در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: انگار که در یک مراسم از زبان ماتئو اینجا هستم. در قلعه اش. و ا
S2 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 22:18:20
۲۲ شهریور ساعت ۱۴:۰۱
انگار که در یک مراسم

از زبان ماتئو

اینجا هستم.
در قلعه اش.
و او، لرد سابیس مقابلم است. روی یک صندلی چوبی نشسته. ملبس به ردایی سیاه با درخشش کمرنگ نقاط نقره ای روی آن. دستان رنگ پریده اش روی دسته های صندلی است. رگ های آبی برجسته از آن ها بیرون زده. منظره ای که منزجرم نمی کند، بلکه او را برایم ... دیدن ادامه ›› عزیزتر می کند.
موهای سیاه حجیم و بلند مجعدش از دو سوی صورتش بر سینه اش روان شده. و صورتش همان مرمر سپید همیشگی است. با ترک هایی که دیده نمی شوند، اما حس می شوند. چشمان خاکستری روشن و مرطوبش از پس پلک های سنگینش به نقطه ای نامعلوم خیره مانده.
و اشک ها. رد آن ها روی گونه هایش است. و سیاه است!
اشک ها قیرگونند.
با دیدن این، فهمیدنش شعف در درونم می جوشد. روح قلب سیاه هست. این اوست که دنیا را نگه داشته، نه جادوهای مضحک جادوگران. نه آن قلب سرخ آبی رقت آلود که در سینه ی لرد سابیس چپانده بودند.

به سمت لرد سابیس می دوم. پایین پایش زانو می زنم. ردایش را در دست می گیرم. و با صدایی که از هیجان می لرزد، حرف می زنم:
"سرورم، سابیس!
نمی توانم با کلمات بگویم چه حسی دارم. و شما، دیگر غمگین نباشید. قلب سیاه هست.
آن موجودات منفور شما را مجبور کردند او را بکشید. اما او هنوز هست. روحش هست و قوی است. اوست که شما را، ما را، تمام دنیا را نگه داشته. فقط باید راهی پیدا کنیم که تجسد پیدا کند."

لرزش خفیفی در انگشتان دستش پدید می آید. نگاهش را آرام به سمت من برمی گرداند و لحظاتی در چشمان من خیره می شود. با انزجاری کمرنگ. اما ردایش را رها نمی کنم. آن را سفت تر میان دستانم می فشارم.
بعد نگاهش از من به چیزی در مقابلش می رود. چشمانم را به آن سمت می گردانم و می بینمش. تا الان متوجهش نشده بودم. توده ی گوشت و استخوان سوخته ای که زمانی الیرا بود.
لرد سابیس با صدایی ضعیف و خشک، طوری که انگار تارهای صوتی اش نیمه مرده اند:
"ماتئو!
الیرا مرده. او را شکنجه کردند. سلاخی. تکه های بدنش از هم جدا شده بود، در حالی که هنوز زنده بود. بعد آتشش زدند. سوزاندنش‌.
او از یاران تو بود. و حالا تو اینجا نشسته ای و داری درباره ی قلب سیاه می گویی؟
اصلا برای الیرا سوگواری کردی؟"

من با لحنی قاطعانه:
"او می دانست که این طور می شود. اما می خواست در راه هدفش فداکاری کند."

پوزخندی تلخ می زند.
"هدف. فداکاری. این کلمات از دهان تو مثل شوخی تهوع آوریست که نمی توان به آن خندید.
تو، ماتئو، مثل همیشه تنها در فکر خودت هستی.
بر تابوتی که غمت داخل آن پوسیده و بوی تعفن گرفته، می نشینی و قهقهه می زنی و اشک می ریزی."

خشم در درونم می جوشد.
"بله، من این طور هستم، سرورم. یک دلقک‌فرشته ی متنفر از این جهان و مخلوقاتش. که برای آن ها می رقصد و آن ها را به رقص وامی دارد و می میراندشان و بر بقایایشان راه می رود.
اما این خود شما بودید که مرا تبدیل به این کردید.

من خودخواه بودم و هستم. بله. اما این دنیا به قلب سیاه و بلعیدن رنج نیاز دارد. تنها این گونه است که می تواند بماند.
و من برای هدفم خون ریختم. اما ببینید فرزند تبدیلی تان شاه مالخازار چه کرده. در این جنگ، او چهره ی واقعی خودش را نشان داد. او، خون آشام شاه متنفر از ذات خدایی اش. اما ببینید چگونه این ذاتش را به کمال نشان داده."

لرد سابیس:
"برای الیرا سوگواری کن و بعد از اینجا برو."

من:
"نمی خواهم سوگواری کنم. فایده ی این کار چیست؟ او همان طور مرد که می خواست. فقدانی که در سینه داشت، این گونه پر شد. حالا چرا من بر تابوتش بنشینم و مثل یک موجود رقت آلود آه و ناله کنم و اشک بریزم؟

و شما سرورم، اگر خیلی برای او غمگین هستید، قلب سیاه را برگردانید تا بتوانید الیرا را هم به زندگی بازگردانید."

لرد سابیس:
"قلب سیاه دیگر بازنخواهد گشت، ماتئو. هرگز."

لب هایم به دو سوی صورتم کشیده می شوند. به لبخندی حجیم.
"البته که بازمی گردد. من زنده اش می کنم. بر آن بوسه می زنم. و اگر لازم باشد، آن را به زور داخل سینه تان می چپانم."

اندکی سکوت و بعد لرد سابیس دوباره نگاهش را به من می دوزد.
"گفتی شاه مالخازار و شاه گابریل قلب سیاه را به اجبار از من جدا کردند. و حالا تو می خواهی آن را به اجبار به من برگردانی. آیا تو شبیه آن ها نیستی؟"

پوزخند می زنم.
"نه سرورم. چون شما فقط دارید وانمود می کنید که قلب سیاه را نمی خواهید. من می دانم که تمام این مدت سوگوارش بوده اید. هنوز هم هستید. پشت این اشک هایتان برای الیرا، دلتنگی برای قلب سیاه خوابیده.

و من می دانم مدتی از مخلوقاتتان رویگردان بودید. حتی حالا هم از درد وجدان به سمتشان برگشته اید. تصور می کنید باید دوستشان داشته باشید، حتی اگر از آن ها نفرت دارید. فکر می کنید باید ببخشیدشان، حتی اگر آن ها جگرتان را خون کرده باشند."

دست هایش مشت می شود. لب هایش را به هم فشار می دهد. صدای خس خس از گلویش بلند می شود.
"تنهایم بگذار، ماتئو. جنازه ی الیرا را هم با خودت ببر."

می لرزد. اشک های تازه از چشم هایش روی گونه هایش سرازیر می شوند. گرم و قیرگون.
مدتی به او نگاه می کنم. بعد ردایش را که هنوز در میان دستانم است، بالا می برم و بر لب می گذارم.
"من بر تابوت ها اشک نمی ریزم، سرورم. سوگواری من از نوع دیگریست. با رقص. و خنده هایی که رایحه ی قربانی شدن دارند.

اگر کثافاتی که تا کنون از مالخازار عزیزتان دیده اید، کافی نیست، مشکلی وجود ندارد. من این جنگ را ادامه می دهم تا بیشتر ببینید.
و آن وقت که فهمیدید خدایان باید خدا بمانند و پادشاهان زنجیر شده، آن هنگام قلب سیاه را با میل خودتان از دستان من خواهید گرفت.

تا آن موقع من پیدایش می کنم. به سوی خود می خوانمش. زنده اش می کنم. و از او مراقبت می کنم."

بلند می شوم و درپوش تابوت الیرا را می گذارم و آن را برمی دارم و به سمت خروجی می روم.
انگار که در یک مراسم.
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید