شبنم زیر مهتاب
گزیدهی اشعار ناصح ادیـب
شعر معاصر اقلیم کـردستان
مترجم: زانا کوردستانی
طراح جلد: لیلا طیبی
نوبت ... دیدن ادامه ›› نشر ۱ / مهر ۱۴۰۵
نشــر الکترونیــک زیتــون
این مجموعه را،
تقدیم میکنم به روح پاک مادر سفر کردهام، "آفتاب محمدامین" که بعد کوچ پدرم، نگذاشت فراق پدرم را حس کنیم.
تقدیم میکنم به روح پدرم سفر کردهام، "عزیز محمدامین خلیفه"، که مرا مدرسه نهاد، تا که سیاه و سفید را از هم تشخیص دهم.
◇ زندگینامهی شاعر:
استاد "ناصح ادیب" (به کُردی: ناسیح ئەدیب) با نام کامل “ناصح عزیز محمد امین” (به کُردی: ناسیح عەزیز محەمەد ئەمین) در تاریخ ۱۹۷۱/۴/۱ میلادی، در روستای هراوه از توابع شهرستان چمچمال اقلیم کردستان به دنیا آمد.
در سال ۱۹۸۷ میلادی، وارد عرصهی هنر تئاتر شد و با گروهی از دوستان هنرمندش، در سال ۱۹۸۸ میلادی، "انجمن هنرهای زیبای کُرد ـ شعبهی چمچمال" را تأسیس کرد.
ایشان از سال ۱۹۹۱ میلادی، در سلیمانیه ساکن است.
در سال ۱۹۸۷ میلادی، نخستین مقالهی زن کُرد و تئاتر را نوشته و در روز جهانی تئاتر خواند.
در سال ۱۹۹۸ میلادی، در نخستین همایش شعر اتحادیهی نویسندگان کُرد، شعبهی سلیمانیه در چمچمال شرکت کرده است.
نخستین شعرش را سال ۱۹۹۱ میلادی، در شمارهی یک مجلهی بابا گرگر منتشر کرده است.
در دومین فستیوال تئاتر در تاریخ ۲۰۱۲/۹/۲۵ میلادی، در شهرستانهای استان سلیمانیه و ادارهی گرمیان در چمچمال سمیناری دربارهی تاریخ تئاتر چمچمال ارائه کرده است.
وی در شعر آزاد و هایکو مدتهاست دست به قلم شده است و گرچه هنوز کتابی از او منتشر نشده است، اما سه کتاب به نام و نشان زیر را آمادهی چاپ و انتشار دارد:
- نسیم خیال
- تاریخ تئاتر چمچمال
- مادرم بامدادی میرود و غروبی بر نمیگردد.
(۱)
گفتم پدر جان سرکار نرو،
امروز روز توست-
سرش را تکان داد و رفت!
(۵)
در خانهسازی،
مهندسانی ماهرند-
مردم کُرد نه، بلکه پرستوها!
(۶)
غیر از خانهی خود،
به هیچ خانهای پا نمیگذارند-
پرستوها!
(۷)
قبا و سینهپوش را دور انداخت،
با پیراهن نازکی از نرگس-
آواز سر میدهد کوهستان!
(۸)
با قلقلک باران پاییزی،
دانههایش بیرون زد-
انار!
(۹)
توشهاش کنگر و،
رهآوردش نرگس است-
بهار!
(۱۰)
با عمر کوتاهش،
عطر خوش مستی را منتشر کرد-
گل نرگس!
(۱۱)
تو در من وجود نداشته باشی،
انگاری که جنازهای هستم-
ای زن!
(۱۲)
به بلندای شرافت،
خون میچکد-
از زخم انفال!
(۱۳)
میان باغ امیر،
کفشهایش جا مانده-
چشمهی عشاق!
(۱۴)
ریف پرتقال است،
در دهان آسمان-
هلال ماه!
(۱۵)
از پشت کوه بیرون آمد،
با ناز و عشوه وارد روستا شد-
فجر کاذب!
(۱۶)
برای چلهنشینی،
راهها ما را میرسانند-
به خانهی رنگینکمان!
(۱۷)
در اسفند ماه،
غنچهی لبِ شکفت ـ
درختی نورسته!
(۱۸)
شبها چراغی میافروخت،
میگفت: پسرهایم بر میگردند ـ
او نمیدانست چراغ عمرشان خاموش شده بود!
(۱۹)
روزهداران مسجد،
هر یک، گوشهای خوابیدهاند ـ
درخت بلوط!
(۲۰)
چشم به راه درختیست،
که بوسه میچیند ـ
مهربانی زن!
(۲۱)
سالهاست حیران و سراسیمهاند،
درختانِ ـ
گورستان توپزاوا*!
----------
* قبرستانی در اقلیم کردستان که پیشتر پادگان نظامی بود، و محل دفن شماری از کودکان کُرد در جریان عملیات انفال است.
(۲۲)
حماسه میسراید،
رودخانهای از خون جاری شده ـ
از ستم!
(۲۳)
آغوش میگشاید،
در پیشواز بازگشتم ـ
بخت و اقبال!
(۲۴)
آواز میخوانند هر کدام،
کسی به دیگری گوش نمیدهد ـ
قورباغههای مرداب!
(۲۵)
چشم دوخته است،
به آن سوی پرچین ـ
دخترک چشم آبی!
(۲۶)
پیرزنِ دوغریخته،
با چشمان خوابآلود غرغر میکند ـ
انتقام!
(۲۷)
دست نوازش بر سرِ کدبانو میکشد،
با گیسوانی از ماش و برنج ـ
گل گاوزبان!
(۲۸)
مهمانِ فصل درو است،
بادبزن ـ
نسیم شمال را میآورد!
(۲۹)
آویزان شدهاند،
شاخه گسترانیدهاند ـ
انگشتانم!
(۳۰)
دستم را به آن نمیگیرم،
بگذار باد با خود ببردش ـ
کلاهِ سرم را!
(۳۱)
نالهی ابر،
آخرین اشکش را میباراند ـ
آسمان!
(۳۲)
در به در میگردند،
برای نقلِ بوسه و شکلات ـ
شبِ برات!
(۳۳)
از پارچههای رنگارنگ،
سر بیرون آوردهاند ـ
زنبورها!
(۳۴)
با دار و سنگ،
شانه و گردنش را میتکانند ـ
چقدر بخشنده است درخت توت!
(۳۵)
کدامین در را بکوبم،
که به روی روز گشوده شود ـ
زندگی!
(۳۶)
یک به یک،
گوشِ برگ را میکشد ـ
تگرگ!
(۳۷)
زیر سیاهچادر،
ماه سوسو میزند ـ
بانویی نشسته است!
(۳۸)
همهمه میانشان افتاده است،
پریشان، سفر رفتند ـ
برگهای پاییزی!
(۳۹)
نه تنها بیناییشان تار است،
قلبشان هم کور است ـ
بادهای گذرا!
(۴۰)
ماه لبخند زده،
بگو چه شده ـ
هاله پراکنده است!
(۴۱)
دختری شیطانبلای بازیگوشست،
وسط برکهای شنا میکند ـ
مهتاب!
(۴۲)
قربانی میخواهد،
مابین دو سنگ قبر ـ
عشقِ مم و زین*!
---------
* مَم و زین یک داستان منظوم عاشقانهی کُردی است که در مناطق مختلف کردستان، به گویشهای گوناگون زبان کُردی روایت شده است.
(۴۳)
دردِ حلبچه،
تاریخی دوباره است ـ
قلقل چشمه!
(۴۴)
عدم طلوع ماهِ چهارده،
غباری بر دلم نشاند ـ
شبِ یلدا!
(۴۵)
ظهری سست و رخوتانگیز،
بامدادی بازیگوش ـ
تابستان!
(۴۶)
از چشمانش اشک میچکد،
پلکهایش پژمرده شده ـ
گلِ باغ!
(۴۷)
از نردبان به سختی،
آهسته آهسته بالا میرود ـ
سن و سال!
(۴۸)
عیارش بالا میرود،
وقتی که خودش را شیرین میکند ـ
خرما!
(۴۹)
با نفسِ باد شمال،
گیسویش میرقصد ـ
بید مجنون!
(۵۰)
زیبایی را به نمایش میگذارد،
با پیراهنی بنفش ـ
گلِ ارغوان!