از نخستین مواجههام با متن کلاغ دریافتم که کلاغ نه نماد یک صفت است و نه استعارهای قراردادی؛ او تجلی خود حقیقت است. حقیقتی که لحظهای بر ما عریان میشود و همچون سنگِ سیزیف، وزنِ بودن را بر جان مینشاند. جان، شخصیت نمایش، عمری را در تمنای لِنور سپری کرده، مطلوبی که همچون گودو میتواند هرچیزی باشد معشوق، آرزو یا رویایی که هستی جان در آن معنا میگیرد. اما کلاغ پیامآور حقیقت است، نه بیرونی و نه درونی، بلکه پیوندی ازلی که از آغاز با جان زیسته و او را به رویارویی با چرایی وجود میکشاند. در گفتوگویی با کارگردان اثر، جناب محمد تات، دریافتم که مسئلهی متن نه کلاغ است و نه جان، بلکه پرسش بودن و نبودن. اینکه زندگی شاید تنها دم کوتاهی میان دو خلا باشد، یا شاید خود زندگی خلایی بیپایان. در نهایت به حقیقتی ساده رسیدم که :
We Are Here Because We Are Here
گریزی نیست، و همچون سیزیفِ کامو، تنها با پذیرش حقیقت است که میتوان اندکی از رنجِ بودن کاست.