تقریبا یه سال پیش بود که استارت بلاتکلیفی و سردرگمی ما زده شد.
صدای اول و صدای دوم یه کمی دور و صدای سوم انقدر نزدیک که باید بیدار شی و پیگیر منشا صدا بشی ؛
" جنگ "
اولش برام جدی نبود ولی چند ساعت بیشتر طول نکشید تا بفهمم جدیه.
برای آدمی تو سن من تجربه یه جنگ تو بچگی میتونست قضیه رو راحت تر کنه ولی جنگ برای یه بچه با جنگ برای یه بزرگسال خیلی متفاوته ، جنگِ یه بزرگسال دایره وسیعی داره و جنگِ یه بچه فقط ترسه.
وقتی داستان جدی شد به کارهای عقب مونده و نیمه تمومی که داشتم
... دیدن ادامه ››
فکر کردم ؛
کلی گشتم
یه کتاب نصفه کنار تخت ( وقتی اثر هنری بودم ؛ اشمیت) کوتاهه میتونم تمومش کنم
یه بلیط سینما (پیرپسر) خدا کنه تعطیل نشه بتونم ببینمش که تا عصر نشده پیامک اومد که سینما تعطیله
و یه برنامه آنلاین ورزشی که پولشو از شاگردم گرفتم و هنوز ننوشتم
باز گشتم و گشتم ، هیچی نبود ، هدف خاصی ، برنامه خاصی ، آرزوی خاصی!!!!!!
یعنی هرچی بوده یا بهش رسیدم یا قطعا میدونم نمیرسم.
اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که ما آدما خیلی کار نیمه کاره تو این دنیا نداریم
یعنی بود و نبود ما آدما اونقدر نمیتونه واسه دنیا مهم باشه و یا حتی واسه اطرافیانمون
و باید اینو مدام به خودمون گوشزد کنیم
اهمیت ما بیشتر و بیشتر از هرچیزی واسه خودمونه
و وقتی باور کنیم که زندگی ما فقط برای خودمون اهمیت داره میتونیم حتی از این بلاتکلیفی و سردرگمی هم لذت ببریم.