در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | گروه هنری مالاتا
S3 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 15:34:11
 

مالاتا شهری برای کشف خود
گروه هنری مالاتا فعالیت خود را از سال ۱۳۹۸ آغاز کرد؛ مجموعه‌ای چندرشته‌ای و حرفه‌ای با تمرکز بر کشف و پرورش استعدادهای جوان و خلق آثار ماندگار.
مالاتا با آموزش بیش از ۳۰۰ هنرجو و تولید و اجرای بیش از ۲۰ اثر نمایشی، حضوری جدی و اثرگذار در عرصه هنرهای نمایشی داشته است.
این گروه با بهره‌گیری از هوش مصنوعی، VFX و شیوه‌های نوین اجرایی، مرزهای تئاتر و هنر را توسعه می‌دهد.
مالاتا امروز؛ یک گروه هنری قدرتمند، یک جریان خلاق و بستری برای کشف استعدادهایی است که می‌خواهند متفاوت دیده شوند.

 ۰۱ شهریور ۱۳۹۸
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
در مالاتا، همیشه چیزی در تاریکی تکان می‌خورد، گاهی یک سایه، گاهی یک حقیقت. اما این‌بار، آنچه از دل مه بیرون می‌آید صدای حمیدرضا فیروزآبادی است، صدایی که قرار نیست فقط روایت کند، بلکه می‌خواهد زخمی پنهان را از زیر بال‌های «کلاغ» بیرون بکشد. در طبقه اول، واحد دوم ساختمان نبض، جایی که شهر هر لحظه شکل دیگری به خود می‌گیرد، او ایستاده است، مردی که قرار است کلاغ را نه اجرا، بلکه احضار کند. نمایشی که در آن گم‌شدن، شک، و جست‌وجوی حقیقت، مثل پرنده‌ای سیاه، روی شانه‌ انسان می‌نشیند و دوباره می‌گریزد. حمیدرضا فیروزآبادی، با کارگردانی محمد تات، جهان کلاغ را در اتاقی کوچک اما پر از سایه زنده می‌کند، جهانی که در آن هر سکوت، یک هشدار است و هر نگاه، یک سقوط احتمالی. اگر روزی گذرتان به مالاتا افتاد، کافی‌ست به نبض شهر نزدیک شوید. در طبقه اول، واحد دوم، کلاغی منتظر است، آماده‌ی پرواز، آماده‌ی روایت.
سارا داوودی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در مالاتا، همیشه یک اتاق هست که کمی بیشتر نفس می‌کشد، امشب آن اتاق طبقه اول، واحد سوم است. حسین میرکریمی آنجاست نه در انتظار کسی، بلکه در انتظار لحظه‌ای که «ترانه عاشقانه» از دل تاریکی بیرون بیاید. در شهری که عشق مثل دود از میان انگشت‌ها می‌گذرد و اعتراف‌ها همیشه دیر گفته می‌شوند، او صدایی‌ست که میان تردید و تمنا گیر کرده. در «آزمایشگاه تئاتر نبض» و با کارگردانی محمد تات، حسین قرار است ترانه‌ای را اجرا کند که عاشقانه است، اما نه برای عاشق‌ها، برای آن‌هایی که هیچ‌وقت جرئت نکردند عشقشان را زندگی کنند. اگر گذرتان به مالاتا افتاد، کافی‌ست گوش بسپارید، گاهی یک ترانه از یک واحد کوچک، تمام شهر را می‌لرزاند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود و احترام
نمایشنامه‌ی «رویاپرداز بالشش را بررسی می‌کند» اثر جان پاتریک شنلی، در ظاهر یک گفت‌وگوی تند و پرتنش میان دو انسان زخمی است، اما در لایه‌های زیرین، مطالعه‌ای عمیق بر مسئولیت، خودفریبی و ناتوانی انسان در مواجهه‌ی صادقانه با خویشتن است. جهان نمایش از همان لحظه‌ی ورود دانا شکل می‌گیرد، او با دیدن خانه‌ی تامی، آن را «یک جهنم واقعی» می‌نامد، و تامی با بی‌تفاوتی پاسخ می‌دهد «من اسمش را خانه گذاشته‌ام.» این تضاد، کلید فهم جهان نمایش است، خانه‌ی به‌هم‌ریخته، تصویری بیرونی از ذهن آشفته‌ی تامی است. دانا با دقت و خشم می‌گوید «تو قبلا آدم تمیزی بودی.» این جمله، نه فقط اشاره‌ای به وضعیت ظاهری، بلکه نشانه‌ای از سقوط اخلاقی و روانی تامی است، سقوطی که در تمام دیالوگ‌ها حضور دارد. تامی در برابر پرسش‌های دانا درباره‌ی رابطه‌اش با مونا، مدام از زیر بار مسئولیت فرار می‌کند «اتفاق افتاد»، «من فقط آنجا بودم». این تلاش برای بی‌فاعل کردن کنش، یکی از نقدهای اصلی نمایشنامه به انسان معاصر است، انسانی که برای فرار از پیامدهای انتخاب‌هایش، زبان را دستکاری می‌کند تا واقعیت را تغییر دهد. یکی از نقاط درخشان متن، حضور تصویری است که تامی از خودش کشیده است. دانا با دیدن آن می‌گوید «این شبیه یک هیولاست که یک بچه‌ی بی‌استعداد با مدادشمعی کشیده.» و تامی در پاسخ، یکی از فلسفی‌ترین جملات نمایش را بیان می‌کند «یک چشمم بیش از حد می‌بیند، چشم دیگرم آن‌قدر بزرگ نمی‌شود که راه خروج از این وضعیت را ببینم. صورتم را با میخ نگه داشته‌ام. همه‌چیز تویی. من همه‌چیز را می‌بینم و همه‌چیز تویی.» این تصویر، خودنگاره‌ای است از انسانی که در ادراک خود گرفتار شده، انسانی که هم بیش از حد آگاه است و هم ناتوان از عمل. «میخ‌ها» که صورت را نگه می‌دارند، استعاره‌ای از تلاشی خشونت‌بار برای حفظ هویت در حال فروپاشی‌اند. اینجا نمایشنامه از سطح رئالیسم زبانی، به قلمرو فلسفه‌ی اگزیستانسیالیستی نزدیک می‌شود، انسان آگاه اما فلج، انسانی که می‌بیند اما نمی‌تواند تصمیم بگیرد. در روابط عاطفی نمایش، عشق هرگز به‌تنهایی حضور ندارد، عشق هم‌زمان با نفرت، شرم و جراحت همراه است. دانا می‌گوید «آره، دوستت دارم. اما ازت متنفرم. نمی‌دانم چطور باید با تو برخورد کنم.» این جمله، وضعیت انسان در برابر ... دیدن ادامه ›› دیگری را خلاصه می‌کند، پیوندی که هم‌زمان می‌کشد و می‌راند، رابطه‌ای که میان میل و کرامت، در حال کشمکش است. از منظر اجرایی، این متن ظرفیت بالایی برای خلق فضایی دارد که در آن «خانه» به یک شخصیت تبدیل می‌شود. دیوارهای کج، اشیاء پراکنده، بطری‌ها، و حتی حشرات، همه می‌توانند نشانه‌هایی از وضعیت درونی تامی باشند. ریتم دیالوگ‌ها تند، عصبی و پر از قطع و وصل است، ریتمی که اگر با بدن‌های ناآرام و میزانسن‌های شکسته همراه شود، فشار روانی متن را به سطح صحنه منتقل می‌کند. «رویاپرداز بالشش را بررسی می‌کند» نمایشنامه‌ای است درباره‌ی انسانی که میان گذشته و اکنون گیر کرده، میان عشق و گناه، میان آگاهی و ناتوانی. «بالش» در عنوان، اشاره‌ای ظریف به جایی است که رویا و وجدان در آن تلاقی می‌کنند، جایی که انسان، پیش از خواب، با خودش تنها می‌ماند. این اجرا، اگر با دقت در زیرلایه‌های اخلاقی و روان‌شناختی‌اش شکل بگیرد، می‌تواند به مواجهه‌ای جدی با پرسش‌های بنیادین تبدیل شود: مسئولیت، انتخاب، خودفریبی و امکان رستگاری.
امیر مسعود این را خواند
فاطمه کرمی این را دوست دارد
«رویاپرداز بالش خود را بررسی می‌کند» نمایشی است که بیش از آنکه به کشف حقیقت بپردازد، در خودِ خود غرق شده است. شنلی با نگاه به گذشته، این اثر را حاصل دوران جوانیِ خود می‌دانست که در آن به‌جای جامعه، به «مشکلات خود به‌عنوان یک مرد» می‌پرداخته. این صراحت، بهترین نقد بر اثر است: نمایشنامه‌ای خودشیفته، پُرحرف، و از نظر فکری سرگردان که تنها برای طرفداران وفادار شنلی و دانشجویان تئاتر که به دنبال ریشه‌هاهستند، ارزش مطالعه دارد.
۴ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جان پاتریک شنلی یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان و فیلمنامه‌نویسان معاصر آمریکاست؛ هنرمندی که از دل محله‌های خشن برانکس برخاست و جهان‌بینی‌اش را بر پایه‌ی تجربه زیسته‌ای بنا کرد که میان فقر، خشونت، ایمان مذهبی و جست‌وجوی حقیقت شکل گرفته بود. کودکی او در خانواده‌ای ایرلندی–کاتولیک و محیطی سخت‌گیرانه گذشت؛ بارها از مدرسه اخراج شد، به نیروی دریایی پیوست، و پس از بازگشت با پشتکار و استعداد کم‌نظیرش وارد دانشگاه نیویورک شد. همین مسیر پرتنش، بعدها تبدیل به ماده خام آثار او شد: شخصیت‌هایی زخمی، تنها، و گرفتار میان گذشته و آینده. شنلی در دهه ۸۰ با نمایش‌هایی چون Danny and the Deep Blue Sea و Savage in Limbo شناخته شد؛ آثاری که خشونت و لطافت را در کنار هم قرار می‌دادند و جهان‌هایی می‌ساختند که در آن عشق و رستگاری از دل تاریکی بیرون می‌زنند. اما نقطه اوج کارنامه او زمانی رقم خورد که فیلمنامه Moonstruck را نوشت و اسکار بهترین فیلمنامه را دریافت کرد؛ موفقیتی که نشان داد او توانایی عبور از جهان‌های تلخ به کمدی عاشقانه‌ای درخشان و انسانی را نیز دارد.با این حال، شاهکار شنلی بی‌تردید Doubt: A Parable است؛ نمایشی که با ساختار مینیمال، دیالوگ‌های تیز و جهان اخلاقی پیچیده‌اش، یکی از مهم‌ترین آثار تئاتر معاصر محسوب می‌شود. شنلی در این اثر، حقیقت را نه یک نقطه روشن، بلکه یک میدان نبرد می‌بیند؛ جایی که شک، نه ضعف، بلکه نیروی محرک پرسشگری است. او در مصاحبه‌ای گفته بود:
«اگر تبلیغی می‌کنم، این است: با شک زندگی کن، برادر.» این جمله، عصاره جهان‌بینی اوست؛ جهان‌بینی‌ای که در تمام آثارش جاری است. شیوه نوشتن شنلی بر پایه‌ی تقابل‌های انسانی بنا شده است:
ایمان در برابر ... دیدن ادامه ›› تردید
خشونت در برابر لطافت
گذشته در برابر اکنون
حقیقت در برابر قدرت
دیالوگ‌های او هم‌زمان زمخت و شاعرانه‌اند؛ زبانش از خیابان‌های برانکس می‌آید اما در لحظه‌ای ناگهانی به شعر تبدیل می‌شود. شخصیت‌هایش معمولاً آسیب‌دیده‌اند، اما همین زخم‌هاست که آن‌ها را به سوی رستگاری یا سقوط می‌برد. شنلی استاد ساختن جهان‌هایی است که در آن هیچ‌کس کاملاً بی‌گناه یا کاملاً گناهکار نیست؛ و همین خاکستری بودن، آثار او را برای منتقدان جذاب می‌کند. جایگاه شنلی در تئاتر و سینما شنلی از معدود نمایشنامه‌نویسانی است که توانسته میان تئاتر و سینما رفت‌وآمد کند و در هر دو رسانه موفق باشد. نسخه سینمایی Doubt با کارگردانی خودش، یکی از نمونه‌های درخشان اقتباس تئاتری است. او بیش از ۲۳ نمایشنامه نوشته و آثارش سالانه ده‌ها بار در آمریکا و جهان اجرا می‌شود.
رِزا و امیر مسعود این را خواندند
فاطمه کرمی این را دوست دارد
بازجویی از خود، لحظه‌ای که انسان در تاریکی، خودش را به میز پرسش فرا می‌خواند.
اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/o8U0X
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در مالاتا، شهری که هیچ اتفاقی بی‌دلیل رخ نمی‌دهد، گاهی یک واحد کوچک می‌تواند سرنوشت یک شب را تغییر دهد. در ساختمان نبض، طبقه سوم، واحد دوم، پانته‌آ حسینی ایستاده است، بازیگری که در نمایش «یک اتفاق حتمی» لحظه‌ای ناگزیر را جان می‌بخشد لحظه‌ای که مثل سایه، دیر یا زود سر می‌رسد. بیرون، خیابان‌های مالاتا پر از انتخاب‌هایی‌ست که آدم‌ها از آن فرار می‌کنند، اما امشب، در همین واحد کوچک، حقیقتی روشن می‌شود که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن بگریزد. پانته‌آ حسینی، با کارگردانی محمد تات، قرار است آن لحظه‌ی قطعی را از دل تاریکی بیرون بکشد. اگر روزی به مالاتا رسیدید، به طبقه سوم، واحد دوم سر بزنید، شاید همان‌جا، اتفاقی که همیشه منتظرش بودید، رخ دهد.
یاسین پازکیان و حسام? این را خواندند
فاطمه کرمی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام
«درس» یکی از آن متن‌هایی‌ است که با کمترین حرکت، بیشترین تنش را می‌سازد. یونسکو جهان کوچکی خلق می‌کند که در ظاهر یک کلاس خصوصی است، اما در عمق، میدان برخورد قدرت و ناتوانی‌ست. در اجرای جدید «درس»، تلاش کرده‌ام این تنش پنهان را نه با اغراق، بلکه با وضوح رفتاری و ریتمی آشکار کنم، جایی که هر جمله، هر مکث و هر تکرار، بخشی از سقوط تدریجی انسان در برابر سلطه است. پروفسور در این اجرا، چهره‌ای تک‌بعدی ندارد، او هم محصول دانشی‌ست که از مسیر طبیعی خود خارج شده و هم نماینده ساختاری که آموزش را به ابزار کنترل تبدیل می‌کند. دانش‌آموز، با انرژی و اشتیاق اولیه‌اش، وارد مسیری می‌شود که از ابتدا برایش طراحی شده، مسیری که در آن یادگیری به‌تدریج جای خود را به فرسایش می‌دهد. خدمتکار، در این میان، نقش ناظر خاموش را دارد؛ کسی که حضورش نه تزئینی، بلکه بخشی از چرخه تکرارشونده خشونت است. در طراحی صحنه، فضا عمداً ساده نگه داشته شده تا تغییرات رفتاری شخصیت‌ها، بار اصلی معنا را حمل کنند. کلاس، در طول اجرا، از یک محیط آشنا به فضایی تهدیدآمیز تبدیل می‌شود؛ بدون تغییرات بزرگ، اما با جابه‌جایی‌های کوچک و دقیق که حس ناامنی را آرام‌آرام وارد ذهن تماشاگر می‌کند. زبان، همان‌طور که یونسکو می‌خواهد، از ابزار ارتباط به ابزار تخریب تبدیل می‌شود، تکرارها، لغزش‌ها و شوخی‌های بی‌معنا، در این اجرا نقش ضربه‌های کوچک اما پی‌درپی را دارند. این اجرای «درس» تلاش می‌کند مخاطب امروز را با پرسشی روبه‌رو کند که هنوز هم تازه است، وقتی دانش، قدرت و زبان در یک مسیر قرار می‌گیرند، چه چیزی از انسان باقی می‌ماند؟ امیدوارم این اجرا بتواند برای مخاطبان، تجربه‌ای روشن و امروزی از این پرسش بسازد، تجربه‌ای که در ظاهر ساده است، اما در لایه‌های زیرین، بی‌قرار و ناآرام.
فاطمه کرمی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در مالاتا، شهری که هر لحظه‌اش مثل خطی لرزان روی هواست، بعضی حضورها بی‌صدا اما تعیین‌کننده‌اند. در طبقه سوم، واحد دوم ساختمان نبض، پارسا جنابیان ایستاده است، بازیگری که در نمایش «یک اتفاق حتمی» قرار است آن لحظه‌ی ناگزیر را از دل سکوت بیرون بکشد. او در کنار پانته‌آ حسینی، دو جریان پنهان را پیش می‌برد، دو نیروی آرام که سرانجام در نقطه‌ای حتمی به هم می‌رسند. مالاتا بیرون پنجره‌اش همچنان در تردید می‌چرخد، اما امشب، در همین واحد کوچک، پارسا جنابیان حقیقتی را روشن می‌کند که دیر یا زود باید رخ دهد. اگر روزی به مالاتا رسیدید، طبقه سوم، واحد دوم را از یاد نبرید، جایی که یک اتفاق، منتظر لحظه‌ی وقوع است.
شادی ناجی، امیر مسعود، حسام? و نشاط خسروی این را خواندند
فاطمه کرمی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در مالاتا، شهری که هر ذهنی برای خودش جهانی می‌سازد، گاهی یک واحد کوچک در یک ساختمان قدیمی می‌تواند به صحنه‌ی بزرگ‌ترین نبرد درونی انسان تبدیل شود. در طبقه دوم، واحد دوم ساختمان نبض، چراغی روشن است، چراغی که نه خیابان را روشن می‌کند و نه پنجره‌ای رو به شهر دارد بلکه رو به درون انسان باز می‌شود. در همین واحد، پویا فراهانی ایستاده؛ بازیگری که قرار است در نمایش مستر من، به کارگردانی محمد تات، پرده از چهره‌ی «منِ پنهان» بردارد. مستر من، قصه‌ی انسانی است که میان قدرت و ترس، میان کنترل و فروپاشی، میان آنچه هست و آنچه وانمود می‌کند، گیر افتاده است. این نمایش نه درباره یک شخصیت، بلکه درباره هر انسانی است که روزی با سایه‌ی خودش روبه‌رو می‌شود. آزمایشگاه تئاتر نبض این‌بار نبض شهر را نمی‌گیرد، نبض ذهن را می‌گیرد. و پویا فراهانی، در سکوت واحد دوم، قرار است این نبض را به تماشاگر نشان دهد نبضی که گاهی آرام، گاهی بی‌قرار، و گاهی خطرناک می‌تپد. اگر گذرتان به مالاتا افتاد، به طبقه دوم سر بزنید. در واحد دوم، مردی منتظر است تا شما را با «مستر من» خودتان روبه‌رو کند.
اوژن یونسکو، نمایشنامه‌نویس رومانیایی فرانسوی و یکی از ستون‌های اصلی تئاتر ابزورد، در تاریخ نمایش جهان جایگاهی دارد که کمتر هنرمندی به آن رسیده است. او نه‌تنها زبان نمایش را دگرگون کرد، بلکه نگاه ما به «معنای زندگی»، «مرگ»، «ارتباط انسانی» و «ابتذال روزمره» را زیر و رو ساخت. یونسکو در ۲۶ نوامبر ۱۹۰۹ در اسلاتینا رومانی به دنیا آمد و بخش مهمی از کودکی‌اش را در فرانسه گذراند، جایی که نخستین مواجهه‌های او با جهان، درک عمیقی از پوچی، زوال و ناتوانی زبان در ذهنش کاشت. او بعدها این تجربه را «لحظه روشنایی» توصیف کرد، لحظه‌ای که جهان واقعی را پر از فساد و تکرار بی‌معنا دید و این نگاه، شالوده تمام آثارش شد‌. زندگی خانوادگی او پر از تنش و جدایی بود، تجربه‌هایی که بعدها در نمایش‌هایش به شکل روابط فروپاشیده، گفت‌وگوهای بی‌معنا و شخصیت‌هایی گمشده در جهان بی‌منطق نمود پیدا کرد. یونسکو با «آوازه‌خوان طاس» (La Cantatrice chauve – 1950) انقلابی در تئاتر اروپا ایجاد کرد، نمایشی که از دل یک کتاب آموزش زبان انگلیسی زاده شد و به‌سرعت تبدیل به بیانیه‌ای علیه زبان کلیشه‌ای و تهی شد. این اثر، آغازگر تئاتر ابزورد بود و تا امروز یکی از طولانی‌ترین اجراهای تاریخ تئاتر فرانسه محسوب می‌شود. پس از آن، یونسکو با آثاری چون:
درس (La Leçon – 1951)
صندلی‌ها (Les Chaises – 1952)
کرگدن (Rhinocéros ... دیدن ادامه ›› – 1960)
شاه می‌میرد (Exit the King – 1962)
جهان نمایشی خود را گسترش داد، جهانی که در آن زبان فرو می‌ریزد، هویت متلاشی می‌شود، و انسان در برابر مرگ و قدرت، بی‌پناه و مضحک جلوه می‌کند. «کرگدن» یکی از سیاسی‌ترین آثار اوست، تمثیلی از خطر توتالیتاریسم و هم‌رنگی با جماعت که در نقدهای ایرانی نیز بسیار مورد توجه قرار گرفته است. یونسکو برخلاف نمایشنامه‌نویسان کلاسیک، به‌جای ساختارهای منطقی، از زبان فروپاشیده، تکرارهای بی‌معنا، موقعیت‌های کابوس‌وار و طنز تلخ استفاده می‌کرد. او معتقد بود که زبان روزمره، انسان را از حقیقت دور می‌کند و باید آن را از نو ساخت. به همین دلیل، شخصیت‌های او اغلب در گفت‌وگوهایی گرفتارند که به‌جای ارتباط، به انفصال می‌انجامد. در نقدهای بین‌المللی، یونسکو را «معمار بی‌منطقی» می‌نامند، کسی که با تخریب زبان، جهان تازه‌ای می‌سازد. در نقدهای ایرانی نیز معمولاً بر این نکته تاکید می‌شود که آثار او برای بازیگر و کارگردان، چالشی جدی در ریتم، بیان، و خلق جهان غیرواقعی ایجاد می‌کند. یونسکو در ۲۸ مارس ۱۹۹۴ در پاریس درگذشت و در گورستان مونپارناس به خاک سپرده شد. مرگ او پایان یک دوره نبود، آغاز تثبیت میراثی بود که هنوز در جهان اجرا می‌شود و در ایران نیز بارها روی صحنه رفته است. او عضو آکادمی فرانسه بود و جوایز مهمی چون جایزه ادبی اتریش (۱۹۷۰) و جایزه اورشلیم (۱۹۷۳) را دریافت کرد. یونسکو هنرمندی بود که از دل بحران‌های شخصی، فلسفه‌ای جهانی ساخت. او نشان داد که انسان در جهانی بی‌معنا، تنها با مواجهه صادقانه با پوچی می‌تواند حقیقت را لمس کند. آثار او نه‌تنها نقدی بر جامعه مدرن‌اند، بلکه دعوتی‌اند به دیدن جهان بدون نقاب‌های زبانی و اجتماعی.
استادی که جهان را می‌تراشد، روایتی از قدرت، زبان و سقوط در اتاقی کوچک اما بی‌انتها
اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/MARCQ
غزل زکی پور
استادی که جهان را می‌تراشد، روایتی از قدرت، زبان و سقوط در اتاقی کوچک اما بی‌انتها اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور https://vrgl.ir/MARCQ
ببینیم چه می‌کنید بانو
۱۹ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود
لوسیل فلچر در «Sorry, Wrong Number» متنی می‌نویسد که در ظاهر یک درام معمایی‌ست، اما در لایه‌های زیرین، بیش از هر چیز درباره «تنهایی محاصره‌شده در صدا» حرف می‌زند. زنی بیمار، در اتاقی محصور، تنها ابزار ارتباطش تلفن است؛ ابزاری که هم نجات است و هم تهدید، هم امکان شنیدن است و هم امکان شنیدن چیزی که نباید شنیده شود. در مواجهه با این متن، برای من به‌عنوان کارگردان، یک پرسش محوری شکل گرفت: چطور می‌توانیم این هراس صوتی، این اضطراب شنیدن و نشنیدن را از دهه‌های گذشته بیرون بکشیم و در بدن و ذهن تماشاگر امروز بنشانیم، بی‌آنکه به دام صرفا نوستالژی یا بازسازی موزه‌ای بیفتیم؟ در بازآفرینی، تلاش شده است زبان اثر، هم وفادار به منطق تعلیق و ریتم نویسنده باشد، هم در سطح گفت‌وگوها به روانی و دقت زبان امروز نزدیک شود؛ به‌ویژه در لحظاتی که شخصیت‌ها میان رسمی‌بودن تلفنی و صمیمیت ناگهانی ترس، مدام جابه‌جا می‌شوند. در طراحی اجرا، برای من مهم بود که صحنه، خودش تبدیل به یک «خط تلفن» شود؛ خطی که گاهی وصل است، گاهی نویز دارد، گاهی سکوت می‌کند و گاهی ناگهان حقیقتی را لو می‌دهد. در این اجرا، شخصیت‌ها برای من فقط حامل دیالوگ نیستند؛ هرکدام نماینده نوعی مواجهه با «مسئولیت» و «بی‌تفاوتی» در جهان معاصرند. جهان نمایش، پر از خطوط تلفن است، اما در لحظه‌ای که باید «کمک» برسد، هیچ‌کس واقعاً نمی‌شنود. این تناقض، برای مخاطب امروز که در عصر شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کند، بسیار آشناست؛ همیشه در معرض صداها هستیم، اما در لحظه‌های حیاتی، تنها می‌مانیم. از اپراتور تلفن تا پلیس، همه در ظاهر در جای درست خود هستند، اما در عمل، مسئولیت را به دیگری پاس می‌دهند. این زیرلایه، برای من به‌عنوان کارگردان، مهم بود؛ چون به شکلی آرام، نقدی بر ساختارهایی‌ست که انسان مضطرب را در میان فرم‌ها و مقررات رها می‌کنند. زن، مدام تلاش می‌کند شنیده شود؛ اما هر بار، یا حرفش قطع می‌شود، یا جدی گرفته نمی‌شود، یا در میان اطلاعات دیگر گم می‌شود. این وضعیت، به‌نوعی تصویر روابط انسانی امروز است؛ همه حرف می‌زنیم، اما کمتر کسی واقعاً گوش می‌دهد. در نهایت، اگر این اجرا بتواند حتی برای چند لحظه، مخاطب را وادار کند به تلفن‌های بی‌جواب، به پیام‌های نخوانده، به صداهای خاموش اطرافش فکر کند، احساس می‌کنم ما به بخشی از مسئولیت خود نزدیک شده‌ایم.
لوسیل فلچر در این نمایشنامه‌ی تک‌پرده‌ای، با تکیه بر مکالمات تلفنی، فضایی از وحشت روانشناختی می‌آفریند که در آن «تنهایی» و «ناتوانی» زن بستری‌نشسته، به سلاحی علیه خودش تبدیل می‌شود. نقطه‌قوت اثر در «تعلیق» ناب آن است؛ جایی که تماشاگر، پیش از شخصیت اصلی، معمای قتل را می‌فهمد و این «طنز دراماتیک» ، او را در جایگاه ناظری درمانده می‌نشاند. نقد اصلی به اثر، شخصیت‌پردازی‌اندک و کلیشه‌ای شخصیت خانم است که بیش از حد «نوروتیک» و «خودمحور» ترسیم شده تا مخاطب هم‌ذات‌پنداری چندانی با او نداشته باشد. با این‌حال، این نقطه‌ضعف، در اجرایی امروزی با نگاهی انتقادی به جنسیت و طرد شدن زن در فضای مردسالار، می‌تواند به نقطه‌قوت تبدیل شود. چالش اصلی کارگردان (محمد تات) این است که چگونه فضای کاملاً شنیداریِ رادیویی را به زبانی بصری و پویا برای صحنه ترجمه کند و با تکیه بر بازیِ یک‌نفره‌ی اغراق‌آمیز ، از تک‌نواختیِ بستر نمایش (اتاق‌خواب) بکاهد. موفقیت این اجرا در گروِ پررنگ‌کردنِ جنبه‌های «فیلم‌نوآر» و «وحشتِ تلفنیِ» اثر است که می‌تواند تماشاگر را تا نفس‌های پایانیِ این شماره‌گیریِ مرگبار، با خود همراه کند .
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
لوسیل فلچر (Violet Lucille Fletcher) در ۲۸ مارس ۱۹۱۲ در بروکلین نیویورک به دنیا آمد و در ۳۱ اوت ۲۰۰۰ در پنسیلوانیا درگذشت. او از نوجوانی استعداد چشمگیری در سخنوری و نوشتن داشت؛ در ۱۷سالگی قهرمان مسابقه ملی خطابه شد و همین توانایی بیان، بعدها در ساختار دیالوگ‌های پرتنش آثارش نقش کلیدی پیدا کرد. تحصیل در Vassar College و ورود به CBS در دهه ۳۰، نقطه‌ی عطف زندگی او بود؛ جایی که ابتدا به‌عنوان تایپیست و کتابدار موسیقی کار می‌کرد، اما همان‌جا با جهان نمایش رادیویی آشنا شد و مسیر نویسندگی‌اش آغاز شد. ازدواج او با آهنگساز بزرگ برنارد هرمن (آهنگساز آثار هیچکاک) نیز در شکل‌گیری نگاه موسیقایی دراماتیک آثارش مؤثر بود؛ همکاری آن‌ها در Wuthering Heights نمونه‌ای از این پیوند هنری است. فلچر یکی از معدود نویسندگانی است که توانست تعلیق، روان‌شناسی، و ترس روزمره را در قالب نمایش رادیویی به اوج برساند. او در مصاحبه‌ای گفته بود: «نوشتن داستان تعلیقی مثل حل کردن یک پازل است؛ باید راز را دفن کنی، مسیرهای غلط بسازی، اما همیشه کاملاً منطقی بمانی.» این نگاه پازل‌محور، باعث شد آثارش ساختاری دقیق، ضرباهنگی کنترل‌شده و دیالوگ‌هایی با بار روانی بالا داشته باشند. ویژگی‌های اصلی سبک او: تعلیق تدریجی و بی‌صدا؛ ترسی که از دل زندگی روزمره بیرون می‌آید. تمرکز بر تنهایی انسان مدرن؛ شخصیت‌هایی که در برابر یک تهدید نامرئی قرار می‌گیرند. استفاده از صدا به‌عنوان عنصر دراماتیک؛ سکوت، نویز، تلفن، قدم‌ها…منطق روایی سخت‌گیرانه؛ هیچ جزئی در آثار او بی‌دلیل نیست. این سبک بعدها بر نویسندگان رادیویی، فیلم‌نامه‌نویسان و حتی سازندگان سریال‌هایی مثل The Twilight Zone تأثیر گذاشت. آثار شاخص او: The Hitch-Hiker مسافر سرگردان، نمایش رادیویی نوشته‌شده برای اورسن ولز که بعدها به یکی از قسمت‌های ماندگار The Twilight Zone تبدیل شد. این اثر نمونه‌ی کامل «تعلیق وجودی» است؛ ترسی که نه از یک قاتل، بلکه از حضور یک سایه، یک تکرار، یک نگاه می‌آید. فلچر در این اثر، مفهوم «مرگ به‌عنوان همراه سفر» را با ظرافتی شاعرانه و هولناک روایت می‌کند. Sorry, Wrong Number الو… شماره اشتباه است شاهکار فلچر و یکی از مشهورترین نمایش‌های تاریخ رادیو آمریکا. این اثر ابتدا یک نمایش ۳۰ دقیقه‌ای بود و سپس به فیلمی کلاسیک با بازی باربارا استنویک تبدیل شد. فلچر در این نمایش، اضطراب، ناتوانی، و فروپاشی روانی یک زن را تنها با ابزار «تلفن» و «صدا» می‌سازد؛ نمونه‌ای بی‌نظیر از مینیمالیسم درام. Night Watch نگهبان شب، نمایشی که بعدها به فیلمی با بازی الیزابت تیلور تبدیل شد. این اثر نشان می‌دهد فلچر ... دیدن ادامه ›› فقط نویسنده‌ی رادیو نبود؛ او توانایی خلق تعلیق در قالب‌های مختلف را داشت. فلچر استاد ایجاز است؛ هر جمله حامل اطلاعات و تنش است. شخصیت‌های او اغلب در مرز اضطراب و واقعیت حرکت می‌کنند. جهان او جهان «تهدید نامرئی» است؛ چیزی که در تئاتر نیز بسیار قابل‌اقتباس است. گاهی ساختار پازل‌گونه‌ی آثارش باعث می‌شود پایان‌ها بیش از حد منطقی و کمتر احساسی باشند؛ این یکی از نقدهای رایج در میان منتقدان آمریکایی است. فلچر در سال ۲۰۰۰ بر اثر سکته درگذشت. اما میراث او همچنان زنده است، او یکی از معدود نویسندگانی است که توانست نمایش رادیویی را به سطح ادبیات جدی برساند و ثابت کند صدا می‌تواند به‌اندازه تصویر، جهان بسازد. امروز آثار او در دانشگاه‌ها، کارگاه‌های نویسندگی و حتی در تحلیل‌های مدرن تئاتر و سینما تدریس می‌شوند.
حسین چیانی، حسام? و امیر مسعود این را خواندند
علیرضا آذری راد و فاطمه کرمی این را دوست دارند
صدایی که هرگز نمی‌رسد، جایی که یک تماس اشتباه، پرده از ترسی پنهان برمی‌دارد و جهان شخصیت‌ها را در سکوتی بی‌رحم فرو می‌برد. اجرا در شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/bEj3P
۱۵ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با سلام و احترام به مخاطبان تیوال و فعالان تئاتری
جهان پینتر، جایی است که سکوت از دیالوگ بلندتر حرف می‌زند، پینتر همیشه برای من نویسنده‌ای بوده که جهان را در کوچک‌ترین فضاها خلاصه می‌کند. «پیشخدمت» هم از همین جنس است، اتاقی بسته، دو مرد، یک دستگاه و سکوت‌هایی که مثل تیغ، هوا را می‌برند. در مواجهه با این متن، اولین چالش من وفاداری به ریتم پینتری بود؛ ریتمی که نه با اتفاق‌های بیرونی، بلکه با لرزش‌های کوچک رابطه‌ی دو شخصیت شکل می‌گیرد. گاس و بن، در ظاهر دو کارگر یک سیستم خشونت‌اند، اما پینتر هیچ‌وقت شخصیت‌ها را تک‌لایه نمی‌نویسد. در خوانش من گاس نماینده‌ی پرسش، تردید و انسانیتی‌ست که هنوز کامل سرکوب نشده. بن نماینده‌ی اطاعت، انضباط و زبان سیستم است. در تمرین‌ها، تلاش کردم بازیگران فقط «تیپ» نسازند، بلکه به لحظه‌هایی برسند که گاس خشن می‌شود، بن می‌لرزد، و هر دو زیر فشار یک دستور نامرئی، از خودشان دور می‌شوند. این همان نقطه‌ای‌ست که پینتر جذاب می‌شود، هیچ‌کس کاملاً بی‌گناه نیست، هیچ‌کس کاملاً هیولا نیست. در «پیشخدمت»، قدرت هرگز روی صحنه ظاهر نمی‌شود، فقط اثرش را می‌بینیم. این برای من فرصتی بود تا درباره‌ی شکل‌های امروزین قدرت در جامعه‌ی خودمان فکر کنم، قدرتی که گاهی در یک پیام، یک دستور، یک قرارداد یا حتی یک نگاه، بدن‌ها را تنظیم می‌کند. خشونت در این متن، خشونت زبان است، شوخی‌های خشن، تهدیدهای نیمه‌گفته، و جمله‌هایی که در ظاهر عادی‌اند اما در عمق، حامل حذف و تحقیرند. در اجرا، تلاش کردم این خشونت را بدون اغراق، فقط با دقت در لحن و مکث‌ها برجسته کنم. تماشاگر در این اجرا «مصرف‌کننده‌ی داستان» نیست، شاهد است. شاهد دو آدمی که زیر فشار یک سیستم نامرئی، آرام‌آرام از خودشان دور می‌شوند.
«پیشخدمت» نمایشِ دو آدم‌کشِ حبس‌شده در اتاقی است که بالابرِ خاموش، فرمان‌هایِ پوچِ قدرتِ غایب را می‌فرستد؛ بن و گاس در کشاکشِ اطاعت و پرسش‌گری، به دو رویِ یک سکه‌یِ روانی بدل می‌شوند و پایانِ مبهم، تماشاگر را با این هشدار تنها می‌گذارد که نظام، همواره قربانیِ تردیدکننده را حذف می‌کند.
۱۶ مرداد
پیشخدمت با شخصیت هایی که داره و فضایی رازآلود که
در داستان توسط نویسنده آورده شده واقعا بینظیره
این اثر ذهن مخاطب رو به چالش میکشه.
۲۳ مرداد
از نظر من پینتر در اوج طنز حقیقتی تلخ به بیننده میگه که قدرت هیچوقت اشکار نیست هردو شخصیت ها قربانی هستند به صورتی
پایان این اثر پایان ساده ای نیست و گونه ای است که ممکن است ساعت ها و حتی روز ها بیننده بهش فکر کند که چرا اینطور شد بعدش چه اتفاقی قرار است بیوفتد اثر پیشخدمت واقعا قابل تحسین است
۲۳ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هارولد پینتر، نمایشنامه‌نویس و کارگردان انگلیسی، یکی از چهره‌های تعیین‌کننده تئاتر مدرن پس از جنگ جهانی دوم است؛ هنرمندی که توانست با ترکیب سکوت‌های معنا‌ساز، مکث‌های طولانی، خشونت پنهان و زبان شکسته، جهان نمایشی تازه‌ای خلق کند. او در ۱۹۳۰ در لندن به دنیا آمد و تجربه کودکی در دوران بمباران، زیست در حاشیه اجتماعی و فعالیت سیاسی، جهان‌بینی او را به سمت ترس بی‌نام، تهدید بی‌دلیل و واقعیت لغزنده سوق داد. پینتر ابتدا بازیگر بود و همین تجربه، نگاه او به صحنه را «بدنی» و «ریتم‌محور» کرد. در دهه ۵۰، زمانی که تئاتر بریتانیا میان رئالیسم اجتماعی و تجربه‌گرایی اروپایی سرگردان بود، پینتر سبکی کاملاً شخصی بنا کرد: جهانی که در آن سکوت، کنش است و دیالوگ، ابزار سلطه. آثار او از جشن تولد تا بازگشت به خانه و خیانت اتاق‌هایی بسته‌اند که در آن‌ها روابط انسانی به میدان نبرد روانی تبدیل می‌شود. در نقدهای بین‌المللی، اصطلاح Pinteresque برای توصیف جهان او شکل گرفت: جهانی که در آن «هیچ چیز گفته نمی‌شود، اما همه چیز حضور دارد». در نقدهای ایرانی نیز، پینتر به‌عنوان نویسنده‌ای شناخته می‌شود که خشونت پنهان جامعه مدرن را در قالبی مینیمال و روان‌شناختی آشکار می‌کند؛ خشونتی که برای مخاطب ایرانی، به‌واسطه تجربه اجتماعی و تاریخی، معنایی مضاعف دارد.پینتر در ۲۰۰۸ درگذشت؛ اما میراث او همچنان زنده است. او نشان داد که تئاتر می‌تواند با کمترین عناصر یک اتاق، چند مکث، چند جمله شکسته بیشترین لرزش را در آگاهی انسان ایجاد کند. پینتر نه‌تنها یک نمایشنامه‌نویس بزرگ، بلکه معمار سکوت و تهدید است؛ هنرمندی که زبان را علیه خودش می‌نویسد و جهان را در مرز میان گفتن و نگفتن بازسازی می‌کند.
نازنین چگینی، امیر مسعود و فاطمه کرمی این را خواندند
حسام?09031840464 این را دوست دارد
«در دل سکوتِ زیرزمین، پیشخدمت داستانی از وفاداری، ترس و قدرت را دوباره می‌نویسد.» اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/8Oa3o
۱۲ مرداد
اجرایِ محمد تات، اگر بر «ریتمِ پینتری» و سکوت‌هایِ معنادار (همان نفس‌هایی که تنش را به اوج می‌رسانند) متمرکز شود، نه فقط یک تریلرِ روان‌شناختی، که آیینه‌یِ تمام‌عیارِ عذابِ انسانِ مدرن در برابرِ سرنوشتی نامعلوم خواهد بود؛ نمایشی که هر دیالوگِ پیش‌پاافتاده‌اش، نوایِ مرگ‌بارِ یک نظامِ تمامیت‌خواه را زمزمه می‌کند.
۱۶ مرداد
نگاه نویسنده این داستان به شخصیت پردازی در
این اثر به شدت قابل توجه هست به خصوص
نحوه چیدمان داستان و دیالوگ ها و همچنین
تضادی که میان دو کاراکتر
به وجود آورده قابل تحسینه .
۲۳ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود
در روزگاری که گفت‌وگو میان انسان‌ها اغلب به بن‌بست می‌رسد، نمایش The Sure Thing اثر دیوید ایوز، با سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی‌اش، یادآور لحظه‌ای است که «کلمه» می‌تواند جهان را دوباره آغاز کند. این اثر برای من نه صرفاً یک کمدی کوتاه، بلکه تمرینی فلسفی درباره انتخاب، تکرار، و امکان دوباره گفتن است. ایوز، نویسنده‌ای است که زبان را به میدان بازی تبدیل می‌کند. در The Sure Thing، هر زنگ روی میز، فرصتی تازه برای بازنویسی سرنوشت است. این نمایش، در ظاهر گفت‌وگویی ساده میان دو انسان است، اما در عمق خود، پرسشی درباره ماهیت زمان و آزادی مطرح می‌کند. در مواجهه با این متن، من به عنوان کارگردان، تلاش کرده‌ام ریتم درونی زبان را به تصویر تبدیل کنم؛ جایی که هر جمله، هر مکث، و هر زنگ، نه فقط بخشی از دیالوگ، بلکه ضربان قلب نمایش است. صحنه ما در شهریور، یک کافه مینیمال است؛ دو صندلی، یک میز، و زنگی که جهان را تغییر می‌دهد. نور، از سرد به گرم حرکت می‌کند، همان‌گونه که گفت‌وگو از تردید به یقین می‌رسد. در طراحی میزانسن، هر تکرار نه بازگشت، بلکه تغییر زاویه نگاه است. بازیگران در هر زنگ، اندکی متفاوت می‌نشینند، اندکی متفاوت نفس می‌کشند، تا مخاطب حس کند جهان در حال بازنویسی است. بت و بیل، دو انسان معمولی‌اند که در گفت‌وگویی ظاهراً روزمره، به فلسفه انتخاب می‌رسند. در اجرای من، این دو شخصیت نه تیپ، بلکه دو قطب از ذهن انسان‌اند یکی میل به ثبات، دیگری عطش تجربه. در تمرین‌ها، از بازیگران خواسته‌ام هر تکرار را با حافظه تازه‌ای بازی کنند؛ گویی هیچ‌کدام از نسخه‌های قبلی وجود نداشته‌اند. این رویکرد، به بازی‌ها کیفیتی زنده و غیرقابل پیش‌بینی می‌دهد. در زیر طنز و ریتم سریع دیالوگ‌ها، پرسشی جدی نهفته است: آیا انسان می‌تواند با تکرار، به حقیقت برسد؟ زنگ روی میز، استعاره‌ای از لحظه بازنشانی جهان است از فرصت دوباره برای گفتن «بله» یا «نه». در این اجرا، تلاش کرده‌ام این مفهوم را با نور، سکوت، و فاصله فیزیکی بازیگران برجسته کنم؛ تا مخاطب حس کند هر انتخاب، جهانی تازه می‌سازد. من این اثر را نه برای نمایش مهارت، بلکه برای تجربه گفت‌وگو ساخته‌ام. در جهانی پر از صدا، شاید سکوت میان دو جمله، همان جایی باشد که تئاتر زنده می‌شود. امید دارم اجرای مرداد و شهریور، ... دیدن ادامه ›› فرصتی باشد برای گفت‌وگو میان ما و مخاطبان، نه درباره درست یا غلط، بلکه درباره امکان دوباره گفتن. The Sure Thing برای من تمرینی است در فروتنی زبان و جسارت انتخاب. هر زنگ، یادآور این است که هیچ گفت‌وگویی تمام نمی‌شود، مگر آنکه ما بخواهیم دوباره آغازش کنیم.
امیرحسین محامد، حسام?09031840464 و Heliya این را خواندند
پارسا جنابیان و فاطمه کرمی این را دوست دارند
انتخاب ، تغییر و یک زنگ. فرمولی غیر ارتودوکس ولی جذاب و کارآمد که نمایشی مفهومی ولی همزمان سرگرم‌کننده ارائه میده
۱۵ مرداد
«یک اتفاق حتمی» نمایشنامه‌ای درباره این است که عشق، بیش از آنکه حاصل سرنوشت باشد، نتیجه تلاش، زمان‌بندی درست و یافتن نسخه‌ای از خودمان است که بتواند با دیگری ارتباط برقرار کند.
این متن به دلیل ساختار « ریست شدن » های مکرر، چندین پیشینه ی کاملأ متفاوت خلق می‌کند، بدون اینکه با متن اصلی در تضاد باشد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیوید ایوز یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان معاصر آمریکا است؛ نویسنده‌ای که زبان را به یک بازی فلسفی، طنزآلود و دقیق تبدیل کرد. آثار او
از All in the Timing تا Venus in Fur
در جهان تئاتر به‌عنوان نمونه‌های درخشان «کمدی اندیشه» شناخته می‌شوند. او زنده است و همچنان در نیویورک فعالیت می‌کند؛ اما میراث هنری‌اش چنان گسترده است که بسیاری از منتقدان درباره «دوران ایوز» صحبت می‌کنند. دیوید ایوز در سال ۱۹۵۰ در شیکاگو به دنیا آمد؛ کودکی‌اش در مدارس کاتولیک و محیطی سخت‌گیرانه گذشت، جایی که نخستین مواجهه‌اش با زبان، طنز و نمایش شکل گرفت. او بعدها در دانشگاه نورث‌وسترن و سپس مدرسه درام ییل تحصیل کرد و مسیر حرفه‌ای‌اش را از دهه ۷۰ آغاز نمود. ایوز پیش از تثبیت جایگاهش در تئاتر، سال‌ها در مجلاتی چون Foreign Affairs کار کرد و همین تجربه سردبیری، دقت و وسواس او در انتخاب واژه‌ها را شکل داد. او بعدها در مقام استاد، در دانشگاه‌های NYU و کلمبیا، نسل تازه‌ای از نمایشنامه‌نویسان را تربیت کرد. ایوز را بیش از هر چیز با مجموعه All in the Timing می‌شناسند؛ شش نمایش کوتاه که بیش از ۶۰۰ اجرا داشت و به‌عنوان یکی از موفق‌ترین آثار کمدی معاصر ثبت شد. منتقد نیویورک‌تایمز او را «جادوگر زبان» و «استاد فرم کوتاه» نامید. دیگر آثار مهم او عبارت‌اند از:
Sure Thing بازی فلسفی با مفهوم انتخاب و تکرار
Words, Words, Words طنزی متافیزیکی درباره نوشتن و معنا
Variations on the Death of Trotsky کمدی سیاه درباره تاریخ و روایت
Venus in Fur ... دیدن ادامه ›› نمایش بلند و پیچیده‌ای که رومن پولانسکی آن را به فیلم تبدیل کرد و نامزدی سزار گرفت
The Metromaniacs بازآفرینی درخشان کمدی کلاسیک فرانسه
ایوز علاوه بر نمایشنامه‌نویسی، ۳۳ موزیکال کلاسیک را برای پروژه Encores! بازنویسی کرده و در حوزه رمان نوجوان نیز فعال بوده است. ایوز در آثارش زبان را نه ابزار، بلکه «میدان بازی» می‌داند. او با تکرار، وارونگی، حذف، مکث، و تغییرات کوچک در دیالوگ، جهان‌هایی می‌سازد که در آن‌ها زمان، هویت و انتخاب دائماً در حال تغییرند.
ویژگی‌های اصلی سبک او:
ریتم‌سازی با زبان: دیالوگ‌ها همچون موسیقی عمل می‌کنند.
طنز فلسفی: خنده‌ای که از دل پرسش‌های هستی‌شناسانه می‌آید.
فرم کوتاه اما عمیق: نمایش‌های یک‌پرده‌ای که به اندازه یک نمایش بلند تأثیر می‌گذارند.
بازی با احتمالات: جهان‌های موازی، انتخاب‌های تکرارشونده، و پایان‌های چندلایه.
این شیوه نوشتن باعث شده آثار او در ایران نیز محبوب باشند؛ زیرا با سنت «طنز موقعیت» و «کمدی فلسفی» که در نقدهای تیوال بسیار مورد توجه است، هم‌خوانی دارد. ایوز درگذشته نیست و همچنان فعال است. آخرین آثار او شامل Here We Are (۲۰۲۳) و Pamela Palmer (۲۰۲۴) است که نشان می‌دهد هنوز در اوج خلاقیت قرار دارد.
میان دو سکوت، حقیقتی ناگزیر متولد می‌شود؛ اجرایی تازه از قطعیت در شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی‌پور
https://vrgl.ir/yeXhZ
۱۲ مرداد
دیوید آیوز از نویسندگانی هست که مفهوم و نماد رو بزور به مخاطب نمیقبولونه بلکه اونرو از راه کمدی و سرگرمی به ذهن مخاطب وارد می‌کنه و از نظر من دقیقا راه درست رو طی می‌کنه و جزو اون دسته نویسندگانی هست که پرداختن بهش باعث رشد فهم نمایشی میشه .
کار کردن روی متن همچین نویسنده ای باعث افتخاره .
۱۵ مرداد
نویسنده ای که با طنز فلسفه را وارد گفت و گوهای روزمره می‌کند.
دیالوگ محور بودن از ویژگی های بارز ایوز است. نوشته هایش طنز هوشمندانه دارد. از فرم نمایش استفاده ی خلاقانه می‌کند. شخصیت ها واقعی اند، حتی در موقعیت های غیر واقعی
۱۶ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام
در روزگاری که صحنه‌های تئاتر ایران زیر فشار اقتصادی، اجتماعی و سلیقه‌های زودگذر نفس می‌کشند، بازگشت به یک متن انسانی، صمیمی و در عین حال تلخ و گزنده مثل «شرلی ولنتاین» برای من نه فقط یک انتخاب هنری، بلکه یک نیاز شخصی و اجتماعی است. این یادداشت را نه به‌عنوان قضاوت نهایی، بلکه به‌عنوان گفت‌وگوی صادقانه یک کارگردان با مخاطبان و منتقدان تیوال می‌نویسم؛ گفت‌وگویی که امیدوارم در ادامه، روی صحنه کامل‌تر و زنده‌تر شود. ویلی راسل در «شرلی ولنتاین» به‌جای شعار دادن درباره زن، تنهایی و ازدواج، یک زندگی معمولی را زیر ذره‌بین می‌گذارد؛ زندگی زنی که می‌توانست یکی از همسایه‌های ما باشد، یکی از زنان خانواده‌های ایرانی، یکی از آن آدم‌هایی که همیشه هستند اما دیده نمی‌شوند. برای من، جذابیت راسل در همین سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی است؛ او با کمترین امکانات روایی، بیشترین ضربه عاطفی و فکری را وارد می‌کند. شرلی فقط یک زن بریتانیایی نیست؛ او نماینده نسلی از انسان‌هاست که در ازدواج، خانواده، کار و روزمرگی، آرام‌آرام از خودشان دور شده‌اند. در خوانش من، «شرلی ولنتاین» بیش از آن‌که درباره سفر به یک کشور دیگر باشد، درباره سفر به درون خویشتن است؛ سفری که بسیاری از ما هرگز شجاعت آغازش را پیدا نمی‌کنیم. به‌عنوان کارگردان، تلاش کرده‌ام در برابر متن راسل فروتن باشم؛ یعنی به ساختار، ریتم و منطق درونی اثر وفادار بمانم، اما در عین حال با توجه به مخاطب ایرانی، لایه‌هایی را برجسته کنم که برای امروز ما ضروری‌تر است، تنهایی در دل ازدواج و خانواده، فرسودگی رویاها و آرزوهای شخصی، فشار نقش‌های اجتماعی بر هویت فردی، من ادعا نمی‌کنم که خوانش من «بهترین» یا «نهایی» است؛ تنها می‌توانم بگویم حاصل سال‌ها تجربه، مشاهده و گفت‌وگو با زنان و مردانی است که در سکوت، بار زندگی را به دوش می‌کشند. در این اجرا، تلاش کرده‌ام به‌جای ترجمه صرف یک متن غربی، آن را به تجربه‌ای قابل لمس برای مخاطب ایرانی تبدیل کنم؛ بدون این‌که به دام شعارهای مستقیم یا نسخه‌پیچی اجتماعی بیفتم. برای من مهم است که مخاطب، شرلی را نه به‌عنوان «نماد» دوردست، بلکه به‌عنوان انسانی نزدیک، قابل هم‌ذات‌پنداری و حتی قابل نقد ببیند. یکی از جذاب‌ترین عناصر این نمایش، گفت‌وگوی شرلی با دیوار آشپزخانه است؛ ... دیدن ادامه ›› دیواری که در اجرا برای من، تبدیل به یک «شاهد خاموش» می‌شود. شرلی در ظاهر با دیوار حرف می‌زند، اما در واقع با وجدان، خاطرات و ترس‌های خودش روبه‌روست. در طراحی بازی و میزانسن، تلاش کرده‌ام این گفت‌وگو را از یک شوخی ساده، به یک رویارویی عمیق تبدیل کنم؛ جایی که مخاطب احساس کند هر کدام از ما دیواری داریم که سال‌هاست با آن حرف می‌زنیم و نامش را «سکوت» گذاشته‌ایم. شوهر، دوستان، معشوق، گذشته شرلی و تمام آدم‌هایی که روی صحنه حضور فیزیکی ندارند، در اجرا از طریق صدا، فضا و روایت، به موجودیت تبدیل می‌شوند. برای من مهم بود که این آدم‌ها فقط نام نباشند؛ بلکه در ذهن مخاطب شکل بگیرند، قضاوت شوند و در نهایت، بخشی از پازل زندگی شرلی را بسازند. در خوانش من، شرلی قربانی صرف نیست؛ او انسانی است که در انتخاب‌هایش هم اشتباه کرده، هم درست عمل کرده، و همین پیچیدگی است که او را واقعی می‌کند. تلاش کرده‌ام از نگاه کلیشه‌ای به زن، مرد، ازدواج و خیانت فاصله بگیرم و به‌جای آن، بر «مسئولیت فردی» و «شجاعت مواجهه با خود» تأکید کنم. سفر شرلی به کشور دیگر، در اجرا بیش از آن‌که یک تغییر لوکیشن باشد، یک تغییر زاویه دید است. برای من، پرسش اصلی این است، آیا ما برای تغییر زندگی‌مان، حتماً باید از این شهر، این خانه، این کشور برویم؟ یا می‌توانیم ابتدا از خودمان شروع کنیم؟این پرسش، در زیرلایه‌های اجرا به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم تکرار می‌شود؛ در دیالوگ‌ها، در سکوت‌ها، در نگاه‌ها و در لحظه‌هایی که شرلی بین ماندن و رفتن، بین ترس و جسارت، معلق می‌ماند. به‌عنوان کارگردان، می‌دانم که هر اجرا، تنها یکی از خوانش‌های ممکن از یک متن است. «شرلی ولنتاین» در این نسخه، حاصل تلاش من و گروه برای ساختن تجربه‌ای صادقانه، انسانی و در عین حال آگاهانه است، تجربه‌ای که امیدوارم برای مخاطب عمومی قابل لمس، قابل هم‌ذات‌پنداری و در عین حال اندیشمندانه باشد. برای منتقدان و فعالان تئاتری زمینه‌ای برای بحث درباره فرم، محتوا، ترجمه، بازیگری و نسبت متن غربی با مخاطب ایرانی فراهم کند.
امیر مسعود و حسام?09031840464 این را خواندند
آرش سالاروندیان این را دوست دارد
به نظرم چیزی که در این یادداشت بیش از همه قابل توجه است، تلاش برای دیدن «شرلی ولنتاین» فراتر از یک داستان درباره یک زن و یک سفر است. نگاه کارگردان به تنهایی، فرسودگی در زندگی روزمره و فاصله‌ای که گاهی آدم با خودش پیدا می‌کند، باعث می‌شود نمایش بتواند با مخاطب امروز ارتباط بیشتری برقرار کند.

برای من، جذاب‌ترین بخش این نگاه، تبدیل شدن دیوار آشپزخانه به یک شاهد خاموش است؛ چون به نظرم این تصویر فقط متعلق به شرلی نیست و می‌تواند نمادی از سکوت‌ها و حرف‌های ناگفته خیلی از آدم‌ها باشد. این‌که کارگردان تلاش کرده شرلی را نه صرفاً قربانی و نه یک قهرمان بی‌نقص نشان دهد، به نظرم نقطه قوت مهمی است؛ چون آدم‌ها در واقعیت هم ترکیبی از انتخاب‌های درست، اشتباه، ترس و جسارت‌اند.

در عین حال، فکر می‌کنم ارزش واقعی ... دیدن ادامه ›› این خوانش زمانی مشخص می‌شود که روی صحنه بتواند از توضیح و شعار فاصله بگیرد و این مفاهیم را به تجربه‌ای ملموس برای تماشاگر تبدیل کند. امیدوارم اجرا بتواند همان صداقت و ظرافتی را که در این یادداشت دیده می‌شود، در بازی، میزانسن، ریتم و رابطه شرلی با مخاطب هم حفظ کند.

در نهایت، چیزی که برای من از «شرلی ولنتاین» جذاب است، همین پرسش ساده اما مهم است: برای تغییر زندگی، واقعاً باید جایی را ترک کنیم، یا گاهی کافی است نگاه‌مان را به خودمان تغییر دهیم؟ به نظرم اگر نمایش بتواند تماشاگر را بعد از تمام شدن اجرا با همین سؤال تنها بگذارد، به بخش مهمی از هدفش رسیده است.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ویلی راسل، متولد ۲۳ اوت ۱۹۴۷ در ویستونِ لانکشایر، یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان معاصر بریتانیاست؛ هنرمندی که مسیر زندگی‌اش از ترک تحصیل در پانزده‌سالگی تا کار به‌عنوان آرایشگر زنانه به‌جای آنکه مانعی باشد، تبدیل شد به منبعی غنی برای شناخت انسان، طبقه کارگر، و پیچیدگی‌های زیست روزمره، سال‌ها کار در محیطی پرگفت‌وگو مانند سالن آرایش، او را با زبان مردم، رنج‌ها، امیدها و طنز پنهان زندگی آشنا کرد؛ چیزی که بعدها شاکله اصلی جهان نمایشی او شد. بازگشت او به دانشگاه و تبدیل شدنش به معلم، مسیر را برای ورود حرفه‌ای به تئاتر هموار کرد و نخستین آثارش در جشنواره ادینبرو توجه منتقدان را جلب کرد. راسـل از دهه ۷۰ میلادی وارد جریان اصلی تئاتر بریتانیا شد و خیلی زود با آثاری چون:
Educating Rita(۱۹۸۰)
نمایشنامه‌ای درباره زن کارگری که در جست‌وجوی هویت و آزادی، مسیر آموزش را انتخاب می‌کند. این اثر به‌سرعت جهانی شد و اقتباس سینمایی آن نامزد اسکار گردید.
Blood Brothers (۱۹۸۳)
یکی از طولانی‌ترین اجراهای تاریخ وست‌اند؛ روایتی تراژیک درباره دو برادر که در دو طبقه اجتماعی متفاوت بزرگ می‌شوند. این نمایش بیش از ده‌هزار اجرا داشته و یکی از ستون‌های تئاتر بریتانیا محسوب می‌شود.
Shirley Valentine (۱۹۸۶)
تک‌گویی درخشان درباره زن خانه‌داری که در میانه زندگی، با بحران ... دیدن ادامه ›› هویت و میل به رهایی روبه‌رو می‌شود. این اثر نیز به فیلمی موفق تبدیل شد.
Our Day Out (۱۹۷۷)
نمایشی تلویزیونی درباره نوجوانان طبقه کارگر که به‌طرزی انسانی و بی‌پیرایه، مسئله آموزش و محرومیت را تصویر می‌کند‌.
این آثار نه‌تنها در بریتانیا، بلکه در سراسر جهان اجرا شده‌اند و راسل را به یکی از چهره‌های تأثیرگذار تئاتر اجتماعی تبدیل کرده‌اند. راسـل برخلاف بسیاری از نمایشنامه‌نویسان هم‌عصرش، از بالا به طبقه کارگر نگاه نمی‌کند؛ او از دل همان طبقه آمده و زبان، دغدغه‌ها و طنز خاص آن را با دقتی مستندگونه ثبت کرده است. در آثار او، خنده هرگز سطحی نیست؛ طنز، سپری است در برابر واقعیت‌های تلخ اجتماعی. این ترکیب باعث می‌شود مخاطب هم سرگرم شود و هم درگیر پرسش‌های جدی درباره هویت، طبقه و امکان تغییر.
شخصیت‌های راسل اغلب در جست‌وجوی «خودِ ازدست‌رفته» هستند؛ چه ریتا باشد که می‌خواهد از محدودیت‌های اجتماعی عبور کند، چه شرلی که در میانه زندگی به‌دنبال معنای تازه‌ای می‌گردد. این محور تحول، آثار او را برای مخاطب جهانی قابل‌درک و همدلانه می‌کند. او به‌عنوان ترانه‌سرا و موسیقی‌دان، ریتم را در گفت‌وگوها وارد می‌کند. دیالوگ‌هایش طبیعی، پرکشش و سرشار از جزئیات شنیداری‌اند؛ چیزی که اجرای آثارش را برای بازیگران و کارگردانان جذاب می‌کند. راسـل استاد روایت‌های ساده با عمق اجتماعی است. او نشان می‌دهد چگونه ساختارهای طبقاتی می‌توانند مسیر زندگی افراد را تعیین کنند و چگونه آموزش، هنر یا سفر می‌تواند این مسیر را تغییر دهد. این نگاه، آثار او را در کنار نویسندگانی چون آلن بنِت و جان مک‌گرا قرار می‌دهد. نمایشنامه‌های او معمولاً ساختاری کلاسیک دارند اما با چرخش‌های احساسی و لحظات اعتراف‌گونه، به‌روز و مدرن می‌شوند. او از پیچیدگی‌های فرمی پرهیز می‌کند و به‌جای آن، بر قدرت شخصیت‌پردازی تکیه دارد. آثار راسل برای کارگردانان ایرانی نیز جذاب‌اند؛ زیرا هم از نظر تعداد شخصیت‌ها و هم از نظر امکانات صحنه‌ای، قابل‌اجرا هستند و در عین حال ظرفیت بالایی برای بازیگری و طراحی صحنه دارند. راسـل همچنان زنده است و فعالیت‌های هنری و فرهنگی دارد. ویلی راسل یکی از معدود نمایشنامه‌نویسانی است که توانسته میان مخاطب عام و منتقدان حرفه‌ای پلی پایدار بسازد. او نه‌تنها در بریتانیا، بلکه در جهان، نمایندهٔ صدای طبقهٔ کارگر و روایتگر امید در دل محدودیت‌هاست. آثار او همچنان اجرا می‌شوند، نقد می‌شوند و الهام‌بخش نسل‌های تازهٔ هنرمندان‌اند.
در لحظه‌ای که ترس فرو می‌ریزد، شرلی ولنتاین متولد می‌شود؛ شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی‌پور
https://vrgl.ir/w8zSM
۱۰ مرداد
به نظرم چیزی که ویلی راسل را از خیلی از نمایشنامه‌نویس‌ها متمایز می‌کند، این است که برای پیدا کردن قصه‌های مهم، سراغ آدم‌های معمولی می‌رود. شخصیت‌های او آدم‌هایی نیستند که لزوماً اتفاق‌های عجیب و بزرگی در زندگی‌شان افتاده باشد؛ اتفاقاً اهمیت کارش در این است که از دل همین زندگی‌های به ظاهر ساده، بحران‌های عمیق انسانی را بیرون می‌کشد.

برای من، مسیر زندگی خود راسل هم در فهم آثارش اهمیت دارد. این‌که از ترک تحصیل و کار در یک سالن آرایش به نمایشنامه‌نویسی رسید، باعث می‌شود ارتباطش با آدم‌های عادی و طبقات مختلف جامعه برایم باورپذیرتر باشد. انگار شخصیت‌هایش را فقط از بیرون مشاهده نکرده، بلکه زبان و فضای زندگی‌شان را از نزدیک لمس کرده است.

در بین آثاری که از او نام برده شده، «شرلی ولنتاین» برای من جذابیت خاصی دارد؛ چون مسئله‌ای که مطرح می‌کند ... دیدن ادامه ›› فقط مربوط به یک زن انگلیسی یا یک جامعه خاص نیست. پرسش درباره این‌که آدم در مسیر زندگی چقدر خودش را فراموش می‌کند، چقدر برای خواسته‌های دیگران زندگی می‌کند و آیا هنوز می‌تواند دوباره خودش را پیدا کند، به نظرم کاملاً انسانی و جهان‌شمول است.

چیزی که از نگاه من در آثار راسل ارزشمند است، همین ترکیب سادگی و عمق است. او برای بیان یک مسئله اجتماعی الزاماً به شعار و پیچیدگی فرمی متوسل نمی‌شود؛ یک شخصیت می‌سازد، به او فرصت حرف زدن می‌دهد و اجازه می‌دهد مخاطب کم‌کم پشت طنز و روزمرگی، تلخی زندگی را ببیند.

به نظرم «شرلی ولنتاین» هم دقیقاً از همین جنس است؛ نمایشی که شاید در ظاهر درباره سفر یک زن باشد، اما در لایه عمیق‌تر درباره جرأتِ دوباره دیدن خودمان است. شاید به همین دلیل است که با وجود تفاوت زمان، فرهنگ و جغرافیا، هنوز می‌تواند برای مخاطب امروز قابل لمس باشد.
۱۱ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام خدمت مخاطبان و همراهان عزیز تیوال
اجرایی که پیش رو داریم، نمایشی است از ویل اینو با نام «عنوان و سند»؛ متنی که بیش از آن‌که درباره یک قصه باشد، درباره خودِ بودن، درباره «از این‌جا نبودن» و درباره خانه‌ای است که گاهی فقط در زبان و خاطره وجود دارد. ویلیام اینو از آن دسته نمایشنامه‌نویسانی است که در تئاتر معاصر آمریکا، راهی متفاوت از رئالیسم متعارف و قصه‌گویی خطی انتخاب کرده است. او بیش از آن‌که به حادثه و پیرنگ تکیه کند، به زبان، مکث‌ها، شوخی‌های تلخ و لحظه‌هایی که بین کلمه و سکوت معلق می‌مانند، اعتماد می‌کند. در «عنوان و سند»، اینو جهان یک «مرد کمی بیگانه» را پیش روی ما می‌گذارد؛ مردی که از جایی دیگر آمده، اما زبانش با زبان ما مشترک است، و همین اشتراک ظاهری، تفاوت‌های عمیق‌تری را آشکار می‌کند، تفاوت در تجربه، در خاطره، در تعریف خانه، در معنای تعلق. برای من به‌عنوان کارگردان، جذابیت اینو در همین است، او به‌جای آن‌که تماشاگر را با داستانی پرحادثه سرگرم کند، او را در موقعیت فکر کردن، شنیدن و دیدن خودش قرار می‌دهد. تماشاگر در مواجهه با متن اینو، فقط شاهد یک شخصیت نیست؛ بلکه مدام با خودش، با زبان خودش و با تنهایی خودش روبه‌رو می‌شود. «عنوان و سند» در ظاهر یک مونولوگ است؛ مردی روی صحنه، با ما حرف می‌زند، از کشوری نامعلوم آمده، از گمرک گذشته، کیفی در دست دارد و مدام تلاش می‌کند توضیح بدهد «از این‌جا نبودن» یعنی چه. اما زیر این ظاهر ساده، چند لایه مهم وجود دارد، لایه زبان: اینو مدام زبان را زیر سؤال می‌برد؛ این‌که چطور صدا تبدیل به معنا می‌شود، چطور کلمه‌ای مثل «خانه» می‌تواند هم‌زمان هم آشنا و هم بیگانه باشد. شخصیت نمایش، وسط جمله‌ها می‌ایستد، به خود حرف زدن نگاه می‌کند، و همین نگاه، تماشاگر را هم وادار می‌کند به زبان خودش شک کند. لایه تنهایی و غربت: مرد نمایش، بی‌آن‌که نام کشورش را بگوید، از تجربه غربت حرف می‌زند؛ از این‌که «اینجا» و «آنجا» چطور در ذهن آدم جابه‌جا می‌شوند، از این‌که خانه گاهی فقط یک خاطره است، یک بوی قدیمی، یک مراسم عجیب، یک شوخی خانوادگی. تنهایی او، تنهایی یک مهاجر است، اما در سطحی عمیق‌تر، تنهایی هر انسانی است که بین گذشته و حال، بین مبدأ و مقصد، معلق مانده.لایه بدن و حضور: هرچند متن، مونولوگ است، اما بدن بازیگر در این نمایش، به‌اندازه ... دیدن ادامه ›› کلمات اهمیت دارد. مکث‌ها، قدم‌ها، نگاه‌ها، دست‌هایی که گاهی نمی‌دانند کجا قرار بگیرند، همه بخشی از روایت‌اند. اینو به ما یادآوری می‌کند که غربت فقط در زبان نیست؛ در بدن هم هست، در نحوه راه رفتن، نشستن، نگاه کردن به دیگران...
نیما این را خواند
آرش سالاروندیان این را دوست دارد
نکته جذابش اینه که آقای تات تو کارش به جای فضای پوچ و بیمعنا ، تهش یه حرف از جنس همدلی و پذیرش میزنه. نمایشنامه میگه شاید همه ما در غربتیم، ولی غصه خوردن تنها کاری نیست که از دستمون برمیآد .
۰۸ مرداد
به نظرم چیزی که در این توضیح درباره «عنوان و سند» بیشتر از همه توجه من را جلب کرد، این است که نمایش ظاهراً درباره یک آدم غریبه و تجربه غربت اوست، اما در لایه عمیق‌تر، درباره چیزی است که خیلی از ما بدون مهاجرت هم تجربه‌اش کرده‌ایم؛ حسِ تعلق نداشتن.

برای من، مفهوم «خانه» در این نمایش جذاب است. خانه همیشه یک مکان مشخص نیست؛ گاهی یک خاطره، یک صدا، یک بو یا حتی یک زبان است. شاید به همین دلیل باشد که آدم می‌تواند در جایی زندگی کند که سال‌ها در آن بوده، اما باز هم احساس کند کاملاً متعلق به آن‌جا نیست.

از طرفی، انتخاب یک مونولوگ برای بیان چنین موضوعی به نظرم بسیار هوشمندانه است. وقتی فقط یک نفر روی صحنه حضور دارد و قرار است بخش ... دیدن ادامه ›› زیادی از جهان نمایش از طریق کلمات، سکوت‌ها و بدن او شکل بگیرد، تماشاگر ناچار می‌شود بیشتر گوش بدهد و دقیق‌تر نگاه کند. این نوع اجرا اگر درست شکل بگیرد، می‌تواند رابطه خیلی مستقیمی بین بازیگر و تماشاگر ایجاد کند.

در عین حال فکر می‌کنم همین ویژگی، کار را برای گروه اجرایی سخت‌تر می‌کند. در نمایشی که حادثه و داستان پررنگ نیست، ریتم، مکث، بازی و میزانسن اهمیت چندبرابری پیدا می‌کنند. اگر این عناصر درست کنار هم قرار نگیرند، ممکن است فاصله‌ای بین متن و مخاطب ایجاد شود؛ اما اگر درست اجرا شوند، همان سکوت یا یک جمله ساده می‌تواند بیشتر از یک اتفاق بزرگ روی تماشاگر اثر بگذارد.

برای من، جذاب‌ترین پرسش این نمایش شاید این باشد که «اگر خانه فقط یک مکان نباشد، پس واقعاً کجاست؟» و شاید پاسخ قطعی هم وجود نداشته باشد. به نظرم ارزش چنین نمایشی دقیقاً در همین است که به‌جای دادن جواب، تماشاگر را با پرسشی شخصی تنها می‌گذارد؛ پرسشی درباره خانه، تعلق، زبان و جایی که هرکدام از ما در نهایت آن را «اینجا» می‌نامیم.
۱۱ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Will Eno نمایشنامه‌نویسی نیست که جهان بسازد؛ او جهان را «باز می‌کند»
نه با داستان، نه با حادثه، بلکه با شکاف‌ها:
شکاف میان کلمه و معنا، میان انسان و خودش، میان تماشاگر و صحنه. او نویسنده‌ای است که نمایشنامه را از «اتفاق» خالی می‌کند تا «آگاهی» اتفاق بیفتد. جهان او جهان «لحظه‌های کوچک» است. در آثار او، یک مکث، یک نگاه، یک جمله‌ی نیمه‌کاره، گاهی از یک حادثه‌ی بزرگ مهم‌تر است.
او به جای ساختن بحران، به لرزش‌های کوچک انسان توجه می‌کند. اونو زبان را مثل یک موجود زنده می‌نویسد؛ زبان در آثار او می‌لغزد، می‌افتد، بلند می‌شود، اشتباه می‌کند، خودش را اصلاح می‌کند. این زبان برای بازیگر چالش است، برای کارگردان فرصت، و برای تماشاگر آینه. شخصیت‌های او معمولاً نام ندارند یا نامشان بی‌اهمیت است.
آن‌ها بیشتر وضعیت هستند تا فرد. اونو نمایشنامه‌ای می‌نویسد که انگار خودش از نوشتن نمایشنامه خسته شده. او قواعد را می‌شکند، اما نه برای شوک؛ برای اینکه تماشاگر را از خواب روایت بیدار کند.
Title and Deed نمایشی درباره‌ی «آمدن»، «ماندن» و «هیچ‌وقت تعلق نداشتن». این نمایش یک تک‌گویی است، اما نه از جنس اعتراف یا روایت؛ بلکه یک ... دیدن ادامه ›› سفر درونی درباره‌ی انسان مهاجر، انسان بی‌خانه، انسان بی‌عنوان. شخصیت نمایش نه نام دارد، نه گذشته‌ی مشخص، نه آینده‌ی معلوم. او فقط «آمده» است و همین آمدن، موضوع نمایش است. شخصیت نمایش از جایی آمده که «خانه» بوده، اما حالا در جایی ایستاده که «خانه نیست». اونو این وضعیت را تبدیل به یک فلسفه می‌کند: انسان همیشه در حال جابه‌جایی است، هیچ‌کس دقیقاً جایی که باید باشد نیست تعلق یک توهم است و زبان تنها چیزی است که ما را نگه می‌دارد.
نیما این را خواند
محمد تات این را دوست دارد
«عنوان و سند؛ میان مرز گفتن و سکوت، میان بودن و نبودن.» نمایش مهاجرت درونی انسان معاصر؛ اجرا با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی‌پور در شهریور ۱۴۰۵.
https://vrgl.ir/LGfRM
۱۰ مرداد
به نظرم توصیف ویل اینو به‌عنوان نویسنده‌ای که جهان را «باز می‌کند» تا «بسازد»، تعبیر جالبی است. در نمایشنامه‌های او انگار قرار نیست تماشاگر منتظر یک اتفاق بزرگ باشد؛ اتفاق اصلی در ذهن و ادراک خود تماشاگر شکل می‌گیرد.

چیزی که برای من در «Title and Deed» جذاب است، همین مفهوم تعلق نداشتن است. شخصیت نمایش نه گذشته مشخصی دارد و نه قرار است مثل یک شخصیت کلاسیک، داستان زندگی‌اش را برای ما تعریف کند. او فقط آمده است و همین «آمدن» تبدیل به پرسشی درباره خانه، هویت و تعلق می‌شود. به نظرم این نگاه می‌تواند برای مخاطب امروز خیلی قابل لمس باشد، چون احساس بیگانگی الزاماً به مهاجرت محدود نمی‌شود؛ گاهی آدم می‌تواند سال‌ها در یک شهر یا حتی در کنار نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش باشد و باز احساس کند به آن‌جا تعلق ندارد.

از طرف دیگر، فکر می‌کنم بزرگ‌ترین جذابیت و در عین حال بزرگ‌ترین ... دیدن ادامه ›› خطر آثار اینو همین فاصله گرفتن از قصه و حادثه است. وقتی اتفاق بیرونی کم می‌شود، کوچک‌ترین مکث، تغییر لحن، حرکت بدن یا سکوت می‌تواند اهمیت زیادی پیدا کند. اگر اجرا بتواند این جزئیات را به تجربه‌ای زنده تبدیل کند، مخاطب احتمالاً وارد جهان نمایش می‌شود؛ اما اگر این ظرافت‌ها درست شکل نگیرند، ممکن است نمایش برای بخشی از تماشاگران بیش از حد انتزاعی یا دور از دسترس به نظر برسد.

برای من، جالب‌ترین پرسش این اثر شاید این باشد که اگر «خانه» فقط یک مکان نباشد، پس چه چیزی به ما احساس تعلق می‌دهد؟ زبان؟ خاطره؟ آدم‌ها؟ یا چیزی که حتی خودمان هم نمی‌توانیم تعریفش کنیم؟

به نظرم ارزش چنین نمایشی در این نیست که پاسخ روشنی به این سؤال بدهد. اتفاقاً اگر بعد از پایان اجرا، تماشاگر هنوز درگیر همین پرسش‌ها باشد و احساس کند بخشی از تجربه شخصیت را در زندگی خودش پیدا کرده، آن‌وقت نمایش توانسته از یک داستان درباره یک انسان مهاجر فراتر برود و درباره خودِ انسان حرف بزند.

۱۱ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام به جامعه تئاتری ایران، هنرمندان، منتقدان و مخاطبان فرهیخته تیوال؛ این یادداشت تلاشی برای گفت‌وگو با شما درباره جهانی که اندا والش در «مسترمن» می‌سازد است، جهانی که من تنها یکی از خوانندگان و بازآفرینان آن هستم.

اندا والش، نمایشنامه‌نویس ایرلندی، در آثارش جهان را نه از بیرون، بلکه از درون ذهن شخصیت‌ها می‌سازد. او استاد خلق فضاهای بسته، ذهن‌های آشفته، و ایمان‌هایی است که میان تقدس و جنون در نوسان‌اند. «مسترمن» یکی از شخصی‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین آثار اوست؛ روایتی از مردی که میان ایمان، عشق، گناه و هذیان گرفتار شده است. والش در این نمایش، زبان را به ابزار اصلی روایت تبدیل می‌کند. دیالوگ‌ها موج‌وار، تند، بریده و پر از تکرارند؛ تکرارهایی که نه ضعف، بلکه معماری ذهنی شخصیت را می‌سازند. جهان «مسترمن» جهانی است که در آن حقیقت دیر اعتراف می‌شود و عشق‌ها نیمه‌تمام می‌مانند. توماس، شخصیت اصلی نمایش، مردی است که ایمان را همچون سلاح و همچون زخم حمل می‌کند. او در شهری کوچک، میان صداهای درونی، خاطرات، گناه و میل به رستگاری، جهانی برای خود می‌سازد؛ جهانی که گاهی مقدس است و گاهی هولناک. در زیرلایه‌های اثر، پرسش‌های مهمی نهفته است:
آیا ایمان بدون عشق معنا دارد؟
آیا حقیقت وقتی دیر اعتراف می‌شود، هنوز حقیقت است؟
آیا انسان می‌تواند از ذهن خودش نجات پیدا کند؟
این پرسش‌ها، ستون‌های اصلی جهان‌بینی نمایش ... دیدن ادامه ›› هستند.
به‌عنوان کارگردان، تلاش من این بوده که به جهان اندا والش وفادار بمانم، اما در عین حال، خوانش شخصی خود را نیز وارد اثر کنم. «مسترمن» نمایشی نیست که بتوان آن را صرفاً اجرا کرد؛ باید آن را زیست.
«مستر من» اگرچه به‌خوبی از پسِ به‌تصویرکشیدنِ پوچیِ هویت‌های مدرن برمی‌آید، اما گاهی در این درون‌نگریِ افراطی، مخاطب را گروگانِ مونولوگ‌های نفس‌گیرِ شخصیت اصلی می‌کند و ریتمِ درام را فدایِ پیچیدگیِ فلسفی می‌کند.


انتظار می‌رود کارگردانی مثل تات که نگاه نوگرایی دارد، این ریسک را بپذیرد که نمایش را از انجمادِ متن نجات دهد. موفقیتِ این اجرا در این است که تات چقدر جرات کند قواعدِ بسته‌ی متن را با طراحی صحنه و نورِ حداقلیِ تهاجمی بشکند و شخصیت‌ها را از ورطه‌ی شعارِ محض به موقعیت‌های ... دیدن ادامه ›› عینی‌تر پرتاب کند. اگر تات فقط متن را بپرستد، کار به یک کنفرانس فلسفی تبدیل می‌شود و اگر جسارت داشته باشد، می‌تواند «مستر من» را تبدیل به یک تیغِ دولبه‌ی روان‌کاوانه کند که هم عمق دارد و هم برش می‌زند.

و مطمعنأ آقای محمد تات بازهم اثری ماندگار بر جای می‌گذارد ..
۰۵ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
شعر و ادبیات
گردشگری
تئاتر
موسیقی
هنرهای تجسمی

تماس‌ها

malata.org@gmail.com
malata_org