«ریشهبُر»؛ جایی میان گذشته و آینده
«ریشهبُر» در فضایی میان گذشته و آینده شکل میگیرد؛ جهانی که در آن شخصیتها و روایت، مدام در جستوجوی مسیری برای عبور از زمان هستند، اما هیچگاه به پاسخ قطعی نمیرسند. اثر از همان ابتدا مخاطب را با یک پرسش بنیادین مواجه میکند: وقتی گذشته دیگر قابل بازگشت نیست و آینده هنوز شکل نگرفته، انسان چگونه میتواند جایگاه خود را پیدا کند؟
آنچه «ریشهبُر» را از یک تجربه صرفاً نمایشی فراتر میبرد، نگاه متفاوت مهیار علیزاده به رابطه موسیقی و تئاتر است. علیزاده که این بار با تئاتر به صحنه آمده، برخلاف انتظار، موسیقی را در جایگاه همیشگی «قهرمان اصلی» قرار نمیدهد؛ بلکه آن را به یکی از عناصر زنده و مؤثر در ساخت جهان نمایش تبدیل میکند. این انتخاب، بهخصوص در کنار زبان بصری مدرن اثر، نشان میدهد که موسیقی در اینجا قرار نیست روایت را توضیح دهد، بلکه قرار است با آن وارد گفتوگو شود.
زبان بصری و کانسپت پرفورمنس
«ریشهبُر» بیش از آنکه صرفاً یک نمایش متکی بر دیالوگ باشد، یک تجربه پرفورماتیو است. کانسپت اجرایی اثر، با طراحی
... دیدن ادامه ››
مدرن و میزانسنهای حسابشده، تماشاگر را درگیر فضایی میکند که مرز میان تئاتر، موسیقی و پرفورمنس در آن عمداً محو شده است.
در این اجرا، نور، صحنه، لباس، گریم، صدا و حرکت، هرکدام بخشی از روایتاند و هیچیک صرفاً برای زیبایی بصری به کار گرفته نشدهاند. همین هماهنگی میان عناصر اجرایی باعث میشود «ریشهبُر» بیش از آنکه فقط دیده شود، تجربه شود.
انتخاب بازیگران؛ یکی از نقاط قوت اصلی اثر
یکی از مهمترین نقاط قوت نمایش، انتخاب درست بازیگران است. علیزاده نشان میدهد که بهخوبی میداند یک اثر نمایشی زمانی میتواند نفسگیر و ماندگار شود که بازیگر صرفاً اجراکننده متن نباشد، بلکه خود به بخشی از جهان اثر تبدیل شود.
بازیهای تکتک بازیگران، بهویژه سپاس رضایی و صدف نظری، از نقاط عطف نمایش هستند. حضور آنها به روایت عمق و تنش میدهد و کمک میکند مفاهیمی مانند فقدان، خاطره، زمان و سرگردانی، از سطح ایده فراتر رفته و به تجربهای ملموس برای تماشاگر تبدیل شوند.
اما یکی از لحظات قابل توجه نمایش، جایی است که صدای نوید واحدیمقدم وارد میشود؛ نقطهای که میتوان آن را یکی از تغییرات مهم در ریتم و فضای اثر دانست. صدا در این لحظه صرفاً یک عنصر شنیداری نیست، بلکه همچون پلی عمل میکند که تماشاگر را از یک وضعیت ذهنی به وضعیت دیگری میبرد؛ به جهانی میان گذشته و حال، جایی که «ریشهبُر» بیش از همیشه معنای خود را پیدا میکند.
موسیقی؛ این بار نه در نقش اول
شاید یکی از جذابترین ویژگیهای «ریشهبُر» همین باشد که مهیار علیزاده، با وجود پیشینه پررنگش در موسیقی، اجازه نمیدهد موسیقی تمام توجه مخاطب را به خود اختصاص دهد.
موسیقی در این اثر بیشتر شبیه یک «حضور» است؛ حضوری که در لحظات مختلف به کمک روایت میآید، فضای روانی صحنه را شکل میدهد و گاهی حتی جای کلمات را میگیرد، اما تلاش نمیکند همه چیز را برای مخاطب توضیح دهد.
این انتخاب، نشاندهنده درک درست علیزاده از مدیوم تئاتر است؛ چراکه او موسیقی را از یک عنصر تزئینی یا غالب، به بخشی از زبان اجرایی نمایش تبدیل کرده است.
طراحی صحنه، نور، لباس و گریم؛ اجزای یک جهان واحد
در «ریشهبُر» نمیتوان طراحی صحنه، نورپردازی، گریم و لباس را بهصورت عناصری جداگانه بررسی کرد. این عناصر در کنار یکدیگر یک جهان بصری واحد میسازند؛ جهانی مدرن، سرد و در عین حال پرتنش که با مضمون اثر همخوانی دارد.
هماهنگی میان این اجزا نشان میدهد که انتخابهای اجرایی با یک نگاه واحد صورت گرفتهاند. در نتیجه، صحنه صرفاً محلی برای وقوع اتفاقات نیست؛ بلکه خودش به یکی از شخصیتهای نمایش تبدیل میشود.
«ریشهبُر» در نهایت نشان میدهد که مهیار علیزاده در ورود به جهان تئاتر، صرفاً قصد انتقال تجربه موسیقایی خود به صحنه را نداشته است. او تلاش کرده زبان شخصی خود را در مواجهه با تئاتر پیدا کند؛ زبانی که در آن موسیقی، بازیگری، نور، طراحی و پرفورمنس در کنار هم معنا پیدا میکنند.
قدرت اصلی نمایش در همین انتخابهاست؛ انتخاب بازیگر، انتخاب موسیقی، انتخاب فرم، نور، طراحی صحنه، گریم و لباس. مجموعه این انتخابهای درست، اثری را شکل داده که تماشاگر را وادار میکند فقط تماشاگر نباشد، بلکه فکر کند، تفسیر کند و حتی بعد از پایان اجرا همچنان با پرسشهای آن درگیر بماند.
«ریشهبُر» شاید قرار نیست پاسخ روشنی به پرسشهایش بدهد؛ اتفاقاً ارزش اثر در همین بیپاسخ گذاشتن بخشی از پرسشهاست. نمایشی درباره انسانهایی که میان گذشته و آینده گرفتارند؛ درباره ریشههایی که نمیدانیم باید حفظشان کنیم یا از آنها عبور کنیم.
و شاید مهمترین موفقیت علیزاده همین باشد که توانسته نمایشی خلق کند که با تمام شدن اجرا، تمام نمیشود؛ بلکه در ذهن تماشاگر ادامه پیدا میکند.