در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سارا کنعانی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 12:31:45
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۲۳ تیر ساعت ۱۰:۱۸
چه زاویه دید جالبی
بررسی اینکه چطور «نهاد قدرت« زیردستان رو وادار به دروغگویی و بی اخلاقی می‌کنه، چه مدرسه باشه و با ناظم و مدیر سروکار داشته باشیم و چه پادگان باشه و با فرمانده دمخور باشیم
تئاتر خاصی بود
و من خوشحالم از زمانی که برای دیدنش گذاشتم
۲۳ تیر ساعت ۱۰:۳۵
صبر کردم چند روزی بگذره تا بعد نظرم رو بنویسم
جالبه که با گذشت زمان قابل توجه هنوز هم لذت حاصل از این تماشا، با منه
واقعا همه چیز سر جای درست خودش بود
صحنه، لباس، روند قصه و بازی‌ها، بازی‌ها، بازی‌ها
دیالوگها چنان از دهان تک تک شخصیت‌ها به درستی بیرون میومد که انگار ما یواشکی داشتیم توی پناهگاه چندتا فعال سیاسی، اونا رو دید می‌زدیم
حقیقتا لذت بردم و توصیه می‌کنم در این چند روز باقی مانده به تماشا بنشینید
۱۹ خرداد ساعت ۱۰:۴۹
چه مرور خاطره‌انگیزی بر دهه‌های اخیر تهران غمگین و پر از رنج
به عنوان کسی که خاطره‌بازی رو دوست داره و اساسا به شکل عمیقی روی سال‌های اخیر ایران و به خصوص تهران، تعمق کرده و مطالعه داشته، از تماشای «چند سال پیش» لذت بردم.
وقتی عدد سال روی صفحه نمایش نقش می‌بست، می‌تونستم رخداد مورد نظر رو حدس بزنم و کنجکاو می‌شدم گروه، چه برداشت و اجرایی از اون واقعه تاریخی خاص داشته؟
پایان بندی در بهترین شکل ممکن خودش بود و خب ... بغضی که هنوز در گلو هست ...
دست مریزاد و خسته نباشید
به همه توصیه می‌کنم تماشا رو در شبهای پایانی از دست ندن
۰۸ خرداد ساعت ۰۰:۵۱
چه جالب! پس پلات‌های داستانی سینمایی و حتی تلویزیونی رو هم میشه با یه ایده خلاقانه و درست اجرایی، روی صحنه تیاتر آورد. چقدر این تماشا، خوشحالم کرد.
بازی‌ها چقدر روی قاعده و به جا بودن، اونقدر که انتخاب یکی به عنوان بهترین، واقعا سخت میشه؛ اما دوست دارم مشخصا به بازی کیمیا خلج اشاره کنم، چون نقش مهمی در نیفتادن ریتم نمایش داشت.
از اینکه هنوز صندلی‌های خالی دیده می‌شدن، دلم گرفت. امیدوارم در شبهای باقی مانده، مخاطبان به تماشای این اثر بیان
و کیف کنن
Amirhosein Bakhshi، حسین مولانیا و سارا بخشی این را خواندند
مهشید رضایی این را دوست دارد
یک دنیا ممنونم که به تماشای ما نشستین
و
ممنونم از نگاه شما
۰۸ خرداد
سلام و عرض ادب خدمت آقای علیرضا معروفی🙏 و بازیگران بینظیرشون با تشکر از استادم آقای نادر نادر پور 🙏عزیز ، باید اعتراف کنم که امشب یک اثر فوق العاده رو دیدم و خیلی عالی بود حرف نداشت و داستان خیلی جالب بود ،احساس بازیگران خیلی خوب بود صحنه درجه 1 نورپردازی و... خیلی عالی
۰۸ خرداد
علی اسلامی
سلام و عرض ادب خدمت آقای علیرضا معروفی🙏 و بازیگران بینظیرشون با تشکر از استادم آقای نادر نادر پور 🙏عزیز ، باید اعتراف کنم که امشب یک اثر فوق العاده رو دیدم و خیلی عالی بود حرف نداشت و داستان ...
ممنونم از شما
۰۹ خرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۱ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۲۱:۳۹
اول که اسم نمایش رو در تیوال دیدم خیال کردم اثر ادوارد آلبی روی صحنه اومده «رویای امریکایی». اون موقع به اسم نویسنده در برگه تیوال دقت نکردم.
بعد تا وارد سالن شدم با دیدن مجسمه‌های شیشه‌ای روی میز فهمیدم باید با «باغ وحش شیشه‌ای» مواجه بشم.
علی الحساب برام سواله چرا اسم رو عوض کردید
و اگر قرار به تعویض اسم بود، چرا اسمی که یه نمایشنامه‌نویس دیگه «آلبی»، گذاشته روی کارش؟
سلام‌ خانم کنعانی
اول از همه خواستم ازتون تشکر کنم که امشب به تماشای نمایش "رویای آمریکایی" نشستید.
پیرو بحث اول عارضم خدمتتون که ما هم داخل تیوال و هم داخل تمامی متریال های تبلیغاتی‌مون از اسم آقای "تنسی ویلیامز" به عنوان نویسنده استفاده کردیم. همانطور که داخل توضیحات تیوال به این قضیه که نمایش ما اقتباسی از نمایشنامه "باغ وحش شیشه‌ای" هست نیز اشاره کردیم.
در مورد علت تعویض اسم که بحث بسیار مفصل هست اما اگر الان بخوام توضیح مختصری خدمتتون بدم باید عرض کنم که من خودم به شخصه هر موقع ... دیدن ادامه ›› اسم نمایشنامه یا نمایشی به اسم "باغ وحش شیشه‌ای" رو می‌شنوم فضایی سیاه و غمناک رو متصور می‌شم که قراره به سرگذشت تلخ خانواده وینگفیلد بپردازه، فضایی احساسی و پر از درد که همیشه در این اثر حاکم بوده. کاری که ما در "رویای آمریکایی" انجام می‌دیم استفاده از موقعیت های کمیک در راستای هجو اثر اورجینال هست، کاری که کم و بیش می‌شه گفت در پارودی انجام می‌شه. هدف ما از ابتدا این بوده که با تعویض اسم، مخاطب رو آماده فضایی جدید و متفاوت از نمایشنامه "باغ وحش شیشه‌ای" کنیم؛ فضایی که حالا همراه با کمدی از اثر کلاسیک فاصله می‌گیره و همراه با جزئیات جدید و مدرن تبدیل به یک اثر متفاوت می‌شه. اما به هر حال تلاش ما این بوده که بتونیم اسم جدید رو از دل نمایشنامه انتخاب کنیم که در راستای پلات اون قرار بگیره و به مفهوم کلی اثر صدمه نزنه. اسمی که بار معنایی مثبتی همراه با خودش بیاره و همچنان با دغدغه اون سازگار باشه.
هر چند "رویای آمریکایی" فقط یک اسم نیست بلکه علتی برای کنش کاراکتر های نمایش و همچنین پیش برنده داستان اصلی می‌باشد. مفهومی که ویلیامز در سال ۱۹۴۵ حول محور اون نمایشنامه "باغ وحش شیشه‌ای" رو نوشته و بعد ها در سال ۱۹۶۱ ادوارد آلبی نمایشنامه‌ای به این اسم نوشته.
و اینکه من به شخصه با این بحث موافق نیستم که یک اسم فقط متعلق به یک اثر باشه، همانطور که هارلن کوبن و آلبر کامو هر دو کتابی به اسم "بیگانه" و دیوید کراننبرگ و پل هگیس هر دو فیلمی به اسم "Crash" دارن؛ بنظر من این بیشتر ماهیت اثره که به اون شخصیت می‌بخشه نه فقط اسم.
در آخر باید عرض کنم که خیلی خوشحالم امشب افتخار اینو داشتیم میزبان‌تون باشیم، خوشحال می‌شم اگر بتونم نظرتون در مورد خود اجرا هم بدونم.
۰۲ بهمن ۱۴۰۴
علی حضرتی
سلام‌ خانم کنعانی اول از همه خواستم ازتون تشکر کنم که امشب به تماشای نمایش "رویای آمریکایی" نشستید. پیرو بحث اول عارضم خدمتتون که ما هم داخل تیوال و هم داخل تمامی متریال های تبلیغاتی‌مون ...
ممنون. توضیحات‌تون قانع کننده بود. حتما نظرمو در کامنتی جداگانه درباره اثر می‌نویسم.
۰۲ بهمن ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۴ شهریور ۱۴۰۴ ساعت ۱۴:۲۹
یک دعوت ساده مثلِ «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم»
سارا کنعانی

اریک ایمانوئل اشمیت که اتفاقا او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس می‌شناسیم تا نویسنده داستان، رمانی دارد به اسم «آدولف.ه. دو زندگی» (منتشر شده در سال 2001) که ترکیبی از خیال و واقعیت است. نویسنده یک فصل در میان، زندگی تاریخی هیتلر واقعی و هیتلر خیالی را مرور می‌کند که اولی همان دیکتاتوری است که می‌شناسیم و دومی در آکادمی هنر پذیرفته می‌شود و مسیر نقاش شدن را در پیش می‌گیرد. با دیدن نمایش «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» اثری با طراحی و کارگردانی خسرو نقیبی، یاد آن کتاب افتادم؛ چون بزنگاه‌ها برای آن‌که مهم و سرنوشت‌ساز باشند، الزاما نباید ابعاد تاریخی و جهانی به خود بگیرند و اصلا از کجا معلوم؟ شاید بسیاری از اتفاقات مشهور این دنیا زمانی رقم خورده باشد که یک انسان گمنام و هرگز یاد نشده در کتاب‌های تاریخ، در نقطه مهمی از کل فرایند، تصمیمی گرفت و قدمی برداشت و اثری گذاشت و پیامی رساند و مواردی از این دست.
نمایشی که این روزها در سالنی از عمارت هما روی صحنه است نیز مثل همان کتاب اشمیت، مخاطب را به فکر فرو می‌برد تا بار دیگر چنین سوالاتی را در ذهن مرور کند: ماندن یا رفتن؟ رسیدن به رویای شخصی یا باقی ماندن در یک عاشقانه‌ی دو نفره؟ تجربه طعم تلخ دلتنگی برای یار یا حسرت فراموشی یک ایده؟ این سوالات ... دیدن ادامه ›› به قدری ملموس و همه‌شمول است که بازیگران هر کدام یکی دوبار دیوار چهارم را می‌شکنند و با خروج از قالب نقش خود، مستقیم با مخاطب وارد گفت‌وگو شده و نظر آن‌ها را جویا می‌شوند و این اتفاق، نه تنها ذهن تماشاگر را مشوش نمی‌کند، بلکه او را نسبت به کشف آخر داستان، کنجکاوتر می‌سازد. او در حال تماشای دو نسخه از دو شخصیت مرد و زن است؛ مردی که می‌ماند، مردی که می‌رود، زنی که در جست‌وجوی رویاست، زنی که آرزوی خود را فراموش می‌کند. و در نهایت؛ شادی و حال خوب از آن کیست؟ این سوال می‌تواند به عدد صندلی‌های سالن نمایش، پاسخ متفاوت و متعدد داشته باشد، چراکه تعریف خوشبختی، تماشاگر به تماشاگر با هم فرق دارد.
تماشای این اثر را مخصوصا به کسانی که در مقاطع بالای آکادمیک در حال تحصیل در رشته‌هایی همچون جامعه‌شناسی، روانشناسی و ... هستند، توصیه می‌کنم؛ به‌ویژه در همین روزهای پساجنگ که مفهوم «مهاجرت» از نو پررنگ شده و روی پیراهنِ «انتخاب» پالتوی ضخیمی به نام «جبر» هم پوشیده است.
سارا جان
ممنون از یادداشت خوب‌تون. خوش‌حالیم که نمایش‌مون رو دوست داشتید.
۲۰ شهریور ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۱ خرداد ۱۴۰۴ ساعت ۱۷:۴۵
ما به تماشای اجرایی نشستیم که هم مخاطب خاص اهل تئاتر داشت و هم مخاطب عام صرف؛ چون تاریخ و تخیل و واقعیت رو به زیبایی در هم آمیخته بود و گاهی تراژدی از دلش بیرون می‌آورد و گاهی کمدی. وقت‌هایی هم که تنه به ابزورد می‌زد، برای تماشاگر سرنخ‌هایی باقی می‌گذاشت که لذتش رو دوچندان می‌کرد.
از همه مهم‌تر، مبتنی بر اصول روانشناسی بود و سری هم به مولانا و حافظ و خیام زده بود و خلاصه من گمون نمی‌کنم کسی ناراضی بیرون بره.
شاید درست‌ترین جمله درباره این نمایش، این باشه که: «هر کسی سهم خودشو برمی‌داره و بیرون می‌ره».
و همین کافیه.
سلام مچکرم از شما
یکی از بهترین کامنت های این دوره ی اجرای ما نظر شماست
بهترین درک و توصیف از کار ما رو داشتید خیلی ممنونم ازتون 😍🙌🏻
۲۵ تیر ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۰ فروردین ۱۴۰۴ ساعت ۱۱:۵۸
من یه نکته‌ی فرامتنی به ذهنم رسیده که مطرح می‌کنم:
چهره‌هایی مثل سوسن پرور و امیر غفارمنش چند دهه‌ست که مشغول کار هستن
و ما در سال‌های اخیر کمتر روی صحنه دیده بودیم‌شون
ناگهان با پخش برنامه‌هایی در شبکه نمایش خانگی (مثل بازی مافیا یا جوکر) دوباره یه استقبال تازه اتفاق افتاد
و این عزیزان رو در صحنه تئاتر دیدیم و چه خوب که با توجه مخاطب هم مواجه شدن ... اما :
نتیجه این میشه که مخاطب، از پای تلویزیون خونه‌ش بلند شده اومده سالن تئاتر؛ مخاطبی که چندان عادت به چالش فکری نداره. گاهی فکر می‌کنم دور نیست با کیسه تخمه هم بشینه روی صندلی‌ها ...
بدون هیچ پیشینه‌ی ... دیدن ادامه ›› ذهنی هنری
بدون اینکه ذهنش عادت به اندیشه‌ورزی داشته باشه
برای همینه که باکس کامنت این صفحه پر از این سوالاته: «چرا همه شوخیا جنسه؟» «چی می‌خواستین بگین؟» «حرف نمایش چی بود؟» (انگار که برنامه کودکه و باید پیام آموزشی داشته باشه)
باور کنین نمی‌دونم این چیزی که دارم می‌نویسم خوبه یا بد
عالیه که عامه‌ی جامعه با هنر تئاتر آشنا باشه اما من فکر می‌کنم باید مفاهیم این چنینی بیشتر جا بیفته: «چرا تئاتر می‌بینیم» «فرق تئاتر با سینما و شبکه نمایش خانگی چیه» و صد البته اینکه خوندن نمایشنامه تبدیل به عادت بشه.
۰۵ اسفند ۱۴۰۳ ساعت ۰۹:۳۶
«غرب غمگین» یا زوال تمام دایره؟
سارا کنعانی
هرچند مخاطب ایرانی و چه بسا جهانی مارتین مک‌دونا را با «مرد بالشی» به خاطر می‌آورد اما طرفداران نمایشنامه‌های شخصیت‌محور و پاگرفته از مفاهیم روانشناسی به خوبی می‌دانند که او بیشتر از اینکه بلد باشد طنز سیاه بنویسد، می‌تواند از دل رابطه‌های گسست‌ناپذیر اجتماعی (مثل رابطه اعضای خانواده با یکدیگر) دراما بیرون بکشد و بعد سوار بر آنها، حرف اصلی خودش را بزند.
در متن «غرب غمزده» هم که البته این روزها با عنوان «غرب غمگین» روی صحنه ناظرزاده شاهد هستیم. رابطه‌ی سمی دو برادر روایت می‌شود که سعی شده در جریان معاشرت با یک پدر روحانی و یک دخترک جوان آراسته به احساسات لطیف، کمی از سیاهی (شاید هم خاکستری) فاصله بگیرد و به سفیدی بگراید اما این تغییر از اساس، امریست ناممکن؛ چراکه آدم‌‎ها هنوز از کینه‎های قدیمی دور عبور نکرده‌اند و اگر فرصت انتقام دست بدهد تا برادرکشی هم پیش می‌روند. البته این تنها لایه‌ی سطحی قصه است، وقتی دقیق‌تر می‌نگری در زیرمتن و عمق داستان به فلسفه‌ای پی می‌بری که قرار بوده روی شانه‌های مرد کشیش (پدر ولش) عیان شود؛ فلسفه‌ای که در تلاش است هنوز به جهان امیدوار باشد، هنوز آدم‌ها را به نیکی دعوت کند و هنوز دنبال معنا برای پوچی آن بگردد و البته که دست آخر نیز به همان سرنوشت تلخ غالب صاحبان نگرش‌های متفاوت دچار می‌شود و بعد، مرتکب آن گناه بزرگ نابخشودنی؛ ... دیدن ادامه ›› تمنای عدم.
«غرب غمگین» اولین تجربه کارگردانی فواد خراباتی محسوب می‌شود، هرچند که کوله‌باری از تجربه‌ی او در دستیاری کارگردان و اجرای طرح به خوبی در این اثر پدیدار شده و ابدا احساس نمی‌کنیم با یک هنرمند کار اولی مواجه هستیم. متن نیز توسط خسرو نقیبی (فیلمنامه‌نویس و دراماتورژ) و به‌آفرید غفاریان(بازیگر اثر) از نو ترجمه شده و به نظر می‌رسد همه چیز از پایه برای همین نمایش پی‌ریزی شده است؛ دیالوگ‌ها در مقایسه با سه ترجمه موجود در بازار تئاتری‌تر و ملموس‌تر است، هرچند که به دلیل حجم بالای سانسور (در صحنه‌های مستی شخصیت‌ها) آهی از نهاد تماشاگر بلند می‌شود و او در لحظاتی به خوبی متوجه دست‌بسته بودن کل گروه و بروز نقص‌های در اجراست. اساسا وقتی دو شخصیت لاابالی (کلمن و ولین) داریم، رسیدن به صحنه‌های سیاه‌مستی آنها یک انتظار طبیعی است، چه بسا بخشی از روند داستان و شخصیت‌پردازی نیز قرار بوده در چنین لحظاتی رقم بخورد، اما ... ؟ گویا قوانین موجود در ایران حتی از مخاطب ایرانی هم نسبت به دیگران مخاطبان تئاتر جهان یک «تئاتربین حرفه‌ای‌تر» می‌سازد، به این معنی که او باید نادیده‌ها و ناشنیده‌های روی صحنه را «حدس بزند» و به ادامه‌ی تماشا بپردازد و همین موضوع سختی کار همه اعضای تیم مخصوصا آوا فیاض، تهیه‌کننده اثر را مشخص می‌سازد.
ما شاهد یک نمایش رئال هستیم ولی این واقع‌گرایی در طراحی صحنه نمود نیافته. دیوارها به شکل بارزی کج و شیب‌دار ساخته شده تا ذهن را به پریشان‌احوالی ساکنان آن هدایت کند. داستان نمایش در همان سال نگارش اثر یعنی 1997 می‌گذرد اما روستای ایرلندی کوچک محل زندگی شخصیت‌ها (لی‌نین) تأثیرات زیستن در یک محیط کوچک پیش از رواج عمومی اینترنت را به نمایش می‌گذارد؛ آدم‌ها یکدیگر را می‌شناسند، درباره‌ی هم نظرات قضاوت‌گرانه بیان می‌کنند، با یکدیگر دادوستد دارند و البته هنوز باورهای سنتی یک ارزش محسوب می‌شود و برای مثال، گریلین به شوخی می‌گوید باردار شده تا سر به سر کشیش بگذارد. جهان زیبایی که پدر ولش به دنبال آن است و به خاطر ناتوانی در ساختنش سرخورده شده، حتی در این روستای غیرمدرن و دور از شهر هم پا نگرفته است؛ آیا مک‌دونا می‌خواسته با بازتاباندن این تصویر، تئوری نا امیدیش را از جهان تکرار کند؟ او حتی از باخت تاریخی تیم فوتبال ایرلند از هلند در اکتبر 1997 (که مانع از صعود به جام جهانی 2002 شد) هم یاد می‌کند تا به این ترتیب هم یک بُعد زمانی به نمایشنامه داده باشد و هم یک نا امیدی و غصه جمعی و آشنا را به جهان اثرش اضافه کند؛ انگار که پدر ولش هم درست شبیه آن هوادار فوتبالی است که سه تا گل از رقیب خورده و حالا هیچ چیز آرام‌اش نمی‌کند الا اینکه خود را به قعر دریاچه بیاندازد و فراموش کند که کشیش کاتولیک نمی‌تواند معشوق یک دخترک زیبا باشد، آن هم دخترکی که ساقی روستا شده و به جوانان، آت و آشغال می‌فروشد!
۲۱ بهمن ۱۴۰۳ ساعت ۱۵:۴۴
1901؛ یک خوانش شخصی از مرد دیوانه‌ی رنگ‌ها
سارا کنعانی

ونگوگ 11 سال قبل از 1901 از دنیا رفت تا در زمانه‌ای که هنوز اطرافیانش او را به خاطر می‌آورند، به قصه‌ی آنها ورود کند و حتی قتلی را به گردنش بیاندازند، چون دیوانه بود و دیوانه‌ها، نه معتبرند و نه صاحب دارند!
آنچه خواندید شاید پلات داستانی ساده‌ای بوده که در ذهن بیتا خسروی، نویسنده و کارگردان جوان نمایش «1901» شکل گرفته و او را به حرکت وا داشته است. اشاره ظریف و کمرنگ او به کلیت مفهومی به نام ونسان ونگوک از «شب پرستاره» و «گل‌های آفتابگردان» در متن قصه و طراحی لباس، فراتر نمی‌رود و البته پر واضح است که این تصمیم، انتخابی عامدانه بوده تا سوار بر دیوانگی شاعرانه‌ی یک هنرمند جهانی شده در تاریخی نه چندان دور، داستان خودش را تعریف کند، داستان مرگ اخلاق و انسانیت در لباس تمدن.
نمایش «1901» که این شب‌ها در سالن طهران روی صحنه است، ژانری معمایی دارد که در اولین سال قرن بیست می‌گذرد؛ زمانه‌ای که زن‌ها هنوز لباس‌های ... دیدن ادامه ›› دست‌وپاگیر و تشریفاتی را حتی برای زندگی روزمره می‌پوشند، آوازه‌ی پدیده‌ی نوپایی به اسم فمنیسم به گوش‌‍شان نخورده و قشر دوزنده و بافنده‌ی لباس می‌توانند تحت عنوان «هنرمند» نمایشگاهی از آثار خود برپا کنند و اسم و رسمی به هم بزنند، بدون اینکه کسی بو ببرد شاید بتوانند آدم هم بکشند!
مهم‌ترین شخصیت نمایشنامه در پیشروی داستان، یکی از کمترین حضورها را روی صحنه دارد و البته بازی درست بازیگر (بهار فخرائی) این غیبت را جبران می‌کند. با این همه، تناقض‌هایی از این دست، کم نداریم که رفته رفته جای خود را به سوال می‌دهند: انگیزه‌ی زن از کشتن مقتول داستان چه بود؟ چرا نه داستان و نه شخصیت‌ها ما را به پاسخ این سوال رهنمون نمی‌شوند؟ نابینا بودن کاراکتر همسر نویسنده، چه کارکردی در روند قصه دارد؟ دلیل چالش‌های لفظی بین شخصیت‌های نمایش که اهالی دهکده هستند، دقیقا چیست؟ دختر شیرفروش و نامزدش اگر از قصه حذف بشوند، چه اتفاقی رخ می‌دهد؟
ما با یک اثر رئال مواجه هستیم اما در یکی از پرده‎ها دختر شیرفروش در ملاقات با نویسنده، آواز می‌خواند، گویی که یک نمایش موزیکال در حال اجراست و این بخش از نمایش به وضوح از دل آن بیرون می‌زند.
در بسیاری از اوقات بازی بازیگران به گونه‌ایست که انگار صرفا منتظر هستند نوبت‌شان بشوند تا دیالوگ خود را بیرون بدهند و مخاطب در حسرت شنیدن جمله‌ای که از عمق قلب ادا شده باشد، باقی می‌ماند. می‌توان گفت نمایش با حضور قاضی (فواد شافعی) و همسرش با قوت شروع می‌شود اما در ادامه مخاطب را کمی نا امید می‌کند؛ البته بازی نقش بازپرس (نهال حاجیان) هم با وجود افت و خیزها (که با توجه به طول نقش قابل اغماض است) به دل می‌نشیند.
با این همه، نقاط مبهم هنوز فراوان است: مخاطب قرار است از تماشای معاشرت بین قاضی شهر، بازپرس شهر، زن آرتیست شهر، دختر شیرفروش و صد البته دختر دیوانه‌ای که اتفاقا اصل حقیقت را می‌گوید، چه چیز دستگیرش شود؟
نکاتی فرامتنی در این نمایش وجود دارد که ذهن مخاطب ناخواسته درگیر آن می‌شود؛ مثلا چرا پوستر نمایش خالی از اسم عوامل و به خصوص بازیگران است؟ چرا میزانسن‌ها به گونه‌ای طراحی شده که تمام بازیگران سهم خودشان را از نگاه تماشاگر دریافت نمی‌کنند و بعضی از کاراکترها بیشتر به چشم می‌آیند؟ باید پذیرفت با کمی تأمل جا داشت با نمایش استخواندارتری مواجه بشویم، برای مثال فرش پهن شده در کف سالن طرحی مدرن دارد که محصول دهه‌های اخیر است و اروپا و امریکا قرون گذشته، همگی مشتری فرش‌های اصیل ایرانی بودند که از طریق جاده ابریشم به دست‌شان می‌رسید.
در پایان نمی‌توان از ایده زیبای دامن زن قاتل که به عناصر اصلی تابلوی «شب پرستاره» آراسته شده بود، چشم‌پوشی کرد که در آخرین دقایق از نمایش با تاریک شدن صحنه، شاهد جلوه‌ی بیشتر آن هستیم که البته اگر مخاطب چهره بازیگر را هم در این لحظات می‌دید، اثرگذاری قوی‌تری اتفاق می‌افتاد اما این غفلت را هم باید پای جوانی سازنده اثر گذاشت و از آن عبور کرد.
این یادداشت در جام جم هم کار شده:
https://jamejamonline.ir/fa/news/1493020/%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D9%87%D8%A7
درود برشما
سپاسگزارم از وقتی که برای اثر ما گذاشتید
در مرحله اول گفتگو میکنیم با شما
سوال های پیش آمده در ذهن تماشاگر ، اولین خواسته من از این نمایشنامه بود. به نظر اثری قابل ارزش است که به فکر بیاندازد .
به فکر از حضور لورس و گابریل، گفتگو های اشراف و رعیت ، همه و همه خواسته ی نویسنده‌ی این اثر بوده و خرسندم.
میزانسن های انتخابی ... دیدن ادامه ›› بنا بر کارگردان چیده شده ،اگر شخصیت قاضی را در نمایشنامه داریم از قاضی انتظار رفتار های پر تنش و عجیب غریبی نباید داشت مگر اینکه بر تفکر ساختار شکنی جلو رفت .
قاضی، یک سکوت و سکون در خودش دارد که در شخصیت پردازی توماس دسنوس اعمال شد و حال تماشاگر این عمل را دیده. این که تماشاگر این کارکتر رو بسیار فعال میخواهد بنا بر سلیقه شخصیست و از دیدگاهی میتواند بد هم نباشد و خارج کلیشه.
مثال، جوهان آلبارد شخصیت بازپرس توانمند آلمانی را دارد. آلمانی ها بیش تر شخصیت درونگرایی دارند و بازپرس ، کسی است که نگاه میکند، به تمام رفتار ها ، حرف ها، عکس العمل ها دقت میکند ، نگاه میکند و بعد فکر میکند !
مجدد خواستن فعالیت بیش از حد از یک بازپرس سلیقه شخصیست. که هر انسانی سلیقه ای زیبا در درون خود دارد و این تفاوت ادمیزاد است که باعث میشود قلمِ خسروی با قلم دیگری و دیگری و دیگری فرق های گوناگونی داشته باشد ✨
در انتهای داستان، ما حقیقت را در دل تاریکی به دست آوردیم
و واقعیتِ حقیقت ،وقتی تماشاگر را تشنه‌ی فهمیدن کرده است، باید به چشم بیاید و توجه صد را جذب کند.
معلوم بودن چهره ی فردِ بخصوصی در میزانسنی که در تاریکی ، با اعمال و تشخیص نور، و طراحی نور پردازی انجام شده و دلیل اصلی این میزان، نور بودنِ حقیقت است، چه ارزشی دارد؟
ما تمام دقیقه های این نمایش را در روشنایی دیدیم. اگر قرار بود چیزی مشخص شود در روشنایی میشد . اما هدف، نور در تاریکیست نه مشخص شدن چهره یک کارکتر …
حقیقت، چهره ی کارکتر نبود، اصلِ حقیقت نور بود

و در اخر
لطفِ نگاه شما بود بانو
مفتخرم از حضور شما و نظر پر از احترامتون
مانا و سبز باشید 💛
۲۱ بهمن ۱۴۰۳
بیتا خسروی
درود برشما سپاسگزارم از وقتی که برای اثر ما گذاشتید در مرحله اول گفتگو میکنیم با شما سوال های پیش آمده در ذهن تماشاگر ، اولین خواسته من از این نمایشنامه بود. به نظر اثری قابل ارزش است که ...
ممنون خانم خسروی بابت قلم زیباتون من دوبار نمایش 1901 و اومدم تماشا کردم واقعا عااالی بودین همگی ومخصوصا متن نمایشنامه تون دست مریزاد موفق باشید انشاله شاهد نوشته وکارهای بیشتر شما درآینده باشیم، یاعلی
۲۵ بهمن ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۸ مرداد ۱۴۰۳ ساعت ۰۲:۰۷
نمایش را طی یک تصمیم ناگهانی و اتفاقی، تماشا کردم و چه خوب کردم! پیامکی روی گوشی‌ام آمد، روی لینک تیوال کلیک کردم و دیدم بله! سالنی که هر شب سولد اوت اجرا می‌رود، قاعدتا نمی‌تواند اثر بدی را پیش روی مخاطب گذاشته باشد اما چیزی که تحسین تماشاگر را برمی‌انگیزد، فراتر از این‌هاست.
یک نویسنده_کارگردان زن جوان با ریزبینی هرچه تمام یک داستان کاملا بومی ایرانی را در قالب یک نازمان تعریف کرده تا به مدد آن نقدی جدی بر بعضی از عقاید، باورها، سنت‌ها و عادت‌های بافت سنتی جامعه ایرانی داشته باشد و چه حیرت‌انگیز است وقتی اخلاق زیر پای دین، این بزرگترین داعیه‌دار اخلاق، له می‌شود.
به شخصه به سختی می‌توانم از یک بازیگر مشخص به نام نقطه قوت کار اسم ببرم، چراکه همه در جای خود درخشیدند، اما جلوه‌ای که کاراکتر بدری داشت، تا هنوز که چند شب از تماشای کار می‌گذرد، با من باقی مانده و احساس می‌کنم شیوه‌ای که بازیگر این نقش برای اجرای شخصیت برگزیده بود، حتی به بازی دیگر بازیگران جهت می‌داد.
از صمیم قلب دعوت می‌کنم به تماشای این نمایش بنشینید و به عنوان یک مخاطب حرفه‌ای تئاتر تضمین می‌دهم که پشیمان نمی‌شوید.
خیلی خوشحالیم که شما مخاطب اجرا بودید،ممنون از نظراتتون دوست عزیز.
۲۸ مرداد ۱۴۰۳
سارا کنعانی
آقای کارآمد، ما چه دوره‌ای رو می‌تونیم آغاز سنت نذری پخش کردن در ایران قلمداد کنیم؟ صفویه؟ قاجاریه؟ پهلوی؟ درباره اذان ظهر هم همین سوال رو دارم. ضمن اینکه وقتی نمایش رو ببینید، متوجه میشید. ...
فرمایشتون متین، زمان در تعرف بنده دامنه گسترده تری داره و قاجار و پهلوی و جمبوری اسلامی رو در بر میگیره چون حقیقتا زیر ساخت عمومی فرهنگی مذهبی خرافی مردم تغییر خاصی نکرده و مثلا کتابهای صادق هدایت که در دو دوره قاجار و پهلوی زیسته همان انتقادات فرهنگی از مردم رو داره که امروز ما داریم! بخاطر همین من برداشتم از نازمانی چیزی شبیه شرایط آخرالزمانی کامل و نامشخصی دقیق زمان و ملیت و فرهنگ بود، که خب منظور شما چیز دیگه ای است.
۲۹ مرداد ۱۴۰۳
محمد کارآمد
فرمایشتون متین، زمان در تعرف بنده دامنه گسترده تری داره و قاجار و پهلوی و جمبوری اسلامی رو در بر میگیره چون حقیقتا زیر ساخت عمومی فرهنگی مذهبی خرافی مردم تغییر خاصی نکرده و مثلا کتابهای صادق ...
چه جالب من بچه بودم به جمهوری می گفتم جمبوری. الان دیدم یاد اون موقع افتادم.
۳۰ مرداد ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۷ شهریور ۱۴۰۱ ساعت ۱۵:۱۰
ای جان آخه!
چه پرداخت لطیفی به یه موضوع مرتبط با اعتقادات مردم این سرزمین
چه معنویت گیرا و زیبایی

به زودی درباره این نمایش خواهم نوشت، در روزنامه اعتماد به گمان.

و در آخر:
به حق؛ کیف کردم از بازی شادی شاه علی، در هر سه نقش
با تأکید: در هر سه نقش
۲۷ شهریور ۱۴۰۱ ساعت ۱۵:۳۳
چیزی که در این نمایش جلب توجه می‌کنه، اینه که با 12 تا کاراکتر مواجهیم و همه چیز بر مبنای دیالوگ‌های چکشی پیش میره اما همگی به خوبی از عهده کار خودشون برمیان و شاهد بازی دزدی نیستیم. هیچ دیالوگی هم نیست که شنیده نشه
و در نهایت
بدیهیه که بازیگر نقش خانوم مدیر جلسه یه جور دیگه‌ای به دلم نشسته؛ نه برای اینکه رفیقمه. برای اینکه شاهدم با چه مهارتی، با چه جسارتی تونست خودش رو به این اجرا برسونه
و بدرخشه
و ... بدرخشه مثل اسمش: ستاره
ستاره بلادی
۲۳ تیر ۱۴۰۱ ساعت ۱۶:۰۹
نگاهی به نمایش «پناهکاه»
شکل تازه‌ای از احترام به مخاطب/منتشر شده در رسانه‌ی سینما سینما
سارا کنعانی

تأثیر کرونا بر هنر تئاتر خیلی بیشتر از چیزی بود که خیال می‌کردیم. بعد از اینکه مدت زمان زیادی از آخرین پیک آن گذشت و گروه‌های تئاتری به اجرا بردن کارهای تازه امیدوار شدند، نوعی آسیب پنهان، به درصد قابل توجهی از آنها خدشه وارد کرد، بدون اینکه به آن آگاه باشند. آسیبی که به زعم نگارنده انکار شدنی نیست، اینگونه نام‌گذاری می‌شود: «سهل‌انگاری تئاتر و کفایت به اقلیت‌ها». به بیان دقیق‌تر ما با تعدادی از آثار مواجه شدیم که دست اندرکاران آن پنداشته بودند مخاطب، بیش از دو سال است که به جبر پاندمی از تماشا محروم بوده و حالا که قرار است دوباره پای او را به سالن‌ها باز کرد، ذهن او هر خوراکی را پذیراست و نیازی به صرف هزینه‌ خاصی نیست. این‌چنین شد که هر بار نور تماشاچی رفت و صحنه روشن شد، سعی کردیم با دکوری که نبود، بازیگرها را در لباس‌هایی که مشخص بود فکر چندانی پشت‌شان نیست، تماشا کنیم و تنها چیزی که نقطه اتصال‌مان را به اثر نحیف هنری جلوی چشم‌هایمان نگه می‌داشت، خود هنر بازیگری بود ... دیدن ادامه ›› و دیگر هیچ.
حالا در همین بحبوحه، نمایشی روی صحنه سالن ناظرزاده تماشاخانه ایرانشهر در حال اجراست که در اولین نگاه با مشاهده دکوری که برای آن ساخته شده (و نه اینکه صرفا جور شده باشد، بلکه طراحی و تولید شده) حس نابی از احترام به مخاطب را درک می‌کنیم. در کنار آن، لباس بازیگران نیز با اینکه ابتدا خیلی ساده جلوه می‌کند اما با گذشت چند دقیقه به هماهنگی آن با جهان کلی اثر و فضای داستان پی می‌بری و الهام شعبانی (طراح لباس) را تحسین می‌کنی که چگونه با انتخاب هوشمندانه‌ی انواع جین برای پوشش بازیگران، به عنوان یک لباس جهانی و بی‌وطن که در همه کشورها پیدا می‌شود، لامکان بودن داستان را به مخاطب گوشزد کرده است.
اما طراحی صحنه و لباس، تنها مزیت‌های «پناهکاه» نیستند، بلکه این خود نمایشنامه و بازی‌هاست که تو را یک ساعت و بیست دقیقه با حوصله نگه می‌دارد. این یادداشت اصلا بر این ادعا نیست که داستانی که فرید قادرپناه نوشته، بکر است و قبلا روی هیچ صحنه دیگری مشاهده نشده، بلکه یادآور می‌شود که به یک درد تاریخی، از منظرگاه یک قالب داستانی آشنا (تمثیلی) نگاهی نو انداخته شده. نو بودن این نگاه از سادگی و روانی دیالوگ‌ها مشهود است. ما با شخصیت‌هایی طرف هستیم که هر کدام‌شان در عین اینکه هویت و شناسنامه مشخصی ندارند، قصه و سرگذشت مخصوص به خودشان را برای ما تعریف می‌کند تا در نهایت همان سوالی را که همه‌شان یکصدا می‌خواهند، ما هم در ذهن‌مان تکرار کنیم: «چرا نمی‌گذارند مطابق با طبیعتی که با آن خلق شده‌ایم، زندگی کنیم؟».
نمایش بسیاری از دغدغه‌های روز را بازنمایی می‌کند، از تقابل بین دیکتاتوری و دموکراسی گرفته تا حق برخورداری از آزادی‌های اجتماعی و فردی که در قالب مباحث لیبرالیسم و غیره رخت نمایش پوشیده و پیش چشم‌هایمان ظاهر می‌شود. هرچند که هنگام اشاره به موضوع گرایش‌های جنسی اقلیتی، مخاطب به خنده می‌افتد اما رویکرد خود نمایش به موضوع، جدی است؛ به همان جدیتی که در لحظات صحبت درباره حق برقراری رابطه برای تمامی افراد در پیش گرفته بود؛ این جدیت با ظرافت و لطافت زنانه‌ای که در رقص دو کاراکتر دختر جوان قصه نمود پیدا کرد، تلفیق شد و لحظات دلچسبی از نمایش را رقم زد.
«پناهکاه» سرشار است از کنایه‌های روز اجتماعی و سیاسی که برای مخاطب آشناست. ممکن است شما از خودتان بپرسید تکرار چندباره این دردهای قدیمی قرار است چه گرهی باز کند؟ که در پاسخ باید گفت اولا، نسل جدید مخاطب تئاتر (متولدان نیمه دوم دهه هفتاد و نیمه اول دهه هشتاد) به این عرصه اضافه شده‌اند و بسیاری از مضامینی را که ما قدیمی‌ترها روی صحنه دیده‌ایم، ندیده‌اند و به غیر از آن، اگر قرار باشد به استناد همین یک جمله به دنبال مضامین خیلی نو و بکر بگردیم، چاره‌ای نداریم جز اینکه دست روی دست بگذاریم و کاری نکنیم، حال آن که تئاتر، هنری پویاست و برای نفس کشیدن، بیشتر از نگاه‌های سلبی به سعه صدر نیاز دارد.

سارا کنعانی عزیز سلام، خیلی خوش اومدین. از اینکه به تماشای نمایش «پناه‌کاه» نشستید و با قلم دقیق و پر انرژی‌تون ما رو حمایت می‌کنید ازتون سپاسگزاریم. به امید دیدار مجدد شما. پاینده باشید.
۲۴ تیر ۱۴۰۱
«بیستوهیچ» اثر جدید گروه تئاتر ریگولِتو از ۱۸ بهمن در تماشاخانه‌ ایرانشهر

به امید دیدارتون🎭

لینک تیوال: https://www.tiwall.com/p/bistohich
۰۴ بهمن ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۳ تیر ۱۴۰۱ ساعت ۰۹:۰۹
نگاهی به نمایش جنون محض
شرح یک دیوانگی به هنجار
سارا کنعانی / چاپ شده در روزنامه اعتماد مورخ 13 تیر 1401


در زمانه‌ای به سر می‌بریم که اگر شغل کسی را سوال کنند و شخص، مشغول به هنر تئاتر باشد، با سینه‌ای رو به جلو و سری بلند پاسخ می‌دهد و بابت حرفه‌ای که دارد برای خودش اعتبار، سواد، جایگاه اجتماعی و منزلت و صد البته محبوبیت را انتظار دارد. با این حال، هنوز نه بسیاری از مردم و نه بسیاری از هنرجویانی که به این پیشه قدم گذاشته‌اند، نمی‌دانند که اصل هنر تئاتر چیست و چرا مادر کل هنرهای نمایشی لقب گرفته و اصلا چرا مردم به کسانی که تصمیم می‌گیرند به آن به عنوان مشغولیت اول زندگیشان نگاه کنند، به چشم دیوانه می‌نگرند؟ موضوع فقط مادیات نیست؛ تئاتر، جسم و جان بازیگر را توأمان به تصرف خود ... دیدن ادامه ›› در می‌آورد.

نمایشنامه «جنون محض» که همان «جنون تئاتر» است، در آخرین سالهای قرن بیستم به قلم مایکل فراین در فضای فرهنگی حاکم بر بریتانیا نوشته شده اما چه چیز باعث می‌شود بتوان آن را در سالنی در تهران به صحنه آورد و از بابت برقرار شدن ارتباط مخاطب هم خاطرجمع بود؟ پاسخ، چیزی به جز جهانی بودن ذات هنر تئاتر نیست. آرتیست‌ها در همه جای جهان، یک جور دیوانه‌اند. شاید شما بگویید هر امری که به صورت حرفه‌ای دنبال می‌شود، با نوعی خروج از جریان عادی زندگی و دیوانگی همراه است و مثلا یک ورزشکار دونده هم با هر روز چند کیلومتر دویدن نوعی از جنون را به زیست خود وارد کرده، اما در پاسخ به این سخن باید گفت آن دونده صرفا روی زمین خط کشی شده است که مشغول عشق خود می‌شود اما یک بازیگر چطور؟ آن هم یک بازیگر تئاتر که اول باید برای فهم نقش بدود، دوم برای طراحی شکل اجرای آن، و سوم و چهارم و پنجم و سی‌ام برای شب به شب، زنده کردن آن کاراکتر روی صحنه؛ چراکه ممکن است مخاطبان سالن، امشب بنای تشویق کردن بگذارند و شب دیگر روی دور مسخره کردن و خنده‌های استرس‌زا بیفتند. شوخی نیست ... باید کنترل عمیقی بر روحیه داشت و تسلیم شرایط غیرقابل پیش‌بینی نشد.

نمایشی که این شب‌ها به کوشش کوشک جلالی و تیم او بر صحنه رفته، فرامتن بسیاری دارد که به شکل عجیبی با اصل آن هماهنگ است. کار در سالنی به صحنه رفته که قبلا سینما بوده و به تازگی به سالن تئاتر، تغییر کاربری داده است. هنگام اجرا شما عبور متروی شهری را زیر پایتان حس می‌کنید و در عین حال که بابت اضافه شدن یک سالن نمایش به بضاعت تئاتر کشور خوشحالید، از این همه انزوا و مظلومیت دلتان می‌گیرد، کما اینکه در این روزگار به سختی می‌توان تمامی حدودا دویست صندلی سالن را پر کرد.

روی صحنه شاهد چه چیز هستیم؟ پشت و روی یک اثر نمایشی. در میانه‌ی کار، صحنه می‌چرخد و ما می‌بینیم در آنسوی ماجرایی که در نخستین دقایق تماشا کردیم، چه بلبشوهایی که در کار نبوده! از جنجال و جر و بحث میان بازیگران گرفته تا پیچیدگی روابطی که با یکدیگر دارند. قصه‌ی نمایشنامه‌ای که در دل این نمایش جریان دارد، درباره یک خانه بزرگ است که زن و مرد صاحب آن برای فرار از مالیات، اینطور القا کرده‌اند که آنجا را به مقصد یک سفر ترک کرده‌اند و در این میان، آن خانه تبدیل شده به محل استراحت و خوش‌گذرانی خارج از قرارداد مستخدم خانه، مکانی برای شیطنت بنگاه‌دار ملکی با دوست‎دخترش و مواردی از این دست؛ گویا هر کسی با حضور در این خانه به دنبال اهداف شخصی خودش باشد، چه تصویر آشنایی، به خصوص وقتی مالکان خانه برمی‌گردند و در عین حال که خودشان در صدد فرار از قانون بوده‌اند، دیگران را به خاطر تخطی‌های خرده‌ریز، سرزنش می‌کنند! و همچنان چه فضای قابل درک و چه معانی آشنایی!

آن جست و خیز نفس‌گیری که از تیم بازیگران شاهد هستیم و آن جان به لب رسیدنی که پیش چشم‌هایمان اتفاق می‌افتد، صورت عینی یک عشق است، عشق به تئاتر که اصلا بیراه نیست اگر به جنون تشبیه شود، یک جنون محض.


۲۸ خرداد ۱۴۰۱ ساعت ۱۱:۲۱
من سوالی دارم و ممنون میشم اگر کسی پاسخ بده
در نمایش در دیالوگی به وضوح اشاره میشه که دوران پس از شاهه (یعنی انقلاب به بعد)
با این حال ظاهر کاراکترها به وضوح به اون دوران مربوطه. یعنی خانوما کت دامن دارن و آقایون کراوات
از طرفی
ما با تلفنهای خیلی قدیمی دهه چهلی مواجهیم روی میز کارمندها
و در کنارش مونیتورها ال سی دی هستن

این طراحی صحنه و لباس عامدانه بوده؟
حتی میشد برداشت کنیم که داستان جایی غیر از ایران میگذره
اما
در دیالوگهایی به خود شهر تهران و معاصر بودن زمان اشاره شد.
نسترن طاهرپور
ما هدفمون بازی و گردش در زمان بوده که بخشی از این هدف به عهده ی صحنه و لباس بوده بخشی به عهده ی بازی و متن پس باید بگم بهتون که بله عامدانه بوده و کمک میکنه به ایجاد موقعیت های کمیک در قصه ...
البته اشاره میشه. موقعی که میخوان از مراجع عوارض شهرداری بگیرن اسم تهران میاد. میگه من خیلی سال شهرستان بودم و فقط چند ساله اومدم تهران
۲۸ خرداد ۱۴۰۱
سارا کنعانی
البته اشاره میشه. موقعی که میخوان از مراجع عوارض شهرداری بگیرن اسم تهران میاد. میگه من خیلی سال شهرستان بودم و فقط چند ساله اومدم تهران
کارمند: آقا شما ده سال عوارض شهرداری بدهکاری
ارباب رجوع: عذر خواهی میکنم ما سه ساله اومدیم اینجا
کارمند: خب هفت سالش واسه جایی دیگه بوده بالاخره نشستین یه جا

در متن اصلی اشاره به اینجا می‌کنه گویا این دیالوگ بداهه زده شده
۲۸ خرداد ۱۴۰۱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۸ دی ۱۴۰۰ ساعت ۱۰:۳۳
این یک کم‌لطفی آشکار در حق نمایش «بک تو بلک» است که بخواهیم آن را در ردیف و گروهی خاص بگنجانیم و برچسب اجتماعی یا سیاسی بودن، عاشقانه یا خانوادگی ... دیدن ادامه ›› بودن و مواردی دیگر از این دست را بر پیشانی‌اش بچسبانیم. نمایشی که سجاد افشاریان این شب‌ها روی صحنه می‌برد، در یک کلام «دعوت به خویشتن» است.
انسان و رنج انسان بودن، همان آوازیست که علی (تنها کاراکتر عینیت یافته‌ی نمایش) به اتفاق حیدر، رفیق صمیمی‌اش و سورمه، دختری که دوستش دارد، سر می‌دهد و مخاطب را هم مجاب می‌کند که با او ضرب بگیرند، ضرباهنگی به نام سکوت و تأمل.
حقیقتی که اثر از آن سخن می‌گوید به قدری بغرنج است که ذهن ما را از بعضی سوالات رها می‌کند و از دقیقه‌ای به بعد، دیگر برایمان مهم نیست که بدانیم جرم علی چیست و چرا به زندان افتاده است؟ ما فهمیده‌ایم که او به عنوان یک هنرمند جستجوگر، موضع انفعال را کنار زده و به تاوان همین کنشگری، در بند افتاده است؛ بندی که در روساخت این نمایش رئال، احتمالا اتاقکی در جایى است اما اگر دقیق‌تر بنگریم بزرگی آن را به مساحت کل جهان می‌بینیم و چه بسا خودمان را هم یک زندانی به حساب بیاوریم.
بازنده بودن چه معنایی دارد الا اینکه عمری را پشت سر بگذاریم و ناگهان چشم باز کنیم و ببینیم حتی یک رفیق امن در زندگی‌مان نداشته‌ایم؟ عبارت «بازنده بودن» می‌تواند هزاران مصداق در شهر ما داشته باشد؛ کافیست در خیابان‌ها راه بروید و کسانی را ببینید که رقصیدن در حاشیه‌ی اتوبان در شب جشن عروسی را سبکسری می‌پندارند و یا اینکه حاضر نیستند برای ملاقات کسی که دوستش دارند، پول قرض کنند و در نقش شاگرد کلاس خصوصی او ظاهر شوند!
علی نمی‌تواند زندانی بازنده‌ی نمایش «بک تو بلک» باشد؛ او نماد کسی‌ست که تمام‌قد زندگی را در آغوش گرفته است، نشان به این نشان که در مهلت مرخصی کوتاه مدت خود از زندان، جشن ازدواجش را برگزار می‌کند و بعد در لباس دامادی، دست عروس را می‌گیرد و به دل جاده‌ای می‌زند که معلوم نیست مقصدش کجاست، آن هم بدون گوشی موبایل. هر جمله یا حرکتی که در طول نمایش به سمع و بصر مخاطب می‌رسد با فلسفه‌ای مشخص در اثر گنجانده شده است، حتی همین جا گذاشتن موبایل به عنوان مظهر مدرنیته و عامل اعتیاد بشر مدرن و یا به عبارت دقیق‌تر: زندان‌بان وقت ارزشمند او.
«بک تو بلک» یک قدرت‌نمایی آشکار برای بدن و بیان بازیگرانش است که تنها با یک چهارپایه و یک سیگار و دو صدا و یک آدم، یک ساعت و ده دقیقه هوش و حواس تماشاگر را محبوس می‌کنند اما همان دلیلی نیست که نگارنده بخواهد با استناد به آن کسی را به تماشا دعوت کند؛ بلکه این نمایش را باید دید، تنها به این علت که انسان را به یک جست و جو دعوت می‌کند: یافتن قفس‌های نامرئی روزگار خود و تلاش برای بیرون جستن از آن.
هنرمند کنشگر!
دقیقاً شخصیت حقیقی بازیگر و تفاوت سجاد افشاریان با منفعلان که نمی خوان صداها رو بشنون!
لذت بردم از نقدتون ???
۲۸ دی ۱۴۰۰
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۰ آذر ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۰۶
«سوختن» از هر نظر شما را غافلگیر می‌کند. از همان ابتدا که شمایل یک #کلیسا را روی صحنه می‌بینی، تا می‌خواهی حدس بزنی با چه فضای سنگین و کلاسیکی ... دیدن ادامه ›› روبه رو هستی، مری با لباس‌های مدرن امروزی‌اش (که در کوچه و خیابان هم زیاد دیده‌ایم) ظاهر می‌شود و در ادامه تا می‌خواهی ایراد بگیری که این برگ‌های سبز بافته شده روی پاپوش و کلاه دخترک به چه معناست، می‌فهمی که فضا خیلی اندیشمندانه‌تر از این گیر دادن‌های سطحی‌ست و عنصر به عنصر این اجرا، دلیل دارد و بهانه‌ای.
قصه قصه‌ی عشق است! همینقدر تکراری، همینقدر بدیع، همانقدر لذت‌بخش. مگر می‌شود نشان دادن دلدادگی یک دخترک پزشک تجربی آشنا به خاصیت گیاهان کوهی، به یک پدر جوان کلیسا خالی از خلاقیت باشد؟ جای‌تان خالی، ما روی صحنه ناظرزاده‌ی ایرانشهر، هم آغوش را دیدیم و هم بوسه را، بدون اینکه ذره‌ای از مقررات جمهوری اسلامی ایران تخطی صورت گرفته باشد؛ تئاتر مگر چیزی غیر از خلاقیت در اوج محدودیت است؟
و اما اندیشه‌ورزی حاکم بر کل نمایش! این محتوا به قدری در تاریخ و ادبیات ملل مختلف ریشه دارد که برای مرور آن به سختی زیادی نمی‌افتی. مگر کدام سرزمین است که از خودخداپنداری‌های سران قدرت، قربانی نشده باشد؟ هرچند که قدمت آنچه متن، در پی گفتن آن است به صدها سال قبل می‌رسد اما رنج جاری در آن را تا همین چند روز قبل هم به خصمانه‌ترین شکل‌ها در همین کشور شاهد بودیم.
مخلص کلام آن که تا فرصت هست، این #تماشا را از دست ندهید.
#نمایش_سوختن
سلام و عرض ادب
صادقانه اینجانب غافلگیر نشدم که هیچ، از تکرار ملالت بار هزار بار شنیده ها خسته شدم.
مری هر پوششی که داشته باشد، هیچ تاثیری در پیش برد داستان ندارد. روایت قصه ی عشق هم با تکرار خالی از خلاقیت، نه به هنر می افزاید نه از آن می کاهد.
راجع به بخش پایانی مطلب تان، کاملا موافقم و حدس می زنم اندیشه هنرمندان این نمایش نیز همان باشد.
۲۳ آذر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۴۹
لذت، لذت و باز هم لذت!
این، صریح‌ترین و ساده‌ترین توصیفی است که می‌توان بعد از تماشای «کد۱۳» ارائه کرد.
از عمق دلم از هر کسی که این نوشته را می‌بیند تقاضا دارم، در این روزهای پر محدودیت که بر همه هنرمندان و از جمله تئاتری‌ها سخت می‌گذرد، یک ساعت و اندی لذت تماشا را به خود هدیه دهند و برای دیدن این نمایش به عمارت نوفل‌لوشاتو بیایند.
واقعا کل کیف و حظی که این دختردبیرستانی‌ها به تو می‌دهند به کنار، اینکه بدانی نویسنده‌ی این نمایش کاملا رئالیستی دخترانه یک مرد بوده، بیش از پیش حیرت و تحسین تو را برمی‌انگیزد‌
بی‌نهایت شب خوبی را گذراندم و جدی جدی توصیه می‌کنم تا روی صحنه است، از دستش ندهید.
۰۲ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۳۵
سال گذشته فیلم «غریبه‌های تمام عیار» ساخته پائولو جنووسی، محصول 2016 ایتالیا را تماشا و به شکل عجیبی آن را در یک فضای ایرانی تصور کردم. با توجه به موضوع اصلی آن (که هنوز در جامعه ما خط قرمز پررنگی است) نتوانستم حتی در تصورات و خیالاتم هم درباره این کانسپت و پرده نقره‌ای سینمای ایران خیال پردازی کنم اما از همان موقع با خودم می‌گفتم چقدر این سوژه و این قصه، می‌تواند در مدیوم تئاتر ایران، مخاطب‌پسند و البته پر از حرف و کشف و لذت باشد. گویا داود بنی اردلان هم چنین فکری داشته که این روزا شاهد نمایش «نیمه تاریک ماه» در سالن حافظ هستیم.
ماجرا ساده است. چند زوج دور هم جمع می‌شوند و قرار می‌گذارند سر خودشان را با یک بازی هیجان‌انگیز که البته در تمام تاریخ طولانی دوستی آنها بی‌سابقه است، گرم کنند. آنها گوشی‌های موبایل‌شان را در حالیکه سایلنت نیست روی میز می‌گذارند و بنا بر این می‌شود که هر پیام دریافتی با صدای بلند برای همه خوانده شود و به هر تماس نیز با صدای روی اسپیکر پاسخ بدهند!
بدیهی است که چنین سرگرمی خاصی که بی‌شباهت با بطری‌بازی هم نیست سرشار از حرف و حدیث و مچ گرفتن و رو شدن دست و ... می‌شود اما بی‌شک نه آن فیلمساز ایتالیایی و نه این کارگردان ایرانی نمی‌خواسته‌اند با قرار دادن شخصیت‌ها و مخاطب در یک آمپاس، کمی هیجان و خنده تولید کنند و دیگر هیچ! «نیمه تاریک ماه» حرف مهمی دارد که قطعا در این نوشته آن را اسپویل نمی‌کنم اما مهم است که این چند خط را ضمیمه مطلب کنم؛ بیل زدن، برای باغچه است و پیدا کردن کرم‌ها، یک اتفاق بدیهی. اگر دوست نداری با صحنه بدی مواجه شوی، یا بیل نزن، یا وجود کرم‌ها را بپذیر یا آنها را دور بیانداز و سعی کن از زیبایی گل‌ها لذت ببری، البته اگر بتوانی ذهنت را از این فکر جانکاه نجات بدهی که : «اگه دوباره پیداشون ... دیدن ادامه ›› شد چی؟».
شما را به تماشای «نیمه تاریک ماه»، یک نمایش کاملا رئالیستی با بازی‌های جذاب، توصیه می‌کنم، حتی اگر مثل من قبلا فیلم را دیده‌اید و از قصه باخبرید.
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر
شعر و ادبیات

تماس‌ها

sarakanaani1989tehran@gmail.com