چهرهی او در ذهنم هست.
چشمان خاکستری روشن و مرطوب،
از پس پلکهای سنگین.
و لبخندی کوچک بر لب،
که نه غم است
و نه شعف.
دستانم را دور جام خون شرور مقابلم میگذارم.
آن را بالا میآورم،
بر دهان میگذارم
و مینوشم.
طعم شرارت ندارد.
طعم آب آهن دارد.
چشمان آبی روشن و آرام تو
که در لطافتشان
بُرندهترین سیخ خوابیده.
— مالخازار