در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد تات: درود در مقام کارگردانی که هنوز اجرا را پیش رو دارد و نه پشت سر، نوشتن
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 03:17:14
درود
در مقام کارگردانی که هنوز اجرا را پیش رو دارد و نه پشت سر، نوشتن درباره «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» بیش از آن‌که گزارش یک تجربه تمام‌شده باشد، دعوتی است به مشارکت در فرایند شکل‌گیری یک جهان نمایشی. این متن، نه ادعای قطعیت دارد و نه می‌خواهد حکم نهایی صادر کند؛ بیشتر تلاشی است برای توضیح مسیری که من و گروه، با فروتنی و در عین حال با آگاهی از مسئولیت حرفه‌ای‌مان، برای مواجهه با این متن و جهانش انتخاب کرده‌ایم.
آواز عشق از جی آلفرد پروفراک ریشه در جهان شعری و ذهنی شخصیتی دارد که در ادبیات مدرن، نماد انسان مردد، خسته و گرفتار در تردیدهای وجودی است. این جهان، چه در متن اصلی و چه در اقتباس نمایشی، بر لبه‌ی باریک میان اعتراف و سکوت، میان میل به عشق و ناتوانی از زیستن آن، حرکت می‌کند. برای من، جذابیت این اثر در همین «میان‌بودگی» است؛ در این‌که شخصیت نه قهرمان کلاسیک است و نه ضدقهرمان، بلکه انسانی است که زیر فشار زمان، جامعه، هراس از قضاوت و ترس از پیر شدن، به تدریج از خودش فاصله می‌گیرد. در مواجهه با چنین متنی، کارگردان اگر بخواهد صرفاً روایت‌گر باشد، بخش مهمی از ظرفیت اثر را از دست می‌دهد؛ بنابراین تلاش من این بوده که اجرا، به‌جای توضیح دادن، امکان «زیستن» این تردید و اضطراب را برای تماشاگر فراهم کند. در طراحی اجرا، آگاهانه از اغراق‌های فرمی و دکورهای پرطمطراق فاصله گرفته‌ام. جهان پروفراک، جهان شلوغی بیرونی نیست؛ جهان ازدحام درونی است. طراحی صحنه، فضایی مینیمال، با چند سطح و مرز ظریف که مدام میان «کافه»، «اتاق شخصی» و «ذهن» جابه‌جا می‌شود، بدون آن‌که تغییرات بزرگ و پرزرق‌وبرق داشته باشد. این انتخاب، برای آن است که تمرکز از روی نمایش تکنیک، به سمت تجربه درونی شخصیت‌ها منتقل شود. نور و صدا، بر پایه سایه‌ها و نیم‌تاریکی‌ها طراحی شده؛ جایی که چهره‌ها گاهی کامل دیده نمی‌شوند و گاهی تنها بخشی از بدن در نور است. این نیم‌دیدن، بازتاب همان نیم‌زیستن و نیم‌گفتن پروفراک است. صدا، از سکوت به اندازه استفاده شده؛ سکوت دراین اجرا، فقط نبود صدا ... دیدن ادامه ›› نیست، بلکه لحظه‌ای است که تماشاگر با نفس‌های شخصیت روبه‌رو می‌شود و فرصت می‌یابد اضطراب او را بشنود، نه فقط دیالوگش را. بازیگری، بدن بازیگران، به‌جای آن‌که صرفاً حامل متن باشد، خود تبدیل به متن می‌شود. لرزش‌های کوچک، مکث‌ها، ناتمام ماندن حرکت‌ها، همه بخشی از شخصیت‌پردازی‌اند. تلاش من این بوده که بازی‌ از احساسات‌گرایی سطحی و نمایش اغراق‌شده رنج نبرند؛ بلکه در حد امکان، به تجربه زیسته نزدیک شوند در این اجرا، پروفراک تنها یک فرد نیست؛ او مجموعه‌ای از صداها و نگاه‌هاست که در بدن چند شخصیت جریان پیدا می‌کند. پروفراک، شخصیتی است که میان میل به گفتن و ترس از شنیده شدن گیر کرده. او نه می‌تواند به‌طور کامل اعتراف کند و نه توان سکوت مطلق دارد. در اجرا، این دوگانه با تقسیم صدا و بدن او میان چند لحظه و چند موقعیت، برجسته می‌شود؛ گاهی صدای او از خارج صحنه می‌آید، در حالی که بدنش در سکون است، و گاهی برعکس. زنان جهان پروفراک، زنان در این جهان، صرفاً معشوق‌های رمانتیک نیستند؛ آن‌ها آینه‌هایی‌اند که پروفراک در آن‌ها، شکستگی‌های خودش را می‌بیند. در طراحی نقش‌ها، تلاش شده از کلیشه «زن به‌عنوان ابژه عشق» فاصله بگیریم و به سمت زن به‌عنوان «سوژه نگاه» حرکت کنیم؛ کسی که خود نیزدرگیر زمان، قضاوت و تنهایی است. جامعه و نگاه جمعی، جامعه در این اجرا، حضور فیزیکی پرجمعیت ندارد، اما در زبان، در اشاره‌ها، در ترس از «آن‌ها» و «دیگران»، مدام حضور دارد. این «دیگران» همان نیرویی است که پروفراک را از تصمیم گرفتن بازمی‌دارد و او را در چرخه‌ی بی‌پایان تردید نگه می‌دارد در زیر پوست روایت عاشقانه، چند محور برای من به‌عنوان کارگردان اهمیت ویژه داشته است، زمان در این اجرا، خطی نیست؛ تکرارشونده و حلقه‌ای است. صحنه‌ها گاهی شبیه هم‌اند، با تفاوت‌های کوچک؛ انگار شخصیت‌ها در یک روز، هزار بار از نو بیدار می‌شوند و همان انتخاب‌های ناتمام را تکرار می‌کنند. فرسودگی و روزمرگی، عشق در جهان پروفراک، قربانی روزمرگی است. ما تلاش کرده‌ایم این فرسودگی را نه با شعار، بلکه با جزئیات کوچک نشان دهیم؛ فنجان‌های نیمه‌خالی، صندلی‌های همیشه اشغال، گفت‌وگوهایی که هرگز به جمله آخر نمی‌رسند. امکان رستگاری، این اجرا، پایان خوش کلاسیک ندارد، اما در عین حال می‌کوشد از ناامیدی مطلق فاصله بگیرد. رستگاری در این جهان، نه در تغییر بزرگ بیرونی، بلکه در لحظه‌های کوچک مواجهه با خود است؛ جایی که شخصیت، حتی اگر نتواند همه چیز را عوض کند، دست‌کم برای چند ثانیه، حقیقت خودش را می‌بیند. به‌عنوان کارگردان، آگاه هستم که هر خوانش از یک متن شناخته‌شده، تنها یکی از امکان‌های بی‌شمار است و نه «نسخه نهایی». در مواجهه با «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک»، تلاش کرده‌ام به‌جای ادعای کشف حقیقت قطعی، صادقانه نشان دهم که این اجرا، حاصل گفت‌وگوی من و گروه با متن است؛ گفت‌وگویی که هنوز ادامه دارد و تا آخرین شب اجرا، زنده خواهد ماند. فروتنی در این مسیر برای من یعنی پذیرفتن این‌که تماشاگر، منتقد و فعال تئاتری، هر کدام می‌توانند لایه‌هایی را ببینند که ما در تمرین‌ها به آن‌ها نرسیده‌ایم. در عین حال، مسئولیت حرفه‌ای من ایجاب می‌کند که هر انتخاب اجرایی، پشتوانه فکری و زیبایی‌شناختی داشته باشد؛ از طراحی صحنه تا شیوه بازیگری، از میزانسن‌ها تا سکوت‌ها «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» در اجرای پیشِ رو، بیش از آن‌که وعده یک نمایش پرزرق‌وبرق باشد، پیشنهاد یک مواجهه صمیمی و گاهی تلخ با خودِ تماشاگر است؛ با لحظه‌هایی که همه ما در آن‌ها، میان گفتن و نگفتن، میان رفتن و ماندن، میان عشق و ترس، معلق مانده‌ایم.اگر این اجرا بتواند حتی برای چند دقیقه، این تعلیق را روی صحنه قابل لمس کند و تماشاگر را به فکر کردن درباره زندگی خودش دعوت کند، من به‌عنوان کارگردان، سهم کوچک خودم را در گفت‌وگوی تئاتر با انسان معاصر ادا شده می‌دانم.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
محمد فروزنده، امیر مسعود، سینا دهقان و فاطمه کرمی این را خواندند
Baran Esmaili و محمد تات این را دوست دارند
به نظرم «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» از آن آثاری است که بیشتر از آن‌که بخواهد داستانی را برای تماشاگر تعریف کند، او را با حالتی آشنا روبه‌رو می‌کند؛ همان تردیدهایی که شاید خیلی از ما در مقاطع مختلف زندگی تجربه کرده‌ایم، اما همیشه نتوانسته‌ایم برایشان اسم پیدا کنیم.

چیزی که در توضیح کارگردان برای من جذاب بود، انتخاب آگاهانه‌ی فضای مینیمال و تمرکز روی درون شخصیت است. در چنین متنی، طبیعتاً قرار نیست جذابیت اصلی از اتفاقات بیرونی یا دکورهای پرزرق‌وبرق بیاید؛ بنابراین بازی، ریتم، سکوت، نور و حتی مکث‌ها باید بتوانند بار اصلی نمایش را به ... دیدن ادامه ›› دوش بکشند.

برای من، مفهوم «میان‌بودگی» که در این یادداشت به آن اشاره شده، یکی از مهم‌ترین بخش‌های اثر است؛ ماندن بین گفتن و نگفتن، رفتن و ماندن، خواستن و ترسیدن. به نظرم این وضعیت فقط متعلق به پروفراک نیست. شاید دلیل ماندگاری این شخصیت هم همین باشد که او در نهایت، تصویری از انسانی است که بیش از حد فکر می‌کند و همین فکر کردن، گاهی مانع زندگی کردنش می‌شود.

از طرف دیگر، فکر می‌کنم اجرای چنین متنی می‌تواند ریسک بزرگی داشته باشد. اگر این تردید و اضطراب فقط به شکل دیالوگ‌های سنگین یا بازی‌های اغراق‌شده ارائه شود، ممکن است فاصله‌ای جدی میان نمایش و مخاطب ایجاد شود. اما اگر گروه بتواند این مفاهیم را بدون توضیح اضافه و از طریق جزئیات، سکوت‌ها و رفتار شخصیت‌ها منتقل کند، احتمالاً با اجرایی مواجه خواهیم شد که بیشتر از آن‌که چیزی را به ما بگوید، ما را وادار به فکر کردن می‌کند.

برای من جالب است که کارگردان از «رستگاری» به‌عنوان یک تغییر بزرگ بیرونی صحبت نمی‌کند، بلکه آن را در لحظه‌ای کوچک از مواجهه انسان با خودش می‌بیند. شاید همین نگاه باعث شود نمایش صرفاً درباره یک شخصیت ادبی نباشد و بتواند بخشی از تجربه خود تماشاگر را هم درگیر کند.

در نهایت، فکر می‌کنم ارزش این اجرا در این خواهد بود که آیا می‌تواند آن حس تعلیق و ناتمام‌بودن را از متن به صحنه منتقل کند یا نه. اگر بعد از پایان نمایش، تماشاگر برای لحظه‌ای به انتخاب‌های ناتمام خودش، حرف‌های نگفته‌اش یا فرصت‌هایی که از ترس از دست داده فکر کند، به نظرم «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» توانسته از یک اقتباس ادبی فراتر برود و به یک تجربه شخصی تبدیل شود.

۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید