حالا که پرونده اجرای «بیامان؛ اشک» در تالار قشقایی بسته شده و هیاهوی چراغهای روشن سالن و جدول بلیتفروشی فروکش کرده، میتوان با فراغ بال بیشتری به بوطیقای پنهان پشت آن خیره شد. در میان انبوه نمایشهایی که ماه به ماه میآیند و بیردپا فراموش میشوند، مرور این اجرا به واسطه تکیهگاه فکریاش نیازمند فاصلهگذاری و نگاهی سردتر است. سکوی مرتفع و سپیدی که در میانه قشقایی کاشته شده بود، پیش از آنکه جغرافیای داستان محسن بخشی و مهدی ترکمن باشد، امضای معمارانه کارگاهی در خیابان رازی است. نمایش از دل «خانه تمرین شمس» بیرون آمده و نام علی شمس به عنوان مشاور کارگردان، کد رمزگذاری کل اجراست. البته ردیابی این خویشاوندی به معنای تقلیل دادن نمایش به یک کپی بیارزش یا رونویسی مکانیکی از دستخط شمس نیست؛ «بیامان؛ اشک» فرزند مشروع و جسور همان زیستجهان تئاتری است که از سنت ملی و آیینی تغذیه میکند، اما پایش را روی گلوی همان سنت میگذارد تا از حنجرهاش صدایی گروتسک و ناهنجار بیرون بکشد.
موتور محرک درام، یک پارانویای کلاسیک و جنونآمیز است: مرد پنبهزن به زنش شک کرده و گمان میبرد در حال خیانت است. تراژدی مضحک ماجرا از همینجا کلید میخورد که زن واقعاً عاشق پنبهزن است، اما توهم خیانت، چشم مرد را بسته و او را مهیای سقوطی ابلهانه میکند. در این شکاف روانی، سروکله مردی ناشناس پیدا میشود که تمام تنش با متن کتابها خالکوبی شده است؛ یک کتابخانه متحرک و فریبنده که نه پنبهزن و نه تماشاگر دقیقاً نمیدانند کیست، اما زن هم او را میبیند و با او همکلام میشود. این موجود مرموز، تبلور عینی تاریخ معوج و مکتوب این سرزمین است؛ سنتی پرمدعا و برهمانباشته که به جای روشنگری، مثل خوره به جان زندگی روزمره میافتد و پنبهزنِ مالیخولیایی را با وعده و توهمی گروتسک از اسطوره «آرش کمانگیر» فریب میدهد و راهی سفری بیسرانجام میکند.
همین گرهگاه دراماتورژیک، خالصترین شگرد شمس است که اینجا در دستان ترکمن و بخشی هم به خوبی کار میکند: پایین کشیدن نام «حلاج» از عرش عرفان به سطح یک پنبهزنِ شکاک، و مهمتر از آن، مصادره کردن اسطوره ملی «آرش کمانگیر» و تبدیل کمان اسطورهای او به کمان پنبهزنی. بخش مهمی از نمایشنامه با صراحت
... دیدن ادامه ››
تمام به هجو اسطوره آرش اختصاص دارد؛ قهرمانی که قرار بود با پرتاب تیر مرزهای سرزمین را بگشاید، اینجا در قامت یک پنبهزن فریبخورده و درگیر توهم ناموسی، کمان حلاجی به دست میگیرد و در پی قتلی از فرط چلمنی، در ناکجاآباد سرگردان میشود. شمس سالهاست به پشتوانه ترجمههایش از ادبیات نمایشی ایتالیا و حشر و نشر فکری با کمدیا دلآرته، فرمول تقدسزدایی از کلانروایتها به دست فرودستان را دنبال میکند و کاری که او در تابستان ۱۴۰۴ در تالار اصلی تئاتر شهر با «بر زمین میزندش» کرد، در قشقایی با مثله کردن اسطوره آرش تکرار شده است.
کلیدواژه اصلی برای درک ساختار روایی اثر و حضور آن مردِ خالکوبیشده نیز نمایش «احتمالات» علی شمس است؛ جایی که تاریخ مکتوب و متون ادبی در ساختاری سیال و هزارتوگونه میشکنند تا از تقاطع شخصیتها با ارواح متون، موقعیتهای جعلی و گروتسک ساخته شود. مرد ناشناسِ «بیامان؛ اشک» که پوست بدنش بومِ کلمات کتابهاست، مستقیماً از همان جهان بینامتنی به قشقایی قدم گذاشته است. ارتباط همزمان او با پنبهزن و همسرش (که نامش، ناهید، بینصیب از طعنه به اسطوره آناهیتا نیست)، مرز میان واقعیت ذهنی و عینی را مخدوش میکند؛ درست به همان شیوهای که در آثار شمس، اشباح تاریخ در اتاق خواب و روابط خصوصی آدمها سرک میکشند.
سکوی سپید محسن بخشی هم نسخه استریل و تجریدی سکوی تعزیه و تختحوضی در «قلعه انسانات» و «وقتی خروس غلط میخواند» است. بازیگران روی این تخته تشریح رها میشوند، سقوط میکنند و باز بالا میآیند تا بار این اسطورهزدایی را با فیزیک و حنجرهشان بکشند. به محض اینکه موقعیتِ ناهید و پنبهزن بوی تراژدی میگیرد، اجرا با یک پرش بدنی، تغییر گویش ناگهانی یا هجوِ کمانِ آرش، زیر میز اندوه میزند. زبان در اینجا یک ماسک صوتی است؛ جملات با نحو آرکائیک و کتابی شروع میشوند و ناگهان با واژهای کوچهبازاری سقوط میکنند که میراث مستقیم دیالوگنویسی «شب دشنههای بلند» و «اگر شبی از شبهای تهران مسافری» است. مسئله اصلی نقد دقیقاً در نقطه تلاقی این ایدههای درخشان با کیفیت اجرایی محسن بخشی شکل میگیرد. «بیامان؛ اشک» در مهر ۱۴۰۴، زمانی که در جشنواره نمایشهای آیینی و سنتی روی صحنه رفت، اجرایی پنجاه دقیقهای و تندوتیز بود. وقتی اثر یک سال بعد برای اجرای عمومی در قشقایی به هفتاد و اندی دقیقه رسید، چسب میان خردهروایتها شل شد. فلسفه اجرایی شمس متکی بر نوعی دیکتاتوری در ریتم و حضور بازیگران پرنفس است. وقتی این نگرش در «خانه تمرین شمس» به دست کارگردانی جوانتر میرسد، در فضای بیرحم و نزدیک قشقایی، آن تغییر گویشهای مدام و فیزیک پرتنش، پس از نیم ساعت اول بوی اتودهای کارگاهی میگیرد. کش دادن زمان اجرا باعث شده سفر بیسرانجام پنبهزن در هجو آرش و مواجههاش با آن مردِ پوشیده از کلمات، در دقایق میانی از نفس بیفتد و گروتسکِ تلخِ مورد نظر، گاه به سطح تیپسازیهای صوتی تنزل پیدا کند.
«بیامان؛ اشک» به هیچ وجه تقلیدی دستدوم و بیمایه نیست؛ محسن بخشی و مهدی ترکمن نشان دادهاند که الفبای واسازی سنت، هجو صریح اسطورههایی چون آرش کمانگیر و بازیهای بینامتنی به سبک «احتمالات» را در مکتب مشاورشان با هوشمندی آموختهاند و لحظات نابی هم روی صحنه ساختهاند. با این حال، پالتوی پرچینوچروک و سنگین تئاتر علی شمس، برای قامت این اجرا در قشقایی کمی گشاد است و کارگردان جوان برای شنیده شدن صدای مستقل خودش، ناگزیر است در گامهای بعدی کمان حلاجیاش را به سمت همین میراثِ بالاسری بگیرد.