آن ها را خون شرور می نامم
از زبان پطروس
چیزی مرا به وحشت انداخته بود.
از داخل تابوتم بیرون لغزیدم. با قلبی که بی نظم می تپید و قطراتی از عرق که بر پیشانی ام نشسته بود. از پناهگاه بیرون رفتم و به آغوش جنگل پناه بردم.
و حالا اینجایم.
زیر این درخت بید و سعی می کنم به یاد بیاورم. چه بود؟ یک کابوس؟ اما تنها چیزی که می بینم، یک تیرگی بی شکل است. اما
... دیدن ادامه ››
من می ترسم. و می دانم چرا. حتی اگر هنوز تصویر ویرانی ام در برابر دیدگانم متولد نشده باشد.
پناهگاه دیگر مثل قبل نیست. در آشوب جنگ بین دو کشور و مومنان آیین قدیم، هر شب خون آشامان بیشتری به اینجا می آیند تا بتوانند صلح و آزادی را بچشند. آن ها نمی خواهند تحت فرمان پدرم خون حیوان و آب آهن بنوشند یا تحت فرمان شاه مالخازار از بسته های خون تغذیه کنند. و جنگ با مومنان؟ دلیلی نمی بینند که با آن ها دربیفتند و جان خودشان را به خطر بیندازند.
عبور از مرزهای دو کشور بدون مجوز ممنوع است و مجازات های سخت و حتی اعدام در پی دارد، با این حال آن ها هنوز هم سعی می کنند عبور کنند و خودشان را به اینجا برسانند.
و همین دارد پناهگاه را در معرض دید دو پادشاهی می گذارد.
اما من نمی دانم فکر رو به رو شدن با پدرم است که مرا به ترس انداخته یا فکر مرگ.
و شاید هر دوی این ها یک معنی می دهند.
و لوی، همروحی بی وفای من.
او که انگل ها را به جان معبدم انداخت تا فقط مرا به تاریکی پر خون بی پایان بکشاند، به خون آشامی، اما خودش مرا رها کند و سایه ی آن موجود شود.
لرد سابیس.
از او نفرت دارم.
گاهی می خواهم او را بکشم، حتی با اینکه می دانم مرگش دنیا را نابود می کند.
داشتم می گفتم. لوی.
او آمده بود تا مرا قانع کند این فرقه ی خون آشامان آزادم را و مرز را رها کنم و به پدرم ملحق شوم. می گفت که نگران من است. من هم او را به تندی از خودم راندم. می دانم که حقش بود. او می گوید نگران من است، اما تمام ذهنش با لرد سابیس اشغال شده. آن رنگ پریدگی، گودی زیر چشم ها، لب های خشک همه به خاطر اوست.
شاید آمدنش هم فقط یک تهدید بود.
و در اینجا، من رزالی، لوسیندا و ایتاچی را دارم. آن ها به خاطر من کنارم مانده اند، نه به خاطر فرقه. و من چه خواهم کرد؟
آن ها را به کشتن می دهم، فقط چون از پدرم خشمگینم و نمی توانم او را ببخشم؟
یا شاید من فقط نمی توانم آن طور زندگی کنم. که تبدیل به یک شبح کمرنگ از پدرم شوم.
ساختمان پناهگاه را بزرگ تر کرده ایم.
خون آشام های اینجا دارند بیشتر می شوند.
مومنان آیین کهن به ما حمله می کنند و می دانم به زودی دو پادشاهی هم با ما گلاویز خواهند شد.
به ماه که از میان ابرها بیرون آمده، نگاه می کنم. به سمت انبوه درختان می روم. به شکار انسان هایی که در پناه تاریکی اجناس ممنوعه را رد و بدل می کنند. آن ها را خون شرور می نامم. و به این فکر نمی کنم که شاید فقط بیچاره هایی هستند که می خواهند در جنگ زنده بمانند.
من باید خونشان را بنوشم و قوی بمانم.
نمی توانم بگذارم آن خون آشامان رقت آلود خون حیوان نوش یا خون بسته نوش مرا به زیر بکشند.