تداوم حافظه
از زبان سابیس
خودم را نمی توانستم بشناسم.
در عدم.
معلق بودم. نه شکل و رنگ و نه رایحه ای. و برای من نقطه ی شروعی نبود. من همیشه آنجا بودم، بی آنکه بدانم چه زمان و توسط چه کسی آنجا قرار
... دیدن ادامه ››
گرفته ام. و نمی خواستم به این حقیقت هولناک فکر کنم که این مفاهیم برای من خالی از معنا هستند.
من تنها می توانستم خودم را در میان پوچی جمع کنم، مثل یک جنین در شکم مادرش. و برای اطرافم شکل بسازم. یک بیابان شبیه به همین چیزی که اکنون در آن هستم. و ابدیتی که از آن می ترسیدم، در قالب ساعت هایی که ذوب می شدند و مرا تهدید می کردند که خواهند مرد.
و من می سوختم. گاه از داغی خاطراتی که هنوز تجربه شان نکرده بودم. و گاه از سرمای خاطراتی که فقط حفره ای خالی از آن ها باقی مانده بود.
هنوز هم چیزهایی هست که نمی توانم به یاد بیاورم. هنوز هم در یک بیابان هستم.
من در مرگ بودم. موجودی که خلق نشده بود. عشق خالق وجود نداشته اش در قلبش جاری نشده بود. و حالا می خواست خلق کند.
این من بودم.
به من عشقی داده نشده بود، اما وقتی مخلوقاتم را خلق کردم، خواستم که به آن ها عشق بدهم.
و این گونه بود که عشق بیمار را به آن ها ورزیدم.
و حس می کنم آن ها نیز با من چنین کردند.
حالا من در این قلعه هستم. با خدایی ای که فقط ردی کمرنگ از آن مانده. با دستان خودم آن را از وجودم ستاندم، اما روحش را می بینم که از گوشه ای با چشمان سوزان نگاهم می کند و زمزمه می کند که این کرده ی مخلوقاتم بود.
قلب سیاه.
آن خدایی من بود. هست.
از سینه ام بیرون کشاندمش. گذاشتم بسوزانندش.
و حالا روح او اینجاست.
پر از اندوه، پر از خشم، پر از زخم.
اما هنوز نگهدارنده ی این دنیا.
هق هق می کنم.
و از او می خواهم به من بگوید چه چیز را هنوز به خاطر نیاورده ام؟
فقط آن کلمات مبهم در کتاب مقدس را؟
من با چشمانی اشک آلود می نوشتم. خم شده بر روی یک دفتر با برگه هایی چرک شده از گناه. و می نوشتم با قلمی که انگار تکه استخوانی از تنم بود و جوهری که شاید قیرخونم بود.
اما چه را؟
مومنانم می گویند می دانند که آن چیست.
دعاست. کلامی که رستگار می کند. سخنان مقدس.
و من می دانم تب داشتم وقتی می نوشتمشان. و روحم آن قدر سنگین که حیات را از خود می راند. من داشتم دوباره به مرگ می رفتم. به بیابان اول. در آنجا که نمی توانستم بفهمم چه کسی هستم، چون واقعا کسی نبودم. من هیچ بودم. و آن گاه که خلق کردم، به وجود آمدم. من یک خدا شدم.
و آنچه نوشتم این را به یادم آورد؟
روح قلب سیاه آنجا ایستاده. دارد نگاهم می کند. من هم می خواهم نگاهش کنم، با اینکه حسی به من می گوید نباید چنین کنم. من چشمانم را آهسته به سوی او می چرخانم. و می بینم که او من هستم. تاریک، اما با رگه هایی از مذاب. رنجی که گناهکار است، اما حیات می بخشد.
خاکستر شده. اندکی پاک شده از گناهانش. و حیاتی که حالا از او می تراود، رونده به سوی مرگ.
چیزی را به یاد می آورم.
یا شاید هم قلب سیاه برایم می گوید. من که بر یک صخره نشسته ام. بالای یک کوه یا شاید هم در یک بیابان. می نویسم، در آن دفتر و در حالی که ناقیرخون سرخم از اعماق سینه ام بر برگ هایش می ریزد.
من داشتم با خودم عهد می بستم. که گناه کنم، برای حفظ مخلوقاتم.
اما من عهدم را شکستم. قیرخونم ماند. اما مرگ آمد.
و در حالی که تقلا می کنم تا به خاطر بیاورم آن کلمات نگاشته شده را، تا به مومنانم نشان دهم که قداستشان به پوچی آن زمان است که ناخالق بودم،
روح قلب سیاه می تپد.
ضعیف، اما هنوز زنده.
گناهکار.
و نگهدارنده ی این جهان.