از «آتشسوزیها» بیرون آمدم در حالی که گریه کرده بودم، اطرافم هم کم نبودند تماشاگرانی که همین حال را داشتند. نمایشنامهی وجدی معوض بلد است گلوی
... دیدن ادامه ››
آدم را بگیرد، دست بگذارد روی زخمهای عمیق و رهایش نکند. اما چند دقیقه بعد، وقتی هیجان فروکش کرد، یک پرسش رهایم نکرد: دقیقاً برای چه چیزی گریه کرده بودم؟ برای اجرایی که دیده بودم یا برای نمایشنامهای که معوض نوشته است؟
پاسخ چندان دشوار نیست. کار مرتضی میرمنتظمی زیر سایهی سنگین نمایشنامهای ایستاده که در اختیار دارد. هرچه بیشتر از قصه و آن پایان تکاندهنده فاصله میگیریم و به خود اجرا نگاه میکنیم، بیشتر حس میکنیم چیزی جا مانده. نمایشنامه با قدرت جلو میرود، اطلاعات را قطرهقطره میدهد، رازها را باز میکند، ضربهی خودش را میزند؛ اما این پرسش باقی میماند که کارگردانی چه چیزی به این مسیر اضافه کرده.
این نادیده گرفتن سابقهی میرمنتظمی نیست. او که سالهاست در تئاتر ایران کار کرده، با بازیگران حرفهای و تولیدهای بزرگ سروکار داشته، و انتخاب چنین متنی نشان میدهد سراغ راه ساده نرفته. مسئلهی من دقیقاً همینجاست؛ از کارگردانی با این سابقه انتظار دارم وقتی سراغ متنی به این پیچیدگی میرود، فقط آن را اجرا نکند، چیزی از خودش هم رویش بگذارد.
بخشی از این توقع به خودِ متن برمیگردد، متنی که به گمانم کمتر از ظرفیت واقعیاش به کار گرفته شده. «آتشسوزیها» فقط قصهی رازهای یک مادر در دل جنگ نیست، اسکلت «اودیپ شهریار» زیر پوستش پنهان شده، با این تفاوت که در نمایش سوفوکل کاوشگر و راز یک نفرند، اما معوض این نقش را میان دو نسل تقسیم میکند. دوقلوها کاوشگرند، راز در بدن و تاریخ مادرشان است، گناهکار نیستند، وارثان یک فاجعهاند. همان رابطهی هولناکی که در پایان آشکار میشود بازتاب همان ساختار اودیپی است، اما رنگ جنگ و شکنجه گرفته؛ فرزند اینجا فقط فرزند نیست، شکنجهگر هم هست. کوری اودیپ به سکوت پنجسالهی نوال بدل شده، و برخلاف تراژدی یونانی که دانستن حقیقت به ویرانی میرسد، اینجا دانستن میتواند آغاز رهایی باشد. همین لایههاست که «آتشسوزیها» را از یک قصهی پرکشش فراتر میبرد، و همینجاست که اجرای میرمنتظمی با پرسش اصلیاش روبهرو میشود: آیا این ظرفیت واقعاً به زبان صحنه ترجمه شده؟
پیش از ادامه بگویم نقدهای مهدی نصیری و امید طاهری در «ایران تئاتر» هم از زاویهای دیگر به این اجرا پرداختهاند و خواندنشان خالی از لطف نیست. برای من مسئلهی دیگری مهمتر است؛ فاصلهای که میان ظرفیت نمایشنامه و آنچه اجرا بالفعل کرده شکل گرفته.
اولین نشانهی این فاصله خود سالن است. چرا «آتشسوزیها» باید در تالار اصلی تئاتر شهر اجرا شود؟ نه از سر مخالفت با سالن اصلی، از منظر خود نمایش میپرسم. «آتشسوزیها» نمایش رنجی است که باید حسش کرد ؛ زندان، شکنجه، گرسنگی، جنگ، سکوت، فروپاشی یک خانواده، همه از جنس تجربههای جسمانیاند. در سالن اصلی تئاتر شهر فاصلهی تماشاگر و بدن بازیگر آنقدر زیاد است که جزئیات صورت و لرزشهای کوچک بدن در راه گم میشود، تماشاگر بیشتر شاهد رنج میشود تا در معرض آن. در یک بلکباکس کوچک، جایی که نفس بازیگر بخشی از تجربهی تماشاگر شود، این متن میتوانست ضربهی دیگری بزند. سالن بزرگ بهخودیخود اشتباه نیست، اما مقیاسش پاسخ میخواهد؛ یا فاصله باید از میان میرفت یا معماری صحنهای قدرتمندی این وسعت را مهار میکرد. طراحی صحنهی «آتشسوزیها» به گمانم نه آن فشردگی را ساخته و نه آن قدرت معماری را. فضای نسبتاً خالی و مینیمالش در سالنی کوچکتر معنای دیگری میگرفت، اما اینجا نه
مسئلهی بعدی بازیگراناند. این نمایش از نظر انتخاب بازیگر یکی از پرجاذبهترین پروژههای این فصل تئاتر است، بازیگران اصلی همه شناختهشده و بسیاریشان ستارهاند، حضورشان طبیعتاً در فروش نقش دارد و «آتشسوزیها» هم خوب میفروشد، نکتهای که باید نقطهقوت تولید دانست نه نادیدهاش گرفت. اما فروش یک چیز است، ترکیب درست بازیگران چیز دیگر. هرکدام از این بازیگران بهتنهایی میتوانند بازیگر خوبی باشند، پرسش من این است که آیا آنها کنار هم یک گروه ساختهاند؟ پاسخم مثبت نیست. «آتشسوزیها» به بازیگران خوب احتیاج دارد، اما بیش از آن به گروهی احتیاج دارد که در یک جهان مشترک نفس بکشد، نه مجموعهای از بازیگران خوب که هرکدام عادتهای شخصی خودشان را به صحنه میآورند. در بخشهایی از اجرا دقیقاً همین را دیدم. وقتی متن اینقدر چندلایه است و بازیگر باید میان زمانها و شخصیتهای مختلف حرکت کند، این هماهنگی اهمیتی دوچندان پیدا میکند.اینجاست که پارادوکس اصلی «آتشسوزیها» شکل میگیرد. نمایش تماشاگر را میگیرد، اما هرچه بیشتر به خود اجرا نگاه میکنم بیشتر مطمئن میشوم بخش قابلتوجهی از این قدرت از خود متن میآید. غلیان احساسات ما هم سند موفقیت اجرا نیست، فقط نشان میدهد معوض چیزی نوشته که حتی وقتی صحنه تمام ظرفیتش را آزاد نمیکند، باز راهش را به قلب تماشاگر پیدا میکند. من اعتقاد دارم کارگردان در برابر متنهای بزرگ نباید فقط به آنها اعتماد کند، باید با آنها درگیر شود، گاهی مقابلشان بایستد، چیزی را جابهجا کند، حذف کند، زاویهای شخصی پیدا کند تا در پایان تماشاگر علاوه بر داستان معوض، یک «آتشسوزیها»ی مشخص از میرمنتظمی هم با خود ببرد. میرمنتظمی را نمیشود بهخاطر انتخاب چنین متنی سرزنش کرد، انتخابش جاهطلبانه بوده و کارنامهاش نشان میدهد از پس چنین پروژههایی برمیآید، همینها انتظار از او را بالاتر میبرد. مشکل «آتشسوزیها» این نیست که نمایش بدی است، دقیقاً برعکس؛ بهقدر کافی خوب هست که سالن را پر کند، تماشاگر را به گریه بیندازد و مدتها ذهنش را درگیر نگه دارد. اما هنوز پاسخ نمیدهد به اینکه کارگردانی چه چیزی به نوشتهی معوض افزوده. شاید دقیقترین جمله همین باشد: میرمنتظمی بهاندازهی خودِ معوض خطر نکرده، برای نمایشی دربارهی آدمهایی که همهچیزشان را در آتش جنگ و جستوجوی حقیقت باختهاند.