در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: انگل ها در خاک انداز از زبان پطروس در مقابل تلویزیون نشسته ام. پ
S4 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 02:03:17
۲۱ شهریور ساعت ۰۰:۰۴
انگل ها در خاک انداز

از زبان پطروس

در مقابل تلویزیون نشسته ام. پزشک بنجامین دارد درباره ی جدیدترین نتایج آزمایش روی انگل ها صحبت می کند. اما من در چشمانش می بینم که دارد به چیز دیگری فکر می کند. حرف هایش را به یاد دارم. وقتی به اینجا آمده بود. برای معاینه ی بیماران. درباره ی گناهش می گفت. خلق کردن آن کرم های انگلی در آزمایشگاه. موجوداتی محکوم. ملعون.

چرا باید حس کنم شبیه آن ها هستم؟
اینکه پدرم شاه گابریل می دانست که این گونه می شوم و با این حال گذاشت که به وجود بیایم. آیا من ذاتا همین ... دیدن ادامه ›› هستم؟ یک موجود مفلوک که به هیچ چیز و به همه چیز معتقد است و با رفتارش به تباهی می برد و با گفتارش به رستگاری؟ موجودی که به پدرش شبیه است و فرسنگ ها با او فاصله دارد؟

و من رفتم. بله‌.
بالاخره توانستم خودم را راضی کنم که به آمالثورا بروم تا با پدرم حرف بزنم. به او بگویم که قلبم زخمیست. که در گلویم غده جمع شده. که دیگر نمی توانم بی توجهی اش را تحمل کنم. که نجاتم بدهد.
اما چه دیدم؟

پدرم که در گوشه ای از معبد قصرش خودش را جمع کرده بود. با یک جام خون در دستش، صورتی در هم رفته، چشمان پر از اشک و خطوط ظریف خون که از دهانش به روی چانه اش کشیده شده بود.
و در نگاهش چیزی بود که مثل یک گودال تاریک قلبم را در خود کشید. زجر. عذاب. از نوشیدن خون.
و از اینکه به آب آهن بدل نشده بود.

رویم را برگرداندم و برگشتم. من در رقابت با تیره بختی پدرم باخته بودم. من به اندازه ی کافی رقت آلود نبودم. پس باید در تنهایی خودم می پوسیدم.

به دهان بنجامین که انگار به اراده ی خود باز و بسته نمی شود، نگاه می کنم و به کلمات بی معنی اش درباره ی روش هایی جدید برای درمان گوش می کنم. تلویزیون را خاموش می کنم و به حیاط می روم و در حالی که در افکارم غرقم، پایم روی چیزی می رود. به آن نگاه می کنم و می بینم که دم یک روباه نارنجی است. او بی حرکت افتاده و کرم های انگلی در میانش می لولند. او مرده.

جسدش را برمی دارم و در گوشه ای از حیاط آتش به پا می کنم و می سوزانمش. بعد به داخل برمی گردم. با سینه ای سنگین. به سایت می روم. در زیرزمین. و پشت یک کامپیوتر می نشینم و ایمیلی که پدرم برایم فرستاده بود را می خوانم. بی روح است. انگار یکی از زیردستانش به دستور او آن را برایم نوشته. سیم کامپیوتر را می کشم و در حالی که انگار دنیا دارد ذرات وجودم را از هم جدا می کند، لوسیندا خواهرزاده ام وارد سایت می شود. با یک جاروی نیمبوس در دستش و با چهره ای سرد، در حالی که انگل های خشک شده بر زمین را در خاک انداز جمع می کند.
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید