم بود که بیخبر و شاید هم بیاعتقاد به ماهیتِ وجودِ صف، گرمِ کار کردن با تلفنِ همراهش بود.
در نزاع بینِ کافئینطلبی و جور معشوق، کشیدنِ یک نخِ کامل را به نصفه ترجیح دادم و فضای بوفه را با امید به فهمیده شدنِ این چرخش قهرمانانه ترک کردم.
به کلاس برگشتم. سر جایم، روی صندلی نشستم و اینبار بدون بالا آوردنِ سرم و فقط با پیچیدنِ بوی قهوه، رحمت فرستادم بر تربت آن شاعری که سرود:
«طاعت از دست نیاید، گنهی باید کرد
در دلِ دوست به هر حیله رهی باید کرد»
(شعر آخر، منسوب به نشاط اصفهانی)