نمی خواهم بمیرم
از زبان سابیس
تهی.
این است آنچه حس می کنم.
این لایه ی مبهم خاکستر که در خواب و بیداری می بینم و نفس می کشم.
تلخ آن است که به شکل یک پیروزی به من ظاهر می شود. آن لحظه که دست در سینه فرو بردم و بیرونش کشاندم و بر زمین انداختم تا آتشش بزنند.
قلب
... دیدن ادامه ››
سیاه را.
به زمین می افتم و هق هق می کنم.
نور کم جان شمع بیمارگونه نگاهم می کند. به یاد آن ها می افتم. عزیزانم، مخلوقاتم که دارند از دست می روند و من نمی توانم، قادر نیستم کاری برایشان بکنم.
سوگ قلب سیاه مرا اسیر خود کرده.
لوی را می بینم که تبدیل به تکه ای پوست و استخوان شده. صدای دومینیک مورن را می شنوم که پشت دیوارها با او حرف می زند و از جنون گادفری می گوید.
می بینم.
می شنوم.
و هیچ نمی کنم.
نگاهم را به نقطه ای تاریک در آن سوی تالار می دوزم. خشک و گرفته زمزمه می کنم:
"ممکن است آنجا باشی؟ خیره به من و شاهد نگون بختی ام؟
ببین داری با من چه می کنی؟
چرا؟
از کینه است؟"
زیارت.
بله، خون آشام ها و انسان ها. می بینمشان که از آمالثورا، نوکتیرا و مرز به نوکترنال کتدرال سرازیر می شوند. با شمع هایی در دست. با پیکرهایی بی جان یا نیمه جان بر شانه.
می آیند برای زیارت اهل قبور.
خشمگین می شوم از آن ها. چرا مردگان باید بتوانند آن ها را نجات دهند؟ چرا تصور می کنند رستگار نمی شوند، چون مرا ناامید کرده اند؟ چرا به سوی من نمی آیند؟ چرا مردگان را واسطه می کنند؟
پیکرهایی که بر میز مقدس بر پای مجسمه های قدیسین می آرامند. در نور ضعیف شمع. و با حفره های خالی کرم ها در بدن هایشان که با مایعی سوزان نابود شده اند. با تخم هایی در میان پوست و گوشت که نوزادان کرم به زودی از آن سر بر می آورند.
آتش.
شعله بر آن ها خواهند ریخت.
کرم ها از درد می لولند و می سوزند.
انگار که در رقص مرگ.
و پاک شدن.
و زیارت کنندگان اشک خواهند ریخت.
صدای ناله هایشان بر تنم فرو خواهد رفت. مثل خارهای کاکتوس های غول پیکرم. زهرشان در من جاری می شود. سوگشان را می چشم. به یاد سوگ خود می افتم. قلب سیاهی که نمی تپد. که دیگر نیست. که خاکستر شده.
دوباره به آن گوشه ی تاریک نگاه می کنم. صورتم در هم می رود. طوری که انگار آتش بر آن گرفته اند. چشمانم مرطوب می شود.
"ممکن است آنجا باشی؟ در حال نگاه کردن به من؟
که بخواهی مرا از این رنج نجات دهی؟
ممکن است رستگار شده باشی؟
با آتش؟
با مرگ؟"
هق هق می کنم.
"این تو هستی که حس می کنم یا فقط یک امید ظالم تب آلود؟"
اشک می ریزم.
ناله می کنم.
و می فهمم.
که آنچه قبلا داده بودم، کفاره نبود.
تنها یک آیین. ملبس به ردایی از نور ستارگان. اما یک فریب. خاموش شده با اولین نگاه سپیده دم.
و من کجا ایستاده ام؟
در یک آستانه؟
ممکن است بلغزم و سقوط کنم؟
که این بار همه جا تاریک شود، اما بدون درد؟
نمی خواهم بمیرم.
فقط می خواهم اندکی آرام بگیرم.