داداشم سعدی حکایت میکنه که یه بیزینسمن بود که کلی مال و اموال داشت و خلاصه میلیاردر بود. یه شب تو جزیرهی کیش ما رو دعوت کرد بریم باهم بشینیم.
آقا این مغز ما رو شروع کرد به خوردن که: فلان انبارم تو منیریست و فلان مغازم تو مشیریه. بانک کشاورزی ۲۰ درصد سود میده ولی بانک شهر ۲۲/۵ درصد. یه وقتایی میگفت خاطرات شمال، محاله یادم بره، پشت بندش میگفت نه ولش کن جاده چالوس خطریه میریم چپ میکنیم. حالا سعدی من یه بیزینس تریپ دیگه مونده که اون هم برم دیگه خودمو بازنشسته می کنم.
سعدی گفت: بیزینس چه تریپی؟
یارو گفت: میخوام تریاک افغانستانی ببرم کلمبیا و کوکائین کلمبیایی ببرم روسیه و کلاشینکف روسی ببرم سودان و موز سودانی ببرم عربستان و خرمای حجازی بیارم ایران. سعدی یه چیزی بگو؛ چرا حرف نمیزنی؟ چرا فاصله میگیری به من دس نمیزنی؟
سعدی گفت: داش تعارف نکن میخوای من هم ببر بفروش به پلیبوی یا بده یه جایی کلیه هامو درارن
... دیدن ادامه ››
بفروشن.
آن شنیدستی که در اقصای غور*/بارسالاری بیفتاد از ستور**
گفت چشم تنگ دنیادوست را/یا قناعت پر کند، یا خاک گور
اقصای غور*: دورترین نقاط غور(منطقهای سمت هرات)
ستور**: چهارپا، اسب
گلستان، باب سوم: در فضیلت قناعت
حکایت شماره ۲۱