و صحنه جان میگیرد
زبان در کام میچرخد ای هادس، ای پروردِ مرگ
آنسوی انسانِ پایآبله جز مرگ چیست؟
من که پوستِ لاشهی دیگرخوردگانم،
چگونه مینتوانم خود خورم یا خود کُشم؟
اگرش این کُشتن نبودم جز گناه که من همانم
همان که سَر میکوفیدش به صلیبِ تقواتان
آه ای مرگ کِشته، ای هادس، ای فروپَستِ والا، دریابم؛
اگر بناست در آن دیدارِ واپسین، چشمانم از حدقه بیرون بزند
باز نکبتباری این دوزخِ زندگی را، این کابوسان را دوش کِشم آن چُنان که عیسی صلیبش.