شاید روح قلب سیاه
از زبان سابیس
نم نم باران.
آوایی که در پس ذهنم تکرار می شود.
صدای سوختن. قلب سیاه. خاکستر.
انگار خود حیات از من می رود.
مثل یک صاعقه مرا خشک کرد. با چشمانی گشاد شده نگاه کردم. بقایایش را که لوی از زمین برداشت و به سمت پنجره
... دیدن ادامه ››
برد و به هوا داد.
دستم را به سمتش دراز کردم. صدایی نامفهوم از اعماق گلویم برخاست. می خواستم جلویش را بگیرم. اما فقط توانستم شاهد این باشم که دانه های خاکستر چه طور از میان مشتش رها شدند و رفتند.
و من فریاد کشیدم.
از اعماق سینه. خام. به اندازه ی تمام رنجی که کشیده بودم. از اولین لحظه ای که خود را با تنهایی شناخته بودم تا کنون.
قلب سیاه مرده بود.
من ناله کردم. هق هق. از روی صندلی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم، اما مالخازار و گابریل مرا گرفتند و به سمت تابوت بردند. تقلا می کردم. نیمه جان. فقط روحم زخم نخورده بود. قدرتم مثل شعله ای رو به محو شدن بود.
و من آن ها را نفرین کردم، در حالی که داشتند داخل تابوت می گذاشتنم.
و اکنون چه؟
آه می کشم.
دوباره روی این صندلی نشسته ام. در قلعه، در جهانی که ترک خورده و خرد خرد از آن می ریزد. تپه هایی از انسان های مرده و نیمه زنده با انگل هایی که هراسان در آن ها می لولند. آتش بر آن ها کشیده می شود.
بوی سوختن گوشت.
و مومنانی که هنوز از خود می کنند و به درگاه من تقدیم می کنند، در تلاشی مذبوحانه برای نجات.
و این بار تکه های کنده شده به آن ها بازمی گردد. دیگر قلب سیاهی نیست که هدایایشان را بگیرد.
و شاید من هم دیگر نیستم.
به پنجره نگاه می کنم. با دیدی مه گرفته. به سختی بلند می شوم و در حالی که صدای اعتراض استخوان هایم بلند شده، به طرف پنجره می روم. چشمان لوی را از گوشه ی اتاق حس می کنم که به من دوخته شده. با حالتی مراقب.
دستم را روی دستگیره ی پنجره می گذارم. می چرخانم. باز نمی شود. با صدایی خشک بی آنکه رویم را به سمت لوی برگردانم:
"این را باز کن."
لحظه ای مکث و بعد با قدم های آهسته به سمتم می آید. دستش را با ملایمت روی بازویم می گذارد.
"سرورم، بیایید تا مقداری خون گرم به شما بدهم. بعد داخل تابوتتان بروید و بخوابید."
رویم را به سمتش برمی گردانم. نمی دانم در نگاهم چیست. خشمی خاموش، دردی خفه، نفرتی سرکوب شده؟ هر چه که هست، رنگ را از رخسار او محو می کند.
من:
"نشنیدی چه گفتم؟
پنجره را باز کن. هوای اینجا سنگین شده. نمی توانم نفس بکشم."
لوی:
"اما سرورم، من تهویه هایی در قلعه تعبیه کرده ام. هوا به خوبی جریان پیدا می کند."
لب هایم را به هم فشار می دهم. صورتم در هم می رود.
"لوی، تو داری چه می کنی؟ داری از من انتقام می گیری؟ چون قلب سیاه را از تو گرفتم؟
یا نه، چون آن را به تو دادم؟
تو در کنار گابریل و مالخازار قرار گرفته ای تا مرا شکنجه کنی؟"
دستش را روی بازویم فشار می دهد. با صدایی شکسته حرف می زند.
"سرورم!
من فقط نمی خواهم به خودتان صدمه بزنید."
من:
"آه بله. صدمه. حالا من دیگر آن خدایی نیستم که بودم. تنها سایه ای از من مانده.
به من بگو، لوی. آیا تو خشنودی که مرا واداشتی قلب سیاه را از سینه ام بیرون بکشم؟"
چشمان زمردی اش را که حالا مرطوب شده، به من می دوزد. می دانم که دارم چه می کنم. می خواهم سنگینی تصمیم بازگشت ناپدیرم را بر دوش او بیندازم.
آیا من راضی ام؟
اگر زمان به عقب بازمی گشت، باز هم قلب سیاه را از سینه ام بیرون می کشیدم؟
نجات.
آیا این چیزیست که نصیب دنیایم شده؟
و نفرت.
دستم را بالا می برم و بازوی لوی را می گیرم. چشمانم را به چشمانش می دوزم.
"من نمی خواهم نفرت داشته باشم، لوی.
من باید تو، گابریل، مالخازار، همگی مخلوقاتم را دوست داشته باشم. اما..."
دست آزادم را به سینه ام می برم.
"توده ای سنگین و تیره اینجا جمع شده. دارد مرا پایین می کشد. در چاه آبی که نمی بینمش، غرقم می کند.
لوی!
تو می فهمی چه بر سر من آمده؟
الان دیگر من نه خدای اعظمم و نه آن خون آشامجادوگر کهن. فقط یک جسم ناچیزم که تکه پاره های دنیا را اندکی کنار هم نگه می دارد.
و این از چیست؟
شاید روح قلب سیاه.
شاید هنوز چیزی از او باقی مانده.
و همین به آن ها بهانه می دهد. که مرا نابود کنند."
چشمانش گشاد می شود. با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شود:
"نه سرورم. این طور نخواهد شد. من نمی گذارم."
سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم.
"تو نمی توانی جلویشان را بگیری، لوی.
ببین آن ها با من چه کردند؟ کاری کردند که احساس گناه کنم و برای جبران قلب سیاهم را از سینه بیرون بکشم. و من هنوز یک تهدید برای جهانی هستم که آن دو، گابریل و مالخازار می خواهند بسازند."
پاهایم سست می شود و دارم می افتم که لوی مرا می گیرد و آهسته بر زمین می نشاند و خودش نیز مقابلم می نشیند. نگاهش را به من می دوزد.
"سرورم، من اعتراف می کنم. بله.
هر شب از خودم می پرسم که آیا باید می گذاشتم این اتفاق بیفتد یا نه؟ که آیا گذاشتم رخ دهد، چون از شما کینه به دل داشتم؟
اما سرورم، از یک چیز اطمینان دارم. من نمی گذارم آن ها شما را نابود کنند."
من:
"اما چه طور؟"
چهره اش سخت می شود.
"شما، من، ما ناتوان نیستیم، سرورم.
من هنوز لشکر جادوگرانم را دارم و شما هنوز به روح قلب سیاه وصل هستید."
لحظاتی فقط نگاهش می کنم و بعد سرم را مختصر به نشانه ی تایید تکان می دهم. او بازویم را می گیرد و مرا آهسته از جا بلند می کند و به سمت صندلی می برد و بر آن می نشاند.
"استراحت کنید، سرورم. سوگواری شما را فرسوده کرده.
می روم برایتان خون گرم بیاورم."
و رویش را برمی گرداند و به سمت در می رود. و من دوباره به پنجره نگاه می کنم. جایی که می دانم وقتی در خوابم، سایه ای آهسته از دروزش به داخل می لغزد و خودش را گوشه ای در اتاق جمع می کند. شاید روح قلب سیاه.