در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمدمهدی فتحیان درباره نمایش دو سر و یک کلاه: سلام و احترام دو سر و یک کلاه: در ستایش ایمان به تئاتر عزیز! ب
S3 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 20:46:41
سلام و احترام

دو سر و یک کلاه: در ستایش ایمان به تئاتر عزیز!

بعد از تماشا بخوانید.

پردهٔ اول: برادران بیگانه!
در این پرده دو برادر ... دیدن ادامه ›› و تقابل نگاه آن‌ها به تئاتر معرفی می‌شوند. برادر بزرگ‌تر، لویی بازیگر میان‌سالی رو به افولی است که هم‌چنان صرفاً به سنت‌های کلاسیک بازیگری پایبند است. برادر کوچک‌تر، ویکتور بازیگر سی‌وچند ساله‌ای است که ایده‌های پست‌مدرن بازیگری را پی می‌گیرد و بعد از یک دورهٔ درخشش کوتاه، حالا خانه‌نشین شده است و به تئاتر زیرزمینی روی آورده است. این دو برادر که سال‌های خوبی را در کنار هم بر صحنه گذرانده‌اند، حالا دوران افول هنری‌شان را طی می‌کنند و در ادامهٔ نمایش می‌کوشند که راهی برای احیای هویت هنری‌شان پیدا کنند. لویی که از اجرای امشبش راضی بوده است روایت فاتحانه‌ای از تشویق ممتد تماشاگران مطرح می‌کند و سپس برای گذر از دوران افول، اوّلین پیشنهاد را روی میز می‌گذارد: یک اجرای نمایش‌نامه‌خوانی در جمع اعضای سرمایه‌دار یک انجمن کوچک محلی! ویکتور آن را خلاف مشی هنری‌اش می‌داند و مخالفت می‌کند، امّا لویی نهایتاً او را به این کار ترغیب می‌کند.

پردهٔ دوم: افتضاح بکت‌خوانی
دو برادر حالا از اجرای نمایش‌نامه‌خوانی بازگشته‌اند؛ اجرایی شکست‌خورده که ویکتور با اجرای بی‌روح و کسل‌کننده‌اش داد خانم رئیس انجمن را درآورده است. لویی که از این اجرای مبتذل شرمگین و عصبانی است، ویکتور را به خاطر از دست دادن این فرصت شماتت می‌کند، امّا ویکتور از سیلی‌ای که به جماعت خوک‌های سرمایه‌دار وارد کرده است بسیار راضی به نظر می‌رسد.

پردهٔ سوم: خانه‌نشینان!
دو برادر از یاد اهالی هنر رفته‌اند و دیگر پیشنهاد کاری‌ای ندارند. لویی خود را به آشپزی کردن سرگرم کرده است و ویکتور پیگیر بیمهٔ بیکاری‌اش است. این بار ویکتور است که برای عبور از این وضعیت ناگوار، پیشنهاد دیگری را مطرح می‌کند: پیش‌خدمت شدن در جشن وزارت هنر با یک اجرت مطلوب! ویکتور برای موجه کردن فریب‌آمیز پیشنهاد مذکور، آن را به یک «تئاتر ناپیدا» ربط می‌دهد؛ تئاتری که در آن بازیگران آن‌قدر در نقش پیش‌خدمت فرو رفته‌اند که هیچ‌کس دیگری باور نمی‌کند که آن‌ها در حال بازی در نقش پیش‌خدمت هستند! لویی ابتدا به‌شدت مخالفت می‌کند، امّا به‌ناچار به آن تن می‌دهد.

پردهٔ چهارم: تئاتر ناپیدا
حالا خانهٔ برادران به محلّی برای تمرین نمایش پیش‌خدمتان تبدیل شده است: تمرین‌های فشردهٔ گرداندن سینی و جام‌ها با کت‌وشلوارهای گارسونی! لویی که این کار را خلاف شأن هنری‌اش می‌داند برای خودش حقهٔ متقاعدکننده‌ای می‌تراشد: شخصیت‌پردازی یک پیش‌خدمت مراکشی یک‌چشم! آن‌ها حالا برای نقش‌آفرینی در مهمانی بزرگ وزارت هنر آماده هستند.

پردهٔ پنجم: تئاتر ستم‌دیدگان!
برادران حالا از جشن وزارت هنر بازگشته‌اند؛ یک افتضاح دیگر! این بار لویی نقشهٔ ویکتور را خراب کرده است. پیش‌خدمت مراکشی به وزیر نزدیک شده و سپس کلاه از سر برداشته و نطق غرایی ایراد کرده است در باب «فضیلت و مصائب هنرمند بودن در زمانهٔ حاضر»؛ نطقی که مراسم را به هم زده و موجب اخراج آن دو شده است! ویکتور که از کارش رضایت زیادی دارد تخیلش را به جادوی صحنه گره می‌زند و با تماشاگران خیالی سخن می‌گوید!

پردهٔ ششم: رؤیای نجات‌بخش تئاتر
انجمن دستیاران و بازیگران آن دو را فاقد صلاحیت دانسته‌اند و آن‌ها را کاملاً از یاد برده‌اند و حالا برادران کاملاً خانه‌نشین شده‌اند. لویی که قدری مریض‌حال شده است سرانجام راز شب نخست را برملا می‌کند. اجرای آن شب او نه با تشویق ممتد و ایستادهٔ تماشاگران، بلکه با بازی افتضاح او تمام شده است: او در صحنهٔ مهمی از نمایش دیالوگ‌هایش را از یاد برده است و با سرافکندگی از صحنه خارج شده است؛ امری نابخشودنی برای یک بازیگر کلاسیک. ویکتور می‌کوشد با توجیه «سوراخ حافظه» لویی را آرام کند، امّا ناکامی‌های اخیر لویی را به فروپاشی روانی نزدیک کرده است و فکر خودسوزی نمادین اعتراضی را به ذهنش آورده است. حالا یک پیشنهاد جدید روی میز آن‌هاست: سفر به صخره‌های دوبِر برای تمدّد اعصاب! برادران بازیگر، ناکام از همهٔ راه‌حل‌های جهان واقعی، این بار به سفر و امیدواری به جادوی نجات‌دهندهٔ تئاتر پناه می‌برند و خانه‌شان را ترک می‌کنند، بی گالن بنزین و همراه با سری پر رؤیا و ایمان!
در پایان نمایش هیچ‌چیز تغییر نکرده است و همهٔ راه‌حل‌ها به شکست انجامیده است، امّا آن دو با همهٔ اختلافات سبکی‌شان هنوز هم در یک چیز مشترک‌اند: آن‌ها هم‌چنان به جادوی صحنه دل سپرده‌اند. این امر یک امید واهی است یا واقعی؟ به نظرم چندان مهم نیست! مهم آن است که آن‌ها هنوز هم به جادوی تئاتر ایمان دارند و باور دارند که برای بازیگر شدن و خیال‌پردازی روی صحنه متولّد شده‌اند، حالا چه بر صحنهٔ نمایش، چه در پذیرایی خانه‌شان و چه بر بلندای صخره‌های دوبِر.

از اجرای بسیار خوب گروه محترم نمایش سپاس‌گزارم، به‌ویژه ترجمه و کارگردانی دقیق دکتر خاکی بزرگوار و بازی چشم‌نواز و گوش‌نواز حمید رشید و ناصر علی‌پاشا که نقش‌آفرینی عاشقانه‌ای بر صحنه داشتند.
چهار ستاره تقدیم به گروه محترم نمایش.

یک توضیح راهنما: به نظرم نمایش کیفیت متنی و اجرایی بسیار خوبی دارد و برای مخاطبان جدی‌تر تئاتر انتخاب دلپذیری است، امّا به سبب زمان حدود صددقیقه‌ای و متن دیالوگ‌محور و تقریباً بی‌حادثهٔ آن برای مخاطبانی که در پی سرگرمی بیشتری هستند شاید قدری کسالت‌بار باشد.
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
پدرام جان اون احتمال افشا رو برای همین زده دیگه دوستمون!
من هنوز اجرا رو ندیدم، برای همین متن رو نخوندم. تو تیوال قاعدهٔ مرسومیه.
۴ روز پیش، پنجشنبه
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
چون در نوشته قبلی متوجه مطلبی که گفتم نشدید ادامه دادن اون هم صرفا تشدید میکنه ...دوستان تیوالی یعنی چه؟ از پورسانت اجراها یعنی نصیب این گروه دوستی میشه؟
۴ روز پیش، پنجشنبه
خداوند مملکت ما و تئاتر ما را از تئوری توطئه و طرفداران آن نجات دهد.
آقای مطلق لطفاً این بحث بیهوده را در پست خودتان مطرح بفرمایید و زیر این پست کامنت نامرتبط نگذارید.

۴ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید