"من نمیخواهم نفرت داشته باشم، لوی.
من باید تو، گابریل، مالخازار، همگی مخلوقاتم را دوست داشته باشم.
اما..."
دست آزادم را به سینهام میبرم.
"تودهای سنگین و تیره اینجا جمع شده. دارد مرا پایین میکشد. در چاه آبی که نمیبینمش، غرقم میکند.
لوی!
تو میفهمی چه بر سر
... دیدن ادامه ››
من آمده؟
الان دیگر من نه خدای اعظمم، نه آن خونآشامجادوگر کهن.
فقط یک جسم ناچیزم که تکهپارههای دنیا را اندکی کنار هم نگه میدارد.
و این از چیست؟
شاید روح قلب سیاه.
شاید هنوز چیزی از او باقی مانده.
و همین به آنها بهانه میدهد که مرا نابود کنند."
— سابیس