دیروز ساعت ۰۸:۳۲
خطر اسپویل ندارد
تجسم کاملِ خشمهای کاشته و طوفانهای درو کرده. نفرتِ مسلم از مغزهای منبسط. خروش بیصدا علیه سنتها که به جبر، تبدیل به فریاد میشود. نمادِ دانش اندک و تمایل به تسلط بسیار. هراس ِ دل کندن از کسی که دلبستگی را با او یاد گرفتی از کودکی. هویتی که قرار بود «کوه» باشد اما تپه بود برای خالی کردن روده. شرحی بر اینکه چگونه از دل شهرهای کوچک، فجایع بزرگ در میآید. آشوبِ حاصل از زیستهای لاغر، تجربههای کم، زندگیهای ناکرده. نقد تندی برای «ندید بدید بودن» که متاسفانه آنقدرها بُرنده نیست که خراش بیاندازد: موسیقی بد است، زبان انگلیسی معنی ندارد، ورزش وقت تلف کردن است. زن میخواهی چه کار؟
فقر شدید، بسیار شدید در همدلی. ناتوانی در درک بدیهیات: هیچ جوانی را جلوی دلبرش کنف نمیکنند. بلوغهای در نیامده از تنور، پسربچهها و دختربچههای بالای هفتاد سال، آبرو برندگانِ واژهی قشنگ «پیرسال».
چقدر گریهام گرفت
یادم نمیآید آخرین بار کی برای یک تئاتربغض داشتم.
خسته نباشی سجاد داغستانی؛ بیشتر بنویس، بیشتر بساز
و محمد شعبانپور؛ قطره قطره عرقی که از همان دقیقههای آغاز روی پیشانی و گردنت نقش بست، نوید ظهور یک بازیگر کمنظیر بود برای تئاترِ این روزها. منتظر دوباره دیدنت روی صحنه میمانم.