|گناه زیستن|
من از صدایِ هوچیانِ این شهر
فهمیدم
که طی شدنِ زمستان
این شهر
پر خطر است
خطر
به چه مینامند
این مردمان؟
وقتی که
هزاران گلوله
در بدن است
خطر،
هجای غریبیست
در دهانِ سکوت
وقتی
... دیدن ادامه ››
که بغض،
صبورانه
همسخن است.
در این ضیافتِ سرما،
کسی نمیپرسد
که فصلِ بعدیِ این قصه،
لایقِ کشتن است؟
خطر،
برای کسی
که چشیده طعمِ تبر
فقط ملامت
یک درد کهن است
کلاغ رفت و آسمان خاموش ماند
هنوز سایهی بالش،
بر سرِ وطن است
من از تبارِ تماشاگران مرگ میآیم
جایی که زیستن،
گناهِ نخستینِ بودن است.
.
#احمد_بیگی
از دفتر بیعنوان برای همه بهجز تو
خرداد 1405
وسط جنگ و بلاتکلیفی