در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد تات
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 01:51:15
 

فعال هنری

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با درود و احترام
در روزگاری که صحنه‌های تئاتر ایران زیر فشار اقتصادی، اجتماعی و سلیقه‌های زودگذر نفس می‌کشند، بازگشت به یک متن انسانی، صمیمی و در عین حال تلخ و گزنده مثل «شرلی ولنتاین» برای من نه فقط یک انتخاب هنری، بلکه یک نیاز شخصی و اجتماعی است. این یادداشت را نه به‌عنوان قضاوت نهایی، بلکه به‌عنوان گفت‌وگوی صادقانه یک کارگردان با مخاطبان و منتقدان تیوال می‌نویسم؛ گفت‌وگویی که امیدوارم در ادامه، روی صحنه کامل‌تر و زنده‌تر شود. ویلی راسل در «شرلی ولنتاین» به‌جای شعار دادن درباره زن، تنهایی و ازدواج، یک زندگی معمولی را زیر ذره‌بین می‌گذارد؛ زندگی زنی که می‌توانست یکی از همسایه‌های ما باشد، یکی از زنان خانواده‌های ایرانی، یکی از آن آدم‌هایی که همیشه هستند اما دیده نمی‌شوند. برای من، جذابیت راسل در همین سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی است؛ او با کمترین امکانات روایی، بیشترین ضربه عاطفی و فکری را وارد می‌کند. شرلی فقط یک زن بریتانیایی نیست؛ او نماینده نسلی از انسان‌هاست که در ازدواج، خانواده، کار و روزمرگی، آرام‌آرام از خودشان دور شده‌اند. در خوانش من، «شرلی ولنتاین» بیش از آن‌که درباره سفر به یک کشور دیگر باشد، درباره سفر به درون خویشتن است؛ سفری که بسیاری از ما هرگز شجاعت آغازش را پیدا نمی‌کنیم. به‌عنوان کارگردان، تلاش کرده‌ام در برابر متن راسل فروتن باشم؛ یعنی به ساختار، ریتم و منطق درونی اثر وفادار بمانم، اما در عین حال با توجه به مخاطب ایرانی، لایه‌هایی را برجسته کنم که برای امروز ما ضروری‌تر است، تنهایی در دل ازدواج و خانواده، فرسودگی رویاها و آرزوهای شخصی، فشار نقش‌های اجتماعی بر هویت فردی، من ادعا نمی‌کنم که خوانش من «بهترین» یا «نهایی» است؛ تنها می‌توانم بگویم حاصل سال‌ها تجربه، مشاهده و گفت‌وگو با زنان و مردانی است که در سکوت، بار زندگی را به دوش می‌کشند. در این اجرا، تلاش کرده‌ام به‌جای ترجمه صرف یک متن غربی، آن را به تجربه‌ای قابل لمس برای مخاطب ایرانی تبدیل کنم؛ بدون این‌که به دام شعارهای مستقیم یا نسخه‌پیچی اجتماعی بیفتم. برای من مهم است که مخاطب، شرلی را نه به‌عنوان «نماد» دوردست، بلکه به‌عنوان انسانی نزدیک، قابل هم‌ذات‌پنداری و حتی قابل نقد ببیند. یکی از جذاب‌ترین عناصر این نمایش، گفت‌وگوی شرلی با دیوار آشپزخانه است؛ ... دیدن ادامه ›› دیواری که در اجرا برای من، تبدیل به یک «شاهد خاموش» می‌شود. شرلی در ظاهر با دیوار حرف می‌زند، اما در واقع با وجدان، خاطرات و ترس‌های خودش روبه‌روست. در طراحی بازی و میزانسن، تلاش کرده‌ام این گفت‌وگو را از یک شوخی ساده، به یک رویارویی عمیق تبدیل کنم؛ جایی که مخاطب احساس کند هر کدام از ما دیواری داریم که سال‌هاست با آن حرف می‌زنیم و نامش را «سکوت» گذاشته‌ایم. شوهر، دوستان، معشوق، گذشته شرلی و تمام آدم‌هایی که روی صحنه حضور فیزیکی ندارند، در اجرا از طریق صدا، فضا و روایت، به موجودیت تبدیل می‌شوند. برای من مهم بود که این آدم‌ها فقط نام نباشند؛ بلکه در ذهن مخاطب شکل بگیرند، قضاوت شوند و در نهایت، بخشی از پازل زندگی شرلی را بسازند. در خوانش من، شرلی قربانی صرف نیست؛ او انسانی است که در انتخاب‌هایش هم اشتباه کرده، هم درست عمل کرده، و همین پیچیدگی است که او را واقعی می‌کند. تلاش کرده‌ام از نگاه کلیشه‌ای به زن، مرد، ازدواج و خیانت فاصله بگیرم و به‌جای آن، بر «مسئولیت فردی» و «شجاعت مواجهه با خود» تأکید کنم. سفر شرلی به کشور دیگر، در اجرا بیش از آن‌که یک تغییر لوکیشن باشد، یک تغییر زاویه دید است. برای من، پرسش اصلی این است، آیا ما برای تغییر زندگی‌مان، حتماً باید از این شهر، این خانه، این کشور برویم؟ یا می‌توانیم ابتدا از خودمان شروع کنیم؟این پرسش، در زیرلایه‌های اجرا به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم تکرار می‌شود؛ در دیالوگ‌ها، در سکوت‌ها، در نگاه‌ها و در لحظه‌هایی که شرلی بین ماندن و رفتن، بین ترس و جسارت، معلق می‌ماند. به‌عنوان کارگردان، می‌دانم که هر اجرا، تنها یکی از خوانش‌های ممکن از یک متن است. «شرلی ولنتاین» در این نسخه، حاصل تلاش من و گروه برای ساختن تجربه‌ای صادقانه، انسانی و در عین حال آگاهانه است، تجربه‌ای که امیدوارم برای مخاطب عمومی قابل لمس، قابل هم‌ذات‌پنداری و در عین حال اندیشمندانه باشد. برای منتقدان و فعالان تئاتری زمینه‌ای برای بحث درباره فرم، محتوا، ترجمه، بازیگری و نسبت متن غربی با مخاطب ایرانی فراهم کند.
امیر مسعود و حسام?09031840464 این را خواندند
آرش سالاروندیان این را دوست دارد
به نظرم چیزی که در این یادداشت بیش از همه قابل توجه است، تلاش برای دیدن «شرلی ولنتاین» فراتر از یک داستان درباره یک زن و یک سفر است. نگاه کارگردان به تنهایی، فرسودگی در زندگی روزمره و فاصله‌ای که گاهی آدم با خودش پیدا می‌کند، باعث می‌شود نمایش بتواند با مخاطب امروز ارتباط بیشتری برقرار کند.

برای من، جذاب‌ترین بخش این نگاه، تبدیل شدن دیوار آشپزخانه به یک شاهد خاموش است؛ چون به نظرم این تصویر فقط متعلق به شرلی نیست و می‌تواند نمادی از سکوت‌ها و حرف‌های ناگفته خیلی از آدم‌ها باشد. این‌که کارگردان تلاش کرده شرلی را نه صرفاً قربانی و نه یک قهرمان بی‌نقص نشان دهد، به نظرم نقطه قوت مهمی است؛ چون آدم‌ها در واقعیت هم ترکیبی از انتخاب‌های درست، اشتباه، ترس و جسارت‌اند.

در عین حال، فکر می‌کنم ارزش واقعی ... دیدن ادامه ›› این خوانش زمانی مشخص می‌شود که روی صحنه بتواند از توضیح و شعار فاصله بگیرد و این مفاهیم را به تجربه‌ای ملموس برای تماشاگر تبدیل کند. امیدوارم اجرا بتواند همان صداقت و ظرافتی را که در این یادداشت دیده می‌شود، در بازی، میزانسن، ریتم و رابطه شرلی با مخاطب هم حفظ کند.

در نهایت، چیزی که برای من از «شرلی ولنتاین» جذاب است، همین پرسش ساده اما مهم است: برای تغییر زندگی، واقعاً باید جایی را ترک کنیم، یا گاهی کافی است نگاه‌مان را به خودمان تغییر دهیم؟ به نظرم اگر نمایش بتواند تماشاگر را بعد از تمام شدن اجرا با همین سؤال تنها بگذارد، به بخش مهمی از هدفش رسیده است.
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«من مریض نیستم» برای من، به‌عنوان طراح، نویسنده و کارگردان، فقط یک نمایش نبود؛ نقطه آغاز شکل‌گیری جهان خیالی «مالاتا» بود. جهانی که از این اثر متولد شد و بعدها در آثار مختلف **گروه هنری مالاتا** ادامه پیدا کرد و گسترش یافت. این نمایش برای من آغاز مسیری بود که در آن، تئاتر را بهانه‌ای برای مواجهه انسان با خودش و پرسش‌های عمیق درونی‌اش دیدم.
https://vrgl.ir/jqLrb
حسام? این را خواند
محمد لهاک و ندا اسماعیلیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام خدمت مخاطبان و همراهان عزیز تیوال
اجرایی که پیش رو داریم، نمایشی است از ویل اینو با نام «عنوان و سند»؛ متنی که بیش از آن‌که درباره یک قصه باشد، درباره خودِ بودن، درباره «از این‌جا نبودن» و درباره خانه‌ای است که گاهی فقط در زبان و خاطره وجود دارد. ویلیام اینو از آن دسته نمایشنامه‌نویسانی است که در تئاتر معاصر آمریکا، راهی متفاوت از رئالیسم متعارف و قصه‌گویی خطی انتخاب کرده است. او بیش از آن‌که به حادثه و پیرنگ تکیه کند، به زبان، مکث‌ها، شوخی‌های تلخ و لحظه‌هایی که بین کلمه و سکوت معلق می‌مانند، اعتماد می‌کند. در «عنوان و سند»، اینو جهان یک «مرد کمی بیگانه» را پیش روی ما می‌گذارد؛ مردی که از جایی دیگر آمده، اما زبانش با زبان ما مشترک است، و همین اشتراک ظاهری، تفاوت‌های عمیق‌تری را آشکار می‌کند، تفاوت در تجربه، در خاطره، در تعریف خانه، در معنای تعلق. برای من به‌عنوان کارگردان، جذابیت اینو در همین است، او به‌جای آن‌که تماشاگر را با داستانی پرحادثه سرگرم کند، او را در موقعیت فکر کردن، شنیدن و دیدن خودش قرار می‌دهد. تماشاگر در مواجهه با متن اینو، فقط شاهد یک شخصیت نیست؛ بلکه مدام با خودش، با زبان خودش و با تنهایی خودش روبه‌رو می‌شود. «عنوان و سند» در ظاهر یک مونولوگ است؛ مردی روی صحنه، با ما حرف می‌زند، از کشوری نامعلوم آمده، از گمرک گذشته، کیفی در دست دارد و مدام تلاش می‌کند توضیح بدهد «از این‌جا نبودن» یعنی چه. اما زیر این ظاهر ساده، چند لایه مهم وجود دارد، لایه زبان: اینو مدام زبان را زیر سؤال می‌برد؛ این‌که چطور صدا تبدیل به معنا می‌شود، چطور کلمه‌ای مثل «خانه» می‌تواند هم‌زمان هم آشنا و هم بیگانه باشد. شخصیت نمایش، وسط جمله‌ها می‌ایستد، به خود حرف زدن نگاه می‌کند، و همین نگاه، تماشاگر را هم وادار می‌کند به زبان خودش شک کند. لایه تنهایی و غربت: مرد نمایش، بی‌آن‌که نام کشورش را بگوید، از تجربه غربت حرف می‌زند؛ از این‌که «اینجا» و «آنجا» چطور در ذهن آدم جابه‌جا می‌شوند، از این‌که خانه گاهی فقط یک خاطره است، یک بوی قدیمی، یک مراسم عجیب، یک شوخی خانوادگی. تنهایی او، تنهایی یک مهاجر است، اما در سطحی عمیق‌تر، تنهایی هر انسانی است که بین گذشته و حال، بین مبدأ و مقصد، معلق مانده.لایه بدن و حضور: هرچند متن، مونولوگ است، اما بدن بازیگر در این نمایش، به‌اندازه ... دیدن ادامه ›› کلمات اهمیت دارد. مکث‌ها، قدم‌ها، نگاه‌ها، دست‌هایی که گاهی نمی‌دانند کجا قرار بگیرند، همه بخشی از روایت‌اند. اینو به ما یادآوری می‌کند که غربت فقط در زبان نیست؛ در بدن هم هست، در نحوه راه رفتن، نشستن، نگاه کردن به دیگران...
نیما این را خواند
آرش سالاروندیان این را دوست دارد
نکته جذابش اینه که آقای تات تو کارش به جای فضای پوچ و بیمعنا ، تهش یه حرف از جنس همدلی و پذیرش میزنه. نمایشنامه میگه شاید همه ما در غربتیم، ولی غصه خوردن تنها کاری نیست که از دستمون برمیآد .
۳ روز پیش، پنجشنبه
به نظرم چیزی که در این توضیح درباره «عنوان و سند» بیشتر از همه توجه من را جلب کرد، این است که نمایش ظاهراً درباره یک آدم غریبه و تجربه غربت اوست، اما در لایه عمیق‌تر، درباره چیزی است که خیلی از ما بدون مهاجرت هم تجربه‌اش کرده‌ایم؛ حسِ تعلق نداشتن.

برای من، مفهوم «خانه» در این نمایش جذاب است. خانه همیشه یک مکان مشخص نیست؛ گاهی یک خاطره، یک صدا، یک بو یا حتی یک زبان است. شاید به همین دلیل باشد که آدم می‌تواند در جایی زندگی کند که سال‌ها در آن بوده، اما باز هم احساس کند کاملاً متعلق به آن‌جا نیست.

از طرفی، انتخاب یک مونولوگ برای بیان چنین موضوعی به نظرم بسیار هوشمندانه است. وقتی فقط یک نفر روی صحنه حضور دارد و قرار است بخش ... دیدن ادامه ›› زیادی از جهان نمایش از طریق کلمات، سکوت‌ها و بدن او شکل بگیرد، تماشاگر ناچار می‌شود بیشتر گوش بدهد و دقیق‌تر نگاه کند. این نوع اجرا اگر درست شکل بگیرد، می‌تواند رابطه خیلی مستقیمی بین بازیگر و تماشاگر ایجاد کند.

در عین حال فکر می‌کنم همین ویژگی، کار را برای گروه اجرایی سخت‌تر می‌کند. در نمایشی که حادثه و داستان پررنگ نیست، ریتم، مکث، بازی و میزانسن اهمیت چندبرابری پیدا می‌کنند. اگر این عناصر درست کنار هم قرار نگیرند، ممکن است فاصله‌ای بین متن و مخاطب ایجاد شود؛ اما اگر درست اجرا شوند، همان سکوت یا یک جمله ساده می‌تواند بیشتر از یک اتفاق بزرگ روی تماشاگر اثر بگذارد.

برای من، جذاب‌ترین پرسش این نمایش شاید این باشد که «اگر خانه فقط یک مکان نباشد، پس واقعاً کجاست؟» و شاید پاسخ قطعی هم وجود نداشته باشد. به نظرم ارزش چنین نمایشی دقیقاً در همین است که به‌جای دادن جواب، تماشاگر را با پرسشی شخصی تنها می‌گذارد؛ پرسشی درباره خانه، تعلق، زبان و جایی که هرکدام از ما در نهایت آن را «اینجا» می‌نامیم.
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
🎭 یک پروژه؛ یک جهان متفاوت؛ یک اجرای ناتمام...

«مزرعه‌دار»؛ یکی از متفاوت‌ترین پروژه‌های گروه هنری مالاتا به کارگردانی محمد تات، نمایشی که قرار بود مخاطب را به جهان‌های موازی ببرد و با پرسشی مهم روبه‌رو کند:

آیا انسان، در هر زمان و هر مکان، همان انسان باقی می‌ماند؟

اثری که با نگاهی تجربه‌گرا و استفاده از فناوری در جهان‌سازی صحنه، خود را برای اجرا در سالن حافظ آماده می‌کرد؛ اما پیش از آنکه فرصت تولد روی صحنه را پیدا کند، متوقف شد.

حالا پس از گذشت سال‌ها، صحبت از بازگشت این پروژه به صحنه است؛ بازگشتی که می‌تواند یکی از تجربه‌های متفاوت و قابل توجه ... دیدن ادامه ›› برای مخاطبان تئاتر ایران باشد.

در این گزارش، نگاهی داریم به «مزرعه‌دار»، گروه هنری مالاتا، نگاه متفاوت محمد تات به این پروژه و مسیری که شاید سرانجام به اجرای عمومی این اثر منتهی شود.

📰 گزارش کامل را بخوانید.
https://vrgl.ir/frS7x
حسام? و نیما این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام به جامعه تئاتری ایران، هنرمندان، منتقدان و مخاطبان فرهیخته تیوال؛ این یادداشت تلاشی برای گفت‌وگو با شما درباره جهانی که اندا والش در «مسترمن» می‌سازد است، جهانی که من تنها یکی از خوانندگان و بازآفرینان آن هستم.

اندا والش، نمایشنامه‌نویس ایرلندی، در آثارش جهان را نه از بیرون، بلکه از درون ذهن شخصیت‌ها می‌سازد. او استاد خلق فضاهای بسته، ذهن‌های آشفته، و ایمان‌هایی است که میان تقدس و جنون در نوسان‌اند. «مسترمن» یکی از شخصی‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین آثار اوست؛ روایتی از مردی که میان ایمان، عشق، گناه و هذیان گرفتار شده است. والش در این نمایش، زبان را به ابزار اصلی روایت تبدیل می‌کند. دیالوگ‌ها موج‌وار، تند، بریده و پر از تکرارند؛ تکرارهایی که نه ضعف، بلکه معماری ذهنی شخصیت را می‌سازند. جهان «مسترمن» جهانی است که در آن حقیقت دیر اعتراف می‌شود و عشق‌ها نیمه‌تمام می‌مانند. توماس، شخصیت اصلی نمایش، مردی است که ایمان را همچون سلاح و همچون زخم حمل می‌کند. او در شهری کوچک، میان صداهای درونی، خاطرات، گناه و میل به رستگاری، جهانی برای خود می‌سازد؛ جهانی که گاهی مقدس است و گاهی هولناک. در زیرلایه‌های اثر، پرسش‌های مهمی نهفته است:
آیا ایمان بدون عشق معنا دارد؟
آیا حقیقت وقتی دیر اعتراف می‌شود، هنوز حقیقت است؟
آیا انسان می‌تواند از ذهن خودش نجات پیدا کند؟
این پرسش‌ها، ستون‌های اصلی جهان‌بینی نمایش ... دیدن ادامه ›› هستند.
به‌عنوان کارگردان، تلاش من این بوده که به جهان اندا والش وفادار بمانم، اما در عین حال، خوانش شخصی خود را نیز وارد اثر کنم. «مسترمن» نمایشی نیست که بتوان آن را صرفاً اجرا کرد؛ باید آن را زیست.
«مستر من» اگرچه به‌خوبی از پسِ به‌تصویرکشیدنِ پوچیِ هویت‌های مدرن برمی‌آید، اما گاهی در این درون‌نگریِ افراطی، مخاطب را گروگانِ مونولوگ‌های نفس‌گیرِ شخصیت اصلی می‌کند و ریتمِ درام را فدایِ پیچیدگیِ فلسفی می‌کند.


انتظار می‌رود کارگردانی مثل تات که نگاه نوگرایی دارد، این ریسک را بپذیرد که نمایش را از انجمادِ متن نجات دهد. موفقیتِ این اجرا در این است که تات چقدر جرات کند قواعدِ بسته‌ی متن را با طراحی صحنه و نورِ حداقلیِ تهاجمی بشکند و شخصیت‌ها را از ورطه‌ی شعارِ محض به موقعیت‌های ... دیدن ادامه ›› عینی‌تر پرتاب کند. اگر تات فقط متن را بپرستد، کار به یک کنفرانس فلسفی تبدیل می‌شود و اگر جسارت داشته باشد، می‌تواند «مستر من» را تبدیل به یک تیغِ دولبه‌ی روان‌کاوانه کند که هم عمق دارد و هم برش می‌زند.

و مطمعنأ آقای محمد تات بازهم اثری ماندگار بر جای می‌گذارد ..
۶ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود بر شما که با نگاه‌تان صحنه را زنده می‌کنید و با حضور‌تان، تئاتر را از تاریکی به روشنایی می‌کشانید.
به‌عنوان کارگردانی که سال‌ها با متن، بازیگر و صحنه زیسته‌ام، همیشه باور داشته‌ام که برخی نمایشنامه‌ها بیش از آنکه «اجرا» شوند، باید «زیسته» شوند. داستان باغ‌وحش از ادوارد آلبی یکی از همین متن‌هاست؛ متنی که هر بار خواندنش، انسان را در برابر حقیقتی برهنه قرار می‌دهد.
در مواجهه با این اثر، من نه در جایگاه داور، بلکه در جایگاه شاگردی ایستاده‌ام که می‌کوشد جهان پیچیده آلبی را با دقت بازخوانی کند. تحقیقات گسترده درباره آلبی نشان می‌دهد که او در مرز میان رئالیسم و ابزورد حرکت می‌کند؛ جایی که خشونت، تنهایی و فروپاشی روابط انسانی در مرکز توجه قرار می‌گیرد. مطالعات بین‌المللی تأکید می‌کنند که داستان باغ‌وحش یکی از نخستین آثار آمریکایی است که ابزورد اروپایی را به خاک آمریکا منتقل کرد و آن را با بحران‌های اجتماعی این کشور پیوند زد. در نقدهای معتبر، این نمایش را «درگیری میان دو جهان» و «فریادی علیه تنهایی مدرن» دانسته‌اند. در ایران نیز پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که آلبی همیشه با حساسیت‌های فرهنگی و محدودیت‌های اجرایی مواجه بوده، اما همین چالش‌ها باعث شده هنرمندان ایرانی به لایه‌های عمیق‌تری از آثار او دست پیدا کنند. چرا «داستان باغ‌وحش»؟ انتخابی آگاهانه برای امروز در سال‌های اخیر، جامعه ما بیش از هر زمان دیگری با مسئله تنهایی، گسست ارتباطی و بحران معنا روبه‌روست. این نمایشنامه دقیقاً همین نقاط را نشانه می‌گیرد، دو مرد، دو جهان، دو طبقه، دو نوع تنهایی، یک نیمکت که تبدیل به میدان نبرد می‌شود یک گفت‌وگو که از دل سکوت می‌جوشد و پایانی که نه‌تنها شخصیت‌ها، بلکه مخاطب را نیز دگرگون می‌کند به‌ عنوان کارگردان، انتخاب این متن برای من یک تصمیم زیبایی‌شناختی صرف نبود؛ یک ضرورت بود. ضرورتی برای گفت‌وگو با مخاطب امروز. جری نماینده تنهایی مطلق است؛ انسانی که از جهان بیرون رانده شده و تنها راه ارتباطش، حمله به مرزهای دیگران است. در نقدهای جهانی، او را «قربانی جامعه‌ای که توان عشق ورزیدن دارد اما جایی برای عشق ندارد» توصیف کرده‌اند. پیتر نماد نظم، طبقه متوسط، ... دیدن ادامه ›› امنیت و زندگی برنامه‌ریزی‌شده است؛ اما این امنیت، شکننده‌تر از آن است که به‌نظر می‌رسد. در اجرا، تلاش من این است که پیتر را نه یک مرد بی‌تفاوت، بلکه انسانی در آستانه فروپاشی نشان دهم. در این نمایش گفت‌وگوها بیشتر برای شکست ارتباط‌اند تا ایجاد آن. خشونت را به‌عنوان نتیجه طبیعی تنهایی نشان می‌دهد. انتخاب‌های وجودی را در لحظه‌های بحرانی برجسته می‌کند. مرز میان انسان و حیوان را از بین می‌برد تا نشان دهد انسان مدرن چقدر از طبیعت خود دور شده است. داستان باغ‌وحش برای من یک اجرا نیست؛ یک گفت‌وگوست. گفت‌وگویی میان دو مرد، دو جهان، و در نهایت میان من و مخاطب.
امید دارم این اجرا بتواند همان لرزشی را که آلبی سال‌ها پیش در جهان ایجاد کرد، در دل مخاطب امروز نیز زنده کند‌.
فاطمه کرمی این را خواند
Baran Esmaili، محمد تات و رامین غیاثی این را دوست دارند
«باغ وحش» ادوار البی فقط یک نمایشنامه نیست؛ فریادی است در بیابان خاموش شهر مدرن. در تقابل سوزان دو شخصیت، تمام تنهایی انسان معاصر را میبینم؛ جریانی از کلمات که چون تیغ بر پوسته ای و میکشد و زخم حقیقت را نمایان میکند. البی با نبوغی بیرحمانه، دیوارهای خیال‌پردازانه را فرو میریزد و ما را در برابر این پرسش وحشتناک رها میکند: آیا خودمان، قفس را نساخته ایم؟ این شاهکار، اثری ماندگار درباره‌ی تشنگی دردناک برای ارتباطی اصیل است؛ جایی که تنها راه رسیدن به انسانیت، عبور از وحشت آگاهیست.
۶ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

«شاید سخت‌ترین و در عین حال آسان‌ترین کار برای یک بازیگر، زیستنِ لحظه‌به‌لحظه در نقش، اما در کالبد فیزیکی و روانی خود باشد.

به عنوان ایفاگر تک‌گویی «صدای انسانی»، پیش از هر چیز باید بر هوشمندی جاری در تک‌تک کلمات کوکتو تأکید کنم. این مونولوگ می‌تواند در آن واحد، سوگ‌نامه، مانیفست و وصیت‌نامه‌ای عاطفی باشد. زیرمتن اثر، این آزادی عمل را به من بخشیده است تا همچون زن اصلی نمایش که در نهایت استیصال، ناگزیر به انتخاب است، دست به تصمیم‌گیری بزنم؛ زنی که هر چقدر التزام به کنشمندی را انکار می‌کند، صدایی درونی او را به رویارویی با واقعیت فرامی‌خواند.

می‌توانم بگویم تمام فرآیند خلق کاراکتر، در همین تجربه لذت‌بخشِ «زیستن» و نحوه مواجهه بازیگر با متن خلاصه می‌شود. من همواره خود را متعهد می‌دانم که لایه‌های پنهانِ «کوه یخ» (زیرمتن) را با اجرایی دقیق برای تماشاگر آگاه به تصویر بکشم. این تعهد، مسیری را می‌طلبد که نه تنها مرا در چارچوب حرفه‌ای‌گری حفظ می‌کند، بلکه وادار می‌سازد تا با سایه‌ها و لایه‌های پنهان شخصیت خویش نیز روبه‌رو شوم.
شاید دشوارترین بخش این مسیر، درست همچون خود شخصیت ... دیدن ادامه ›› زن «صدای انسانی»، پذیرشِ همان واقعیت تلخ و گزنده‌ای باشد که بر قلب چنگ می‌زند؛ واقعیتی که همچون سوگی فروخورده، مجال بروز، شیون و در نهایت پذیرش نیافته است. در این اجرا کوشیده‌ام بر اساس خواست ژان کوکتو، تصویری چندوجهی و تردیدآمیز از شخصیت بیافرینم؛ تعلیق و عدم قطعیتی که به هر تماشاگر اجازه می‌دهد در پیوند با زیست شخصی‌اش، تجربه‌ای منحصر‌به‌فرد از کاراکتر زن و تمامیت اجرا داشته باشد.

اما اتفاقی مهم و ارزشمند در جریان این زیست هنری فراهم شدن امکان تجربه ورزی و آزمون و خطا در آزمایشگاه تئاتر نبض میباشد. آزمایشگاهی که گروه هنری مالاتا به سرپرستی جناب آقای محمد تات پایه گذاری کرده و با انگیزه و اهدافی مشخص در مسیر کشف صداهای نو و استعداد های کمتر دیده شده هنر بازیگری و اجرا راه اندازی نموده اند.

افتخار آشنایی و همکاری من با گروه هنری مالاتا، تلاش خستگی ناپذیر تمامی عوامل گروه در ایجاد فضایی امن و حرفه ای جهت آزمایش خوانش های آوانگارد و آشنازدا از متن، تبادل ایده ها و نظرات و به خصوص هدایت گری و کارگردانی موشکافانه و دقیق آقای محمد تات در طول تمرینات صدای انسانی بار دیگر قدرت جادویی صحنه تئاتر را در معنا سازی و معنا زدایی به من یادآوری میکند. به علاوه، این تئاتر ورزی ها منجر به روشن تر شدن مسیر حرکت من به عنوان بازیگر و جسارت هر چه بیشتر برای خلق، ویرانی و بازآفرینی مداوم گردیده است
امید که اجرای پیشِ رو، اجرایی پیشرو، الهام‌بخش و سحرآمیز در نگاهِ تماشاگران باشد.»

چه زیبا و عمیق نوشتی... خواندن این کلمات برای من بسیار ارزشمند بود. فکر می‌کنم آنچه در «صدای انسانی» شکل گرفته، حاصل یک تجربه جمعی و زیستی است؛ تجربه‌ای که هر کدام از ما به شکلی در آن خودمان را پیدا کردیم و چیزهایی تازه از تئاتر و از خودمان آموختیم.

بی‌شک حضور و نگاه تو به این شخصیت، به این مسیر عمق و جان دیگری بخشیده و این جسارت و صداقتت در مواجهه با نقش، برای من بسیار قابل احترام و ستایش است.

خوشحالم که در کنار تو و دیگر اعضای این گروه، بخشی از این تجربه و این مسیر هستم و امیدوارم این همکاری، آغازگر تجربه‌های ... دیدن ادامه ›› ارزشمند و اتفاق‌های بزرگ‌تری برای همه ما باشد.

به امید درخشش «صدای انسانی» و به امید روزهایی که همچنان با عشق، جسارت و شوق، خلق کنیم، تجربه کنیم و از نو بسازیم. 🤍🎭

۵ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
### یادداشتی برای «جز آن دو نفر»؛ سفری به جهان رازآلود مالاتا

«جز آن دو نفر» روایتی جنایی–سورئال از جهانی است که در آن مرز میان گذشته، حال و آینده محو می‌شود و حقیقت در میان تکه‌های پراکنده زمان شکل می‌گیرد. در این یادداشت، محمد تات از شکل‌گیری نمایش، جهان خیالی مالاتا، کلیسای مالاتا و تجربه طراحی و کارگردانی این اثر می‌گوید.

**خواندن مقاله تحلیل و بررسی نمایش «جز آن دو نفر»:**
https://vrgl.ir/yKVYI
یادداشتی برای «کلاغ»؛ روایتی از جهان مالاتا به قلم محمد تات

«کلاغ» روایتی پازلی از انسان، وجدان و حقیقت است؛ نمایشی که در آن پایان، آغاز می‌شود و هر اپیزود قطعه‌ای از جهانی بزرگ‌تر را شکل می‌دهد. در این یادداشت، نگاهی به جهان «کلاغ»، شیوه روایت، طراحی، کارگردانی و بازیگردانی این نمایش داشته‌ایم.
https://vrgl.ir/kFXsn
**«مورچه‌ها»؛ تجربه‌ای متفاوت از گروه نمایشی مالاتا**

نمایش «مورچه‌ها» یکی از تجربه‌های گروه نمایشی مالاتا در سال ۱۴۰۴ بود؛ اجرایی با روایتی اجتماعی و جنایی که با حضور جمعی از هنرمندان جوان در سالن نوفل‌لوشاتو روی صحنه رفت.

این نمایش با نگاهی متفاوت به موضوعاتی همچون فاصله طبقاتی، روابط انسانی و کشمکش‌های اجتماعی، تلاش کرد مخاطب را در فضایی پرتنش و متفاوت با لایه‌های پنهان جامعه روبه‌رو کند.

«مورچه‌ها» بخشی از مسیر گروه مالاتا در حمایت از هنرمندان جوان و خلق تجربه‌های تازه در تئاتر بود؛ تجربه‌ای که با همراهی یک تیم خلاق شکل گرفت و جهانی متفاوت را روی صحنه به تصویر کشید.
https://vrgl.ir/lv2xK
درود و احترام به همراهان اندیشه و صحنه، به شما که با دل مشتاق و نگاه دقیق، جهان تئاتر را نه فقط می‌بینید، بلکه می‌شنوید، لمس می‌کنید و در آن زندگی می‌کنید.
در روزهایی که تئاتر ایران میان هیاهوی تولید انبوه و فرسودگی مخاطب دست‌وپا می‌زند، بازخوانی متنی چون «تام پین» بیش از آنکه یک انتخاب صرفاً هنری باشد، نوعی مواجهه‌ی شخصی با پرسش‌های بنیادین زندگی است. من، به‌عنوان کارگردان این اجرا، خودم را نه در جایگاه «دانای کل»، بلکه در موقعیت همراهی با متنی می‌بینم که پیش از هر چیز، مخاطب را وادار می‌کند به خودش، به شکست‌هایش، به تنهایی‌اش و به خنده‌های عصبی‌اش نگاه کند. اجرای «تام پین» در شهریور ۱۴۰۵ برای من تلاشی است تا در امتداد سنت نقد تئاتری و گفت‌وگوی جدی که در تیوال شکل گرفته، تجربه‌ای شخصی را در قالب یک اثر نمایشی با مخاطبان به اشتراک بگذارم؛ تجربه‌ای که هم به نویسنده و جهان او وفادار است، هم به زبان و فرهنگ مخاطب ایرانی احترام می‌گذارد، و هم از منظر کارگردانی، خود را در معرض نقد حرفه‌ای قرار می‌دهد. ویل اونو، نویسنده‌ای که با «هیچ» جهان می‌سازد ویل اونو از آن دسته نمایشنامه‌نویسانی است که به‌جای ساختن پیرنگ‌های پیچیده، به سراغ خلأ می‌رود، به سراغ لحظات ظاهراً بی‌اهمیت، شکست‌های کوچک، مکث‌های روزمره و زخم‌هایی که آن‌قدر عادی شده‌اند که دیگر دیده نمی‌شوند. «تام پین» در ظاهر یک مونولوگ است، اما در لایه‌های زیرین، گفت‌وگویی است میان نویسنده و مخاطب، میان راوی و خودش، میان انسان و جهان بی‌رحمی که مدام او را به سخره می‌گیرد. در مواجهه با اونو، نمی‌توان از کنار زندگی شخصی و مسیر هنری او به‌سادگی گذشت. او نویسنده‌ای است که در آثارش، شکست، اضطراب، پوچی و طنز سیاه را نه به‌عنوان ژست روشنفکری، بلکه به‌عنوان تجربه زیسته‌ی انسان معاصر به کار می‌گیرد. مرگ در جهان اونو یک نقطه‌ی پایان نیست؛ یک سایه‌ی دائمی است که روی هر لحظه‌ی زندگی افتاده. همین نگاه است که «تام پین» را به متنی تبدیل می‌کند که هم می‌تواند خنده‌ی مخاطب را برانگیزد، هم ناگهان او را در سکوتی سنگین رها کند. به‌عنوان کارگردان، من خودم را در برابر این جهان، در موقعیت شاگردی می‌بینم؛ کسی که تلاش می‌کند زبان و منطق درونی متن را بفهمد، نه این‌که آن را به زور به قالب‌های آشنا ... دیدن ادامه ›› و راحت‌الحلقوم تبدیل کند. «تام پین» ظاهراً درباره‌ی «هیچ» است؛ راوی مدام از چیزهایی حرف می‌زند که به نظر می‌رسد بی‌ربط، پراکنده و گاهی حتی بی‌اهمیت‌اند. اما همین پراکندگی، ساختار اصلی متن است، ذهن انسانی که در آستانه‌ی فروپاشی، تلاش می‌کند با شوخی، با خاطره، با بازی زبانی، با مخاطب ارتباط برقرار کند و از تنهایی مطلق فرار کند. تام پین، شخصیت کلاسیک با قوس دراماتیک روشن نیست؛ او ضدقهرمانی است که مدام از خودش فرار می‌کند، از مخاطب فرار می‌کند، از حقیقت فرار می‌کند و در عین حال، در هر جمله، خودش را لو می‌دهد. «تام پین» در سطح، درباره‌ی یک مرد شکست‌خورده است که تلاش می‌کند با مخاطب شوخی کند؛ اما در زیرلایه‌ها، با چند محور اصلی سروکار داریم، عشق و فقدان، عشق در این متن، هرگز به‌صورت رمانتیک و زیبا تصویر نمی‌شود؛ بیشتر شبیه زخمی است که خوب نشده و مدام دست‌کاری می‌شود. فقدان، نه‌تنها فقدان یک رابطه، بلکه فقدان معناست. تنهایی و مخاطب، تام پین مدام با مخاطب حرف می‌زند، اما در واقع، با خودش حرف می‌زند. این دوگانگی، یکی از مهم‌ترین محورهای اجراست، مخاطب هم شاهد است، هم شریک جرم، هم سوژه‌ی حمله پوچی و شوخی، طنز متن، هرگز «سرگرم‌کننده» نیست؛ بیشتر شبیه خنده‌ای است که روی لبه‌ی گریه ایستاده. این طنز سیاه، در اجرا باید حفظ شود، نه به ابتذال بیفتد، نه به شعار تبدیل شود. مرگ در «تام پین» یک تهدید دائمی است، نه‌فقط مرگ فیزیکی، بلکه مرگ رابطه، مرگ امید، مرگ معنا.
اجرا تلاش می‌کند این حضور دائمی مرگ را بدون اغراق، در بافت صحنه جاری کند.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
محمد تات این را خواند
فاطمه کرمی و Baran Esmaili این را دوست دارند
شخصیت اصلی میان صمیمیت با مخاطب و طرد او در نوسان است؛ مدام سوال می‌پرسد اما هرگز پاسخ نمی‌شنود. این پارادوکس، همان تجربهٔ زیستهٔ مدرن است: تشنهٔ معنا، اما محکوم به سطحی‌گری.
۰۴ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
### «من مریض نیستم»؛ آغاز جهان مالاتا

نمایش **«من مریض نیستم»** به قلم و کارگردانی **آقای تات**، اثری سایکودرام و روان‌شناختی بود که در سال ۱۳۹۸ در سالن شهرزاد روی صحنه رفت و با استقبال قابل‌توجه مخاطبان مواجه شد.

این نمایش با رویکردی متفاوت، مخاطب را از جایگاه یک تماشاگر صرف فراتر می‌برد و او را با ذهن، افکار و پرسش‌های درونی خودش مواجه می‌کرد؛ تجربه‌ای که باعث شد برخی منتقدان، این اثر را فراتر از یک اجرای صرفاً هنری و نزدیک به یک تجربه روان‌شناختی و درمانی ارزیابی کنند.

«من مریض نیستم» همچنین نقطه آغاز شکل‌گیری **جهان مالاتا** بود؛ جهانی که توسط **آقای تات** خلق شد و بعدها در نمایش‌هایی همچون **«جز آن دو ... دیدن ادامه ›› نفر هیچ‌کس باقی نماند»، «سی و پنج»، «موریانه»، «مزرعه‌دار»، «کلاغ»، «مورچه‌ها»، «کارگاه خیال» و «آزمایشگاه تئاتر نبض»** ادامه و گسترش پیدا کرد.

این نمایش از شهریور تا مهرماه روی صحنه بود و با ترکیبی از تئاتر کلاسیک، موسیقی و تعلیق‌های معناگرا، مخاطب را به سفری درونی دعوت می‌کرد؛ سفری که در آن، تماشاگر در نهایت با مهم‌ترین مخاطب نمایش، یعنی خودش، روبه‌رو می‌شد.

**«من مریض نیستم» را می‌توان سرآغاز جهانی دانست که سال‌ها بعد، در آثار مختلف آقای تات ادامه پیدا کرد؛ جهان مالاتا.**
https://vrgl.ir/wo8Iv
درود
در مقام کارگردانی که هنوز اجرا را پیش رو دارد و نه پشت سر، نوشتن درباره «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» بیش از آن‌که گزارش یک تجربه تمام‌شده باشد، دعوتی است به مشارکت در فرایند شکل‌گیری یک جهان نمایشی. این متن، نه ادعای قطعیت دارد و نه می‌خواهد حکم نهایی صادر کند؛ بیشتر تلاشی است برای توضیح مسیری که من و گروه، با فروتنی و در عین حال با آگاهی از مسئولیت حرفه‌ای‌مان، برای مواجهه با این متن و جهانش انتخاب کرده‌ایم.
آواز عشق از جی آلفرد پروفراک ریشه در جهان شعری و ذهنی شخصیتی دارد که در ادبیات مدرن، نماد انسان مردد، خسته و گرفتار در تردیدهای وجودی است. این جهان، چه در متن اصلی و چه در اقتباس نمایشی، بر لبه‌ی باریک میان اعتراف و سکوت، میان میل به عشق و ناتوانی از زیستن آن، حرکت می‌کند. برای من، جذابیت این اثر در همین «میان‌بودگی» است؛ در این‌که شخصیت نه قهرمان کلاسیک است و نه ضدقهرمان، بلکه انسانی است که زیر فشار زمان، جامعه، هراس از قضاوت و ترس از پیر شدن، به تدریج از خودش فاصله می‌گیرد. در مواجهه با چنین متنی، کارگردان اگر بخواهد صرفاً روایت‌گر باشد، بخش مهمی از ظرفیت اثر را از دست می‌دهد؛ بنابراین تلاش من این بوده که اجرا، به‌جای توضیح دادن، امکان «زیستن» این تردید و اضطراب را برای تماشاگر فراهم کند. در طراحی اجرا، آگاهانه از اغراق‌های فرمی و دکورهای پرطمطراق فاصله گرفته‌ام. جهان پروفراک، جهان شلوغی بیرونی نیست؛ جهان ازدحام درونی است. طراحی صحنه، فضایی مینیمال، با چند سطح و مرز ظریف که مدام میان «کافه»، «اتاق شخصی» و «ذهن» جابه‌جا می‌شود، بدون آن‌که تغییرات بزرگ و پرزرق‌وبرق داشته باشد. این انتخاب، برای آن است که تمرکز از روی نمایش تکنیک، به سمت تجربه درونی شخصیت‌ها منتقل شود. نور و صدا، بر پایه سایه‌ها و نیم‌تاریکی‌ها طراحی شده؛ جایی که چهره‌ها گاهی کامل دیده نمی‌شوند و گاهی تنها بخشی از بدن در نور است. این نیم‌دیدن، بازتاب همان نیم‌زیستن و نیم‌گفتن پروفراک است. صدا، از سکوت به اندازه استفاده شده؛ سکوت دراین اجرا، فقط نبود صدا ... دیدن ادامه ›› نیست، بلکه لحظه‌ای است که تماشاگر با نفس‌های شخصیت روبه‌رو می‌شود و فرصت می‌یابد اضطراب او را بشنود، نه فقط دیالوگش را. بازیگری، بدن بازیگران، به‌جای آن‌که صرفاً حامل متن باشد، خود تبدیل به متن می‌شود. لرزش‌های کوچک، مکث‌ها، ناتمام ماندن حرکت‌ها، همه بخشی از شخصیت‌پردازی‌اند. تلاش من این بوده که بازی‌ از احساسات‌گرایی سطحی و نمایش اغراق‌شده رنج نبرند؛ بلکه در حد امکان، به تجربه زیسته نزدیک شوند در این اجرا، پروفراک تنها یک فرد نیست؛ او مجموعه‌ای از صداها و نگاه‌هاست که در بدن چند شخصیت جریان پیدا می‌کند. پروفراک، شخصیتی است که میان میل به گفتن و ترس از شنیده شدن گیر کرده. او نه می‌تواند به‌طور کامل اعتراف کند و نه توان سکوت مطلق دارد. در اجرا، این دوگانه با تقسیم صدا و بدن او میان چند لحظه و چند موقعیت، برجسته می‌شود؛ گاهی صدای او از خارج صحنه می‌آید، در حالی که بدنش در سکون است، و گاهی برعکس. زنان جهان پروفراک، زنان در این جهان، صرفاً معشوق‌های رمانتیک نیستند؛ آن‌ها آینه‌هایی‌اند که پروفراک در آن‌ها، شکستگی‌های خودش را می‌بیند. در طراحی نقش‌ها، تلاش شده از کلیشه «زن به‌عنوان ابژه عشق» فاصله بگیریم و به سمت زن به‌عنوان «سوژه نگاه» حرکت کنیم؛ کسی که خود نیزدرگیر زمان، قضاوت و تنهایی است. جامعه و نگاه جمعی، جامعه در این اجرا، حضور فیزیکی پرجمعیت ندارد، اما در زبان، در اشاره‌ها، در ترس از «آن‌ها» و «دیگران»، مدام حضور دارد. این «دیگران» همان نیرویی است که پروفراک را از تصمیم گرفتن بازمی‌دارد و او را در چرخه‌ی بی‌پایان تردید نگه می‌دارد در زیر پوست روایت عاشقانه، چند محور برای من به‌عنوان کارگردان اهمیت ویژه داشته است، زمان در این اجرا، خطی نیست؛ تکرارشونده و حلقه‌ای است. صحنه‌ها گاهی شبیه هم‌اند، با تفاوت‌های کوچک؛ انگار شخصیت‌ها در یک روز، هزار بار از نو بیدار می‌شوند و همان انتخاب‌های ناتمام را تکرار می‌کنند. فرسودگی و روزمرگی، عشق در جهان پروفراک، قربانی روزمرگی است. ما تلاش کرده‌ایم این فرسودگی را نه با شعار، بلکه با جزئیات کوچک نشان دهیم؛ فنجان‌های نیمه‌خالی، صندلی‌های همیشه اشغال، گفت‌وگوهایی که هرگز به جمله آخر نمی‌رسند. امکان رستگاری، این اجرا، پایان خوش کلاسیک ندارد، اما در عین حال می‌کوشد از ناامیدی مطلق فاصله بگیرد. رستگاری در این جهان، نه در تغییر بزرگ بیرونی، بلکه در لحظه‌های کوچک مواجهه با خود است؛ جایی که شخصیت، حتی اگر نتواند همه چیز را عوض کند، دست‌کم برای چند ثانیه، حقیقت خودش را می‌بیند. به‌عنوان کارگردان، آگاه هستم که هر خوانش از یک متن شناخته‌شده، تنها یکی از امکان‌های بی‌شمار است و نه «نسخه نهایی». در مواجهه با «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک»، تلاش کرده‌ام به‌جای ادعای کشف حقیقت قطعی، صادقانه نشان دهم که این اجرا، حاصل گفت‌وگوی من و گروه با متن است؛ گفت‌وگویی که هنوز ادامه دارد و تا آخرین شب اجرا، زنده خواهد ماند. فروتنی در این مسیر برای من یعنی پذیرفتن این‌که تماشاگر، منتقد و فعال تئاتری، هر کدام می‌توانند لایه‌هایی را ببینند که ما در تمرین‌ها به آن‌ها نرسیده‌ایم. در عین حال، مسئولیت حرفه‌ای من ایجاب می‌کند که هر انتخاب اجرایی، پشتوانه فکری و زیبایی‌شناختی داشته باشد؛ از طراحی صحنه تا شیوه بازیگری، از میزانسن‌ها تا سکوت‌ها «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» در اجرای پیشِ رو، بیش از آن‌که وعده یک نمایش پرزرق‌وبرق باشد، پیشنهاد یک مواجهه صمیمی و گاهی تلخ با خودِ تماشاگر است؛ با لحظه‌هایی که همه ما در آن‌ها، میان گفتن و نگفتن، میان رفتن و ماندن، میان عشق و ترس، معلق مانده‌ایم.اگر این اجرا بتواند حتی برای چند دقیقه، این تعلیق را روی صحنه قابل لمس کند و تماشاگر را به فکر کردن درباره زندگی خودش دعوت کند، من به‌عنوان کارگردان، سهم کوچک خودم را در گفت‌وگوی تئاتر با انسان معاصر ادا شده می‌دانم.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
محمد فروزنده، امیر مسعود، سینا دهقان و فاطمه کرمی این را خواندند
Baran Esmaili و محمد تات این را دوست دارند
به نظرم «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» از آن آثاری است که بیشتر از آن‌که بخواهد داستانی را برای تماشاگر تعریف کند، او را با حالتی آشنا روبه‌رو می‌کند؛ همان تردیدهایی که شاید خیلی از ما در مقاطع مختلف زندگی تجربه کرده‌ایم، اما همیشه نتوانسته‌ایم برایشان اسم پیدا کنیم.

چیزی که در توضیح کارگردان برای من جذاب بود، انتخاب آگاهانه‌ی فضای مینیمال و تمرکز روی درون شخصیت است. در چنین متنی، طبیعتاً قرار نیست جذابیت اصلی از اتفاقات بیرونی یا دکورهای پرزرق‌وبرق بیاید؛ بنابراین بازی، ریتم، سکوت، نور و حتی مکث‌ها باید بتوانند بار اصلی نمایش را به ... دیدن ادامه ›› دوش بکشند.

برای من، مفهوم «میان‌بودگی» که در این یادداشت به آن اشاره شده، یکی از مهم‌ترین بخش‌های اثر است؛ ماندن بین گفتن و نگفتن، رفتن و ماندن، خواستن و ترسیدن. به نظرم این وضعیت فقط متعلق به پروفراک نیست. شاید دلیل ماندگاری این شخصیت هم همین باشد که او در نهایت، تصویری از انسانی است که بیش از حد فکر می‌کند و همین فکر کردن، گاهی مانع زندگی کردنش می‌شود.

از طرف دیگر، فکر می‌کنم اجرای چنین متنی می‌تواند ریسک بزرگی داشته باشد. اگر این تردید و اضطراب فقط به شکل دیالوگ‌های سنگین یا بازی‌های اغراق‌شده ارائه شود، ممکن است فاصله‌ای جدی میان نمایش و مخاطب ایجاد شود. اما اگر گروه بتواند این مفاهیم را بدون توضیح اضافه و از طریق جزئیات، سکوت‌ها و رفتار شخصیت‌ها منتقل کند، احتمالاً با اجرایی مواجه خواهیم شد که بیشتر از آن‌که چیزی را به ما بگوید، ما را وادار به فکر کردن می‌کند.

برای من جالب است که کارگردان از «رستگاری» به‌عنوان یک تغییر بزرگ بیرونی صحبت نمی‌کند، بلکه آن را در لحظه‌ای کوچک از مواجهه انسان با خودش می‌بیند. شاید همین نگاه باعث شود نمایش صرفاً درباره یک شخصیت ادبی نباشد و بتواند بخشی از تجربه خود تماشاگر را هم درگیر کند.

در نهایت، فکر می‌کنم ارزش این اجرا در این خواهد بود که آیا می‌تواند آن حس تعلیق و ناتمام‌بودن را از متن به صحنه منتقل کند یا نه. اگر بعد از پایان نمایش، تماشاگر برای لحظه‌ای به انتخاب‌های ناتمام خودش، حرف‌های نگفته‌اش یا فرصت‌هایی که از ترس از دست داده فکر کند، به نظرم «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» توانسته از یک اقتباس ادبی فراتر برود و به یک تجربه شخصی تبدیل شود.

۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

در آستانه اجرای نمایش «قوی‌تر» در مرداد و شهریور ۱۴۰۵، لازم دیدم به‌عنوان کارگردان این اثر، نگاهی تحلیلی به جهان نمایشنامه، شخصیت‌ها، زیرلایه‌ها و مسیر اجرایی که پیش رو داریم ارائه کنم؛ نه برای داوری، بلکه برای گفت‌وگو با مخاطبان و همراهان تئاتر ایران
آگوست استریندبرگ، نویسنده‌ای است که در آثار کوتاه خود جهان‌هایی بزرگ می‌سازد؛ جهان‌هایی که در ظاهر ساده‌اند اما در عمق، میدان نبرد اراده‌ها، سکوت‌ها، استعاره‌ها و قدرت‌اند. پژوهش‌های معتبر درباره این نمایشنامه نشان می‌دهد که «قوی‌تر» نه فقط یک مواجهه عاطفی، بلکه تحلیل روانی، فلسفی قدرت است؛ قدرتی که گاهی در کلمه آشکار می‌شود و گاهی در سکوت.
در این اثر، استریندبرگ با ظرافتی کم‌نظیر، ابهام را به ابزار اصلی روایت تبدیل می‌کند؛ ابهامی که نه ضعف، بلکه نیرویی برای خوانش‌های متعدد است.
نمایش «قوی‌تر» در ظاهر گفت‌وگوی یک زن متأهل با زنی مجرد در کافه است؛ اما در حقیقت، روایت دو جهان درونی است که در سکوت و گفتار با یکدیگر برخورد می‌کنند.
زن متأهل سخن می‌گوید، حمله می‌کند، دفاع می‌کند، می‌سازد و ویران می‌کند؛
زن مجرد سکوت می‌کند، اما سکوت او نه انفعال، بلکه حضور است؛ حضوری ... دیدن ادامه ›› که گاهی از هر کلمه‌ای بلندتر شنیده می‌شود. در خوانش من، این دو شخصیت نمایندگان دو وضعیت انسانی‌اند.
نیاز به تثبیت خود از طریق گفتار
نیاز به حفظ خود از طریق سکوت
این دو نیرو، در هر انسانی وجود دارند؛ و شاید همین است که نمایش «قوی‌تر» را جهانی و ماندگار می‌کند.
در اجرای پیش رو، تلاش کرده‌ام با احترام کامل به متن، اما با نگاه امروز، جهان نمایش را بازخوانی کنم.
برای من، «قوی‌تر» فقط یک مثلث عاطفی نیست؛ بلکه بررسی سازوکارهای قدرت در روابط انسانی است:
قدرت گفتن، قدرت نشنیدن، قدرت سکوت، قدرت انتخاب.
کافه در اجرای من، نه یک مکان صرف، بلکه فضایی ذهنی است؛ جایی میان واقعیت و خیال، میان خاطره و اکنون.
نور، موسیقی و طراحی صحنه، همگی در خدمت ساختن این فضای بینابینی‌اند؛ فضایی که تماشاگر را نه فقط شاهد، بلکه شریک این مواجهه می‌کند.
در این اجرا، سکوت شخصیت دوم، سکوتی منفعل نیست؛ سکوتی است که بار معنایی دارد و در لحظه‌لحظه اجرا، با نگاه، بدن، و حضورش روایت می‌شود.
بازیگر نقش زن متأهل نیز با ظرافتی روانشناختی، میان خشم، ترس، عشق، حسادت و نیاز به تأیید حرکت می‌کند‌.
نمایش کوتاه است، اما تنش آن بلند.
ریتم اجرا بر پایه فراز و فرودهای احساسی بنا شده است؛ جایی که هر مکث، هر نگاه، هر تغییر در تن صدا، معنایی تازه می‌سازد
امید دارم اجرای مرداد و شهریور، فرصتی باشد برای گفت‌وگو، برای اندیشیدن، برای تجربه دوباره سکوت و کلمه.
از همه هنرمندان، منتقدان و مخاطبان عزیز تیوال که همیشه با نگاه دقیق و صمیمی خود مسیر تئاتر را روشن‌تر می‌کنند، سپاسگزارم.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
محمد فروزنده، حسین چیانی و محمد تات این را خواندند
فاطمه کرمی و Baran Esmaili این را دوست دارند
اثری که نشان میدهد تئاتر همچنان زنده است و می‌تواند آیینه تمام‌نمای روزگار ما باشد. درود بر تمام گروه برای این شبی که میسازند🙏🏼🌹
به نظرم «قوی‌تر» از آن نمایش‌هایی است که با وجود کوتاهی، می‌تواند فضای زیادی برای فکر کردن باقی بگذارد. چیزی که در این اثر برای من جذاب است، این است که قدرت الزاماً در کسی نیست که بیشتر حرف می‌زند. اتفاقاً سکوت زن دوم می‌تواند به همان اندازه، و شاید حتی بیشتر، تعیین‌کننده باشد.

در روابط انسانی هم گاهی حرف زدن برای اثبات خودمان است و سکوت برای حفظ خودمان. به نظرم استریندبرگ دقیقاً از همین نقطه، رابطه دو شخصیت را از یک گفت‌وگوی ساده فراتر می‌برد و آن را تبدیل به نوعی کشمکش روانی می‌کند.

در خوانش مطرح‌شده برای این اجرا، توجه به «قدرت» به نظرم نکته مهمی است. قدرت در یک رابطه همیشه آشکار و مستقیم نیست؛ گاهی در انتخاب ... دیدن ادامه ›› کلمات، گاهی در سکوت، گاهی در نگاه و حتی در تصمیم به پاسخ ندادن خودش را نشان می‌دهد. همین موضوع باعث می‌شود نمایش با وجود قدمت متن، همچنان بتواند برای مخاطب امروز قابل لمس باشد.

از طرفی، فکر می‌کنم همین سکوت می‌تواند بزرگ‌ترین چالش اجرا هم باشد. وقتی یکی از شخصیت‌ها بخش عمده‌ای از روایت را بدون کلام پیش می‌برد، بازیگر باید بتواند با بدن، نگاه و واکنش‌های بسیار ظریف، چیزی را منتقل کند که متن مستقیماً بیانش نمی‌کند. اگر این ظرافت درست شکل بگیرد، سکوت می‌تواند از بسیاری از دیالوگ‌ها تأثیرگذارتر باشد؛ اما اگر نه، ممکن است بخشی از تنش نمایش از بین برود.

برای من جالب است که «قوی‌تر» الزاماً نمی‌خواهد مشخص کند کدام زن واقعاً قوی‌تر است. شاید اساساً پاسخ مشخصی وجود ندارد. ممکن است کسی که حرف می‌زند در حال دفاع از خودش باشد و کسی که سکوت می‌کند، کنترل بیشتری بر موقعیت داشته باشد؛ یا برعکس. همین ابهام به نظرم یکی از جذابیت‌های اصلی اثر است.

در نهایت، چیزی که از این معرفی برای من باقی می‌ماند، این پرسش است که در روابط انسانی، واقعاً چه کسی قدرت بیشتری دارد؛ کسی که می‌تواند حرف بزند، یا کسی که می‌تواند سکوت کند؟

اگر اجرای «قوی‌تر» بتواند این سؤال را بدون پاسخ قطعی روی صحنه نگه دارد و تماشاگر را مجبور کند خودش میان کلمه و سکوت قضاوت کند، به نظرم می‌تواند تجربه قابل تأملی باشد.
۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام به تمام هنردوستان گرامی

نمایش «کلاغ» برای من نه صرفاً یک متن کلاسیک، بلکه ورود به جهان ذهنی ادگار آلان پو است؛ جهانی که در آن مرز میان واقعیت و توهم، عقل و جنون، زیبایی و تاریکی، پیوسته در حال فروپاشی و بازسازی است.

پو نویسنده‌ای است که زندگی پرآشوب، فقدان‌های عاطفی و اضطراب‌های روانی‌اش، بنیان جهان ادبی او را شکل داده‌اند. «کلاغ» یکی از نمادین‌ترین آثار اوست؛ شعری که در آن تخیل بیمارگون نه یک ضعف، بلکه ابزاری برای شناخت است. پو در این اثر، ترس را از بیرون به درون می‌برد؛ هیولا نه در جهان، بلکه در ذهن انسان زندگی می‌کند. همین نگاه، «کلاغ» را به متنی تبدیل می‌کند که برای اجرا، ظرفیت‌های عظیم روان‌کاوانه و زیبایی‌شناسانه ... دیدن ادامه ›› دارد.

«کلاغ» روایتی خطی ندارد، بلکه حرکتی تدریجی به سوی فروپاشی روانی است. شخصیت اصلی در گفت‌وگویی تک‌سویه با پرنده‌ای سیاه، آرام‌آرام از جهان بیرونی جدا می‌شود و به اعماق ذهن خود سقوط می‌کند.

در این اثر، کلاغ نماد حقیقت بی‌رحم است. تکرار «هرگز دیگر» ضرباهنگ فروپاشی را می‌سازد. فضا از روشن به تاریک، از عقلانی به وهم‌آلود، و از انسانی به حیوانی حرکت می‌کند. این ساختار، نمایش را به تجربه‌ای حسی، صوتی و سایه‌محور تبدیل می‌کند.

در کارگردانی این اثر، تلاش کردم جهان پو را نه تقلید، بلکه بازآفرینی کنم.

سه محور اصلی اجرا عبارت‌اند از:

نورپردازی سایه‌محور: نور در این نمایش نه روشن‌کننده، بلکه آشکارکننده ترس‌های پنهان است. بازیگری روان‌کاوانه: بازیگر در مرز میان گفتار و هذیان حرکت می‌کند. صدا به‌عنوان عنصر روایی: صدای کلاغ، ضرباهنگ تنفس و تکرارهای صوتی، ساختار درونی اثر را می‌سازند.

هدف این اجرا، ایجاد همان «وحدت تأثیر» مورد نظر پو بود؛ یعنی مخاطب از آغاز تا پایان، در یک حس واحد غوطه‌ور بماند و تجربه سقوط آرام در تاریکی ذهن را لمس کند.

در «کلاغ»، شخصیت‌ها محدودند اما زیرلایه‌ها گسترده‌اند:

راوی؛ انسانی در آستانه فروپاشی، گرفتار فقدان و سوگ. کلاغ؛ نماد حقیقت، مرگ و آگاهی بی‌رحم.

درون‌مایه‌های اصلی این اثر عبارت‌اند از:

سوگ و ناتوانی در پذیرش فقدان. میل به دانستن حقیقت و ترس از آن. فروپاشی تدریجی هویت. رابطه انسان با تاریکی درونی خود.

این زیرساخت‌ها، نمایش را از یک روایت ساده به تحلیلی عمیق از روان انسان تبدیل می‌کنند.

در فضای تئاتر امروز ایران، که اغلب میان رئالیسم اجتماعی و تجربه‌گرایی در نوسان است، اجرای «کلاغ» می‌تواند پلی میان ادبیات کلاسیک و تئاتر تجربی باشد. این اثر با تکیه بر صدا، سایه، ریتم و روان، مخاطب تیوال را که به آثار متفاوت و تحلیل‌محور علاقه دارد، به تجربه‌ای تازه دعوت می‌کند.

«کلاغ» برای من سفری بود از متن به ذهن، از ذهن به صحنه، و از صحنه به تجربه مخاطب.

امید دارم این اجرا در مرداد ۱۴۰۵ بتواند بخشی از جهان تاریک و زیبای ادگار آلان پو را به تماشاگر ایرانی نزدیک کند؛ جهانی که در آن تخیل بیمارگون نه ضعف، بلکه راهی برای دیدن حقیقت است.

امیر ناصری، غزل زکی پور و محمد تات این را خواندند
فاطمه کرمی، ویگن اوانسیان و Baran Esmaili این را دوست دارند
«تک‌تکِ «دیگه هیچوقت»هاش، زنگارهٔ سنگینِ اندوهی است که تا مغز استخون نفوذ میکند.»
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود احترام به همه ی مخاطبان عزیز تیوال

در روزگاری که گفت‌وگوهای انسانی زیر لایه‌ شتاب، تکنولوژی و سوء‌تفاهم‌های روزمره دفن می‌شوند، بازگشت به متنی چون «صدای انسان» اثر ژان کوکتو، بیش از آن‌که یک انتخاب صرفاً هنری باشد، برای من یک ضرورت است.
در اجرای «صدای انسان» در مرداد، تلاش من بر این بوده که به جای «بازنویسی» کوکتو، با او گفت‌وگو کنم.
کوکتو در این نمایشنامه کوتاه، با جسارت تمام، جهان یک تماس تلفنی را به صحنه می‌آورد؛ اما پشت این تماس، تاریخچه‌ای از عشق، فروپاشی، تنهایی و کرامت انسانی نهفته است.
به عنوان کارگردان، و در عین حال به عنوان کسی که هنوز خود را در حال یادگیری و تجربه‌کردن می‌داند، تلاش کرده‌ام مواجهه‌ام با این متن، هم‌زمان فروتنانه و آگاهانه باشد؛ فروتنانه در برابر عظمت نویسنده و تاریخ تئاتر، و آگاهانه در برابر مسئولیتی که نسبت به مخاطب ... دیدن ادامه ›› امروز دارم.
کوکتو از آن دسته هنرمندانی است که مرز میان هنرها را جدی نمی‌گیرد؛ شاعر است، فیلم‌ساز است، نقاش است و نمایشنامه‌نویس. در «صدای انسان» این چندرسانه‌ای بودن ذهن او به شکلی ظریف در متن حضور دارد.
شخصیت اصلی نمایش، زنی است که در آستانه‌ از دست دادن رابطه، با تلفن به معشوق سابق خود وصل می‌شود. در نگاه سطحی، او می‌تواند به‌عنوان «قربانی عشق» خوانده شود؛ اما کوکتو، و به تبع او این اجرا، تلاش می‌کند از این سطح عبور کند
زنی که می‌فهمد، اما انکار می‌کند...
او از همان لحظه‌ اول می‌داند که تماس، تماس آخر است؛ اما آگاهانه خود را در بازی انکار نگه می‌دارد. این آگاهی دردناک، یکی از مهم‌ترین نقاط تمرکز من در هدایت بازیگر بوده است.
بدن به‌عنوان متن دوم
در این اجرا، بدن شخصیت، متن دوم نمایش است. لرزش دست، تغییر وضعیت نشستن، فاصله‌ او با تلفن، همه به‌عنوان نشانه‌هایی از وضعیت درونی او خوانده می‌شوند.
کارگردانی در این‌جا، بیش از آن‌که به دیالوگ‌ها تکیه کند، به «نوشتن با بدن» متکی است.
کرامت در دل فروپاشی
برای من مهم بود که این زن، صرفاً شکسته و ویران دیده نشود؛ او در دل فروپاشی، هنوز برای خود حد و مرز و کرامت قائل است. این کرامت، در نحوه‌ٔ قطع تماس، در سکوت‌های پایانی و در نگاه آخر او به تلفن، برجسته می‌شود‌.
امید من این است که مخاطب وقتی در سالن می‌نشیند و شاهد این تماس تلفنی می‌شود، فقط داستان یک زن و یک مرد را نبیند؛ بلکه لحظه‌ای با خود روبه‌رو شود،
با تماس‌هایی که هرگز نگرفت،
با جمله‌هایی که هرگز نگفت،
و با سکوت‌هایی که هنوز در زندگی‌اش ادامه دارند.
من محمد تات در آزمایشگاه تئاتر نبض در حال شناخت جهانی بزرگ از قدرت نمایش هستم.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
نمایش «صدای انسان» بیش از آنکه روایت یک شکست عاطفی باشد، کالبدشکافیِ «غیاب» است؛ جایی که سکوت، مکث و حتی قطع و وصل ارتباط، به اندازه دیالوگ‌ها معنا تولید می‌کنند. به نظرم ارزش نگاه محمد تات در مواجهه با این متن، زمانی آشکار می‌شود که اجرا بتواند از بازنمایی صرفِ رنج عبور کند و تنهایی را به یک تجربه مشترک برای تماشاگر تبدیل کند. در چنین آثاری، میزانسن و ریتم، نه عناصر تزئینی، بلکه زبان دوم نمایش هستند و اگر این تعادل حفظ شود، «صدای انسان» از یک مونولوگ عاشقانه به تأملی عمیق درباره فروپاشی ارتباط در جهان معاصر تبدیل خواهد شد.
که میتوان طبق شناخت از نمایش های قبلی محمد تات گفت نمایشی جذاب خواهد بود
روایت رخداد روزانه ای ست ک ممکنه هر روز برامون اتفاق بیوفته و مطمعنم آقای محمد تات طبق نگرش خاص خودشون ب بهترین شکل ممکن این نمایشنامه رو اجرا می‌کنند و ب شخصه مشتاقم ک ببینم
... یا باید تا ابد همینجا بشینیم تا کم کم از گرسنگی بمیریم. صدها سال بعد مردم استخونهامون رو پیدا میکنن و یه سیم دور مهره های گردنمون.
۰۴ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام به همه‌ی هنرمندان و مخاطبان عزیز تیوال

قبل از هر چیز، باید اعتراف کنم که نوشتن درباره‌ی «آخرین نوار کراپ» ساموئل بکت، برای منِ کارگردان، کاری بس دشوارتر از اجرایِ خودِ نمایش است. چون این اثر، آنقدر لایه‌های عمیق و پیچیده دارد که هر تفسیری، در بهترین حالت، فقط گوشه‌ای از حقیقتِ آن را نشان می‌دهد و من اینجا فقط به‌عنوانِ یکی از شیفتگانِ بکت، چند نکته را با شما در میان می‌گذارم، نه به‌عنوانِ کسی که ادعایِ کشفِ تمامِ رمزهایش را دارد.

آنچه در این نمایشِ تک‌نفره، بیش از هر چیز مرا به خود مشغول کرد، نه داستانِ عاشقانه‌ی ازدست‌رفته و نه پشیمانیِ پیری، بلکه «نسبتِ کراپ با دستگاهِ نوار» بود. این دستگاه، برای من فقط یک وسیله‌ی قدیمی نیست؛ بلکه «دیگریِ» صحنه‌ایِ اوست، رقیبی که رابطه‌اش با کراپ، سرشار از عشق و نفرت است. شاید اگر یک شب، دستگاه از کار بیفتد، کراپ مجبور شود برای اولین‌بار، با سکوتِ مطلقِ درونش روبرو شود و من به‌عنوانِ کارگردان، همین لحظه‌هایِ سکوت را قلبِ تپنده‌ی نمایش می‌دانم، نه دیالوگ‌هایِ ... دیدن ادامه ›› ضبط‌شده را.

بکت، با دقتی موسیقایی، نه تنها کلمات، که «زمان‌هایِ سکوت» را هم نوشته است. من در تمرین‌ها، بیش از آنکه روی لحنِ کراپ کار کنم، روی «نحوه‌ی نفس‌کشیدنِ او در میانِ مکث‌ها» متمرکز شدم. چون معتقدم حقیقتِ این پیرمرد، در آن لحظاتی است که نوار را متوقف می‌کند و با دست‌های لرزان، به تاریکی خیره می‌شود. این سکوت‌ها، برای من، نت‌هایِ کشیده‌ی یک موسیقیِ غمگین هستند که کراپ، رهبرِ ارکستری است که فقط یک شنونده دارد: خودِ پیره‌اش.

یکی از چیزهایی که در این کار، مرا به فکر فرو برد، رفتارِ کراپ با موزهاست. خیلی از دوستان، این حرکت را فقط یک شوخیِ صحنه‌ای می‌دانند، اما من ترجیح می‌دهم آن را «آیینِ ورود» به خاطره تعبیر کنم. هر بار که کراپ موز را می‌کند و پوستش را روی زمین می‌اندازد، انگار دارد یک مناسکِ مقدس را به جا می‌آورد تا خودش را برای شنیدنِ صدایِ جوان‌ترش آماده کند. و جالب اینجاست که این آیین، هرگز موفق نمی‌شود؛ او همچنان می‌لغزد، هم روی پوستِ موز، هم روی خاطراتِ خودش.

در اجرایِ صحنه‌ی ضبطِ نوارِ جدید، تصمیم گرفتم از بازیگرِ عزیزم بخواهم که این لحظه را نه به‌عنوانِ «افشایِ احساسات»، که به‌عنوانِ «تقلیدی شکست‌خورده» از همان لحنِ جوانی اجرا کند. چون کراپِ پیر، هرچه تلاش می‌کند، نمی‌تواند به صراحتِ آن مردِ سی‌ونه‌ساله برسد. او دیرتر می‌فهمد، زودتر خسته می‌شود و کلمات، سنگین‌تر از قبل، از دهانش بیرون می‌آیند. این تفاوتِ سرعتِ ادراک، برای من، تلخ‌ترین و در عینِ حال زیباترین بخشِ نمایش است.

نور در این اثر، برایِ من فقط روشن‌کننده‌ی صحنه نیست. من سعی کردم نورِ میز را به‌عنوان «حالِ بی‌رحمانه» طراحی کنم که جزئیاتِ پیریِ دست‌ها و چین‌وچروک‌هایِ صورت را بی‌پرده نشان می‌دهد، در حالی که گوشه‌هایِ صحنه در تاریکیِ مطلق فرو می‌روند. چون خاطره، هرگز کامل و روشن نمی‌آید؛ فقط تکه‌تکه، از یک نقطه‌ی کوچک و سوزان، خودش را به ما نشان می‌دهد و بقیه‌اش، در هاله‌ای از ابهامِ شیرین یا تلخ، گم می‌شود.

در پایان، وقتی کراپ نوارِ عاشقانه را دوباره می‌اندازد و در سکوت، خیره می‌ماند، من از تماشاگرانِ عزیز نمی‌خواهم که این لحظه را «پشیمانی» یا «غم» معنا کنند. شاید این، «حیرتِ محض» باشد؛ حیرتی که دیگر نمی‌داند این صدایِ جوان، متعلق به خودِ او بوده یا به غریبه‌ای که تصادفاً رویِ نوار افتاده است. و شاید این، بزرگ‌ترین هدیه‌ی بکت به ما باشد: اینکه مرزِ میانِ خودمان و دیگری، میانِ خاطره و خیال، آنقدر باریک است که در پایانِ عمر، حتی صدایِ خودمان را هم نمی‌شناسیم.

در نهایت، اگر این نوشته، توانسته باشد ذره‌ای از شیفتگیِ من به این شاهکار را منتقل کند، خرسندم. و اگر نتوانسته، باز هم خرسندم، چون خودِ بکت هم همیشه از گفتنِ «معنایِ نهاییِ» آثارش طفره می‌رفت. ما هم فقط تلاش می‌کنیم تا در تاریکیِ اتاقِ کراپ، چند لحظه، با او نفس بکشیم و شاید، چیزی از خودمان را در او پیدا کنیم.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
محمد تات این را خواند
غزل زکی پور، فاطمه کرمی و Baran Esmaili این را دوست دارند
همیشه منتظر کارای جدید از جناب تات هستم از نمایش من مریض نیستم و کلاغ همیشه منتظر آثار جدید ایشون هستم
«آخرین نوار کراپ» برای من صرفاً یک مونولوگ نیست؛ بلکه مواجهه‌ای است میان «بدنِ اکنون» و «صدای گذشته». در این نمایش، نوار ضبط‌شده فقط یک شیء صحنه نیست، بلکه به عنصر دراماتورژیک زمان تبدیل می‌شود؛ عنصری که شخصیت را ناگزیر به رویارویی با حافظه، شکست و فرسایش هویت می‌کند. به گمانم محمد تات در تحلیل این اثر، به‌درستی بر این نکته تأکید کرده که در جهان بکت، سکوت، مکث و ریتم، به اندازه کلمات حامل معنا هستند. موفقیت اجرای «کراپ» زمانی رقم می‌خورد که کارگردان بتواند تنش میان «صدا» و «حضور» را بدون اغراق روان‌شناسانه، به یک تجربه زیباشناختی برای مخاطب تبدیل کند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کلاغ‌ها با آمدن فصل سرما بیقرار شدند..،
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کلاغ....بزودی
کلاغ به شهر مالاتا آمد!
 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر