در مالاتا، همیشه چیزی در تاریکی تکان میخورد، گاهی یک سایه، گاهی یک حقیقت. اما اینبار، آنچه از دل مه بیرون میآید صدای حمیدرضا فیروزآبادی است، صدایی که قرار نیست فقط روایت کند، بلکه میخواهد زخمی پنهان را از زیر بالهای «کلاغ» بیرون بکشد. در طبقه اول، واحد دوم ساختمان نبض، جایی که شهر هر لحظه شکل دیگری به خود میگیرد، او ایستاده است، مردی که قرار است کلاغ را نه اجرا، بلکه احضار کند. نمایشی که در آن گمشدن، شک، و جستوجوی حقیقت، مثل پرندهای سیاه، روی شانه انسان مینشیند و دوباره میگریزد. حمیدرضا فیروزآبادی، با کارگردانی محمد تات، جهان کلاغ را در اتاقی کوچک اما پر از سایه زنده میکند، جهانی که در آن هر سکوت، یک هشدار است و هر نگاه، یک سقوط احتمالی. اگر روزی گذرتان به مالاتا افتاد، کافیست به نبض شهر نزدیک شوید. در طبقه اول، واحد دوم، کلاغی منتظر است، آمادهی پرواز، آمادهی روایت.