در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سارا کنعانی
S2 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 14:39:47
 

نویسنده/ روزنامه‌نگار

 ۰۲ اسفند ۱۳۶۷
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
دیروز ساعت ۰۸:۳۲
خطر اسپویل ندارد

تجسم کاملِ خشم‌های کاشته و طوفان‌های درو کرده. نفرتِ مسلم از مغزهای منبسط. خروش بی‌صدا علیه سنت‌ها که به جبر، تبدیل به فریاد می‌شود. نمادِ دانش اندک و تمایل به تسلط بسیار. هراس ِ دل کندن از کسی که دلبستگی را با او یاد گرفتی از کودکی. هویتی که قرار بود «کوه» باشد اما تپه بود برای خالی کردن روده. شرحی بر اینکه چگونه از دل شهرهای کوچک، فجایع بزرگ در می‌آید. آشوبِ حاصل از زیست‌های لاغر، تجربه‌های کم، زندگی‌های ناکرده. نقد تندی برای «ندید بدید بودن» که متاسفانه آنقدرها بُرنده نیست که خراش بیاندازد: موسیقی بد است، زبان انگلیسی معنی ندارد، ورزش وقت تلف کردن است. زن می‌خواهی چه کار؟
فقر شدید، بسیار شدید در همدلی. ناتوانی در درک بدیهیات: هیچ جوانی را جلوی دلبرش کنف نمی‌کنند. بلوغ‌های در نیامده از تنور، پسربچه‌ها و دختربچه‌های بالای هفتاد سال، آبرو برندگانِ واژه‌ی قشنگ «پیرسال».
چقدر گریه‌ام گرفت
یادم نمی‌آید آخرین بار کی برای یک تئاتربغض داشتم.
خسته نباشی سجاد داغستانی؛ بیشتر بنویس، بیشتر بساز
و محمد شعبانپور؛ قطره قطره عرقی که از همان دقیقه‌های آغاز روی پیشانی و گردنت نقش بست، نوید ظهور یک بازیگر کم‌نظیر بود برای تئاترِ این روزها. منتظر دوباره دیدنت روی صحنه می‌مانم.
۰۲ آبان ساعت ۱۷:۲۳
درباره «سیاوش»
بدون اسپویل (که قبلا فردوسی زحمتش را کشیده)
اگر بخواهم غر بزنم، می‌توانم یکراست بروم سر چند نقشه بودن شهرام حقیقت‌دوست و بپرسم چه اصراری بود ذهن مخاطب برای یک موضوع غیرضروری به بازی گرفته شود و او هم گرسیوز باشد و هم کی‌کاووس و هم با یک ماسک، افراسیاب؛ آن هم مخاطبی که در هوای سرد روی صندلی‌های ناراحت بخش تنیس باشگاه انقلاب نشسته و سخت است تمرکز کند اما: نه غر نمی‌زنم چون این تماشا، می‌ارزید.
اتفاقا خلوتی سکوی اجرا و بازی نور و تصاویر ضبط شده روی صفحات بزرگ نمایشگر با در نظر گرفتن مختصات صحنه و مضمون اثر، انتخاب درست و به‌جایی هم بود. وقتی مخاطب به تماشای قصه‌ای می‌نشیند که قرن پنجم گفته شده، چیز زیادی برای تعریف کردن باقی نمی‌ماند و او می‌خواهد بداند آن قصه‌ی افشا شده چطور در قالب تئاتر جان گرفته است؟ به رسم همیشگی آثار بیگ پروداکشن، گروه سی چهل نفره‌ای از پرفورمنسرها به صحنه رنگ دادند و با توجه به تعویض لباس آن‌ها در هر حضور، باید این خوش‌سلیقگی را قدر دانست.
بازی‌های یکدست، برگ برنده کار بود، مخصوصا وقتی کوچک‌ترین آن‌ها یعنی رایان سرلک هم با کهنه‌کارترین‌شان، مهدی سلطانی سروستانی رودررو می‌شد و درست مثل سیاوش که می‌توانست جلوی استادش رستم تهمتن عرض اندام کند، او هم چیزی کم نداشت.
به شخصه اگر قرار باشد یک مدال افتخار به گردن کسی بیاویزم، او ... دیدن ادامه ›› آزاده صمدی‌ست که زلیخاوار، سودابه را بازی کرد و آن‌چنان درست، که با علم به اینکه از فاصله چند ده متری نمی‌شود قیافه‌اش را دید، تمام بازی‌اش را توی صدایش ریخت و البته می‌دانم خیلی‌ها ممکن است دقیقا با همین دلیل، انتخاب‌شان شهرام حقیقت‌دوست باشد.
القصه، باید یک بار شأن‌نزول رسم شیرازی «سیاوش کشون/ سووشون» را تماشا می‌کردم که اتفاق افتاد و چه خوب که با صدای علی زند وکیلی هم همراه شد.
۳۰ مهر ساعت ۲۰:۳۵
پیانیست

بیرون کشیدن معنا از دل هجو؛ و بله، معلوم است که چنین جسارتی تحسین دارد، حتی اگر تمامی گروه بازیگران (به استثنای دوسه نفر اصلی که ابتدای کار می‌بینیم‌شان) آنقدرها که چشم‌مان عادت دارد برای اجرای خودشان وقت نگذاشته باشند.
هر حرفی بزنم اسپویل به حساب می‌آید وچنین قصدی ندارم. تنها به سبک خود نمایش، چند نکته را مرور می‌کنم. برای مواجهه با این اثر:
لازم است کمی وا بدهید و به دنبال مفاهیم شکسپیری روی صحنه مقدس تئاتر نباشید!
کمی قوه طنز خود را بالا ببرید.
برای درک تمام شوخی‌ها لازم است اهل اسکرول کردن در توییتر، اینستاگرام و حتی ... دیدن ادامه ›› فیسبوک باشید.
بهتر است سن‌تان بالای 27 سال باشد و خاطرات پررنگی از دهه هشتاد و ابتدای نود داشته باشید.
جدی گرفتن قوه تخیل، به‌شدت لازم و ضروریست.
و بپذیرید که متن، ده‌ها پله از بازی‌ها جلو باشد و به این ترتیب، شل کنید و لذت ببرید.

و در نهایت به نظر می‌رسد نویسنده-کارگردان قصد داشته از دل این هجو، یک نقد واقعا جدی به حال و هوای جوانان امروزی، لحن حرف زدن‌شان، عاشق شدن‌شان، تفریحات و روابط اجتماعی‌شان داشته باشد و به نظرم
موفق بوده.
آفرین.
۲۶ مهر ساعت ۰۹:۳۴
خیلی برای دیدنش کنجکاوم.
۲۶ مهر ساعت ۰۹:۴۲
قبلا دیده‌م و به همه توصیه می‌کنم
۲۶ مهر ساعت ۰۹:۵۷
به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست
۲۶ مهر ساعت ۰۹:۲۸
برام جالبه بدونم باران نیکراه چطور بازی کرده
۲۶ مهر ساعت ۰۹:۵۸
نگاهی به قتل آقای هاورشام

قصه به قتل رسیدن آقای هاورشام می‌تواند نه معمایی باشد و نه استرس‌زا و اتفاقا کلی هم بخنداند اگر هیچکدام از اجزای صحنه سر جای خودشان نباشند. جاناتان سیر اگر از مسیر پر پیچ و خم به صحنه رساندن یک تئاتر در ایران خبر داشت، حتما نمایشنامه جالب‌تری می‌نوشت و القصه، اثری که این روزها در پردیس شهرزاد پیش روی مخاطب قرار گرفته می‌تواند برای مخاطب ایرانی به شکلی ویژه از یک «بلبشو»، قهقهه بیرون بکشد و چه خوب! چه اتفاق مبارکیست که تماشاگر بداند وقتی هیولایی به اسم ممیزی، با قیچی سانسور بالای سر متن می‌نشیند، وقتی سالن مناسب و بزرگ به اندازه کافی نداریم، وقتی انتشار یک استوری غیر هنری و کاملا اجتماعی اینستاگرامی از سوی یک بازیگر می‌تواند کل تیم نمایش را روی هوا ببرد، وقتی بودجه برای ساخت صحنه نیست، وقتی گروه برای تمرین زمان کافی ندارد، وقتی به جبر شرایط، هنرجوها ممکن است جای مجرب‌ها را بگیرند و چه و چه و چه، هنر با چه فضاحتی رو به‌رو می‌شود و آن وقت موتیف «ادامه بده» جای اینکه امیدبخش و پر از انگیزه و الهام باشد، خنده‌ای بزرگ به رخ مخاطب می‌نشاند که اگر دقت کنیم، تلخی‌اش هم چیزی از هرج و مرج صحنه کم ندارد.
به نظرم چیزی که از همه بیشتر در «قتل آقای هاورشام» شایسته توجه است، به رخ کشیدن اهمیت طراحی صحنه است. سکویی که می‌شکند، دیوارهایی که فرو می‌ریزند، کاغذدیواری‌هایی که ور می‌آیند یا پاره می‌شوند، قاب عکس‌هایی که سقوط می‌کنند، برفی که کاردستی بچه‌های مهدکودکیست و ... اضطرابی را به دل تماشاگر تحمیل می‌کنند که ممکن است وسط این تماشا با خودش بگوید «واقعا چه نعمتی‌ست طراحی صحنه درست و استخوان‌دار»؛ دست‌ِ کم برای من که اینطور بود، به خصوص وقتی ... دیدن ادامه ›› بازیگر ریزنقش نمایش، یک دستی از لوستر آویزان می‌شد و تو با خودت می‌گفتی طراحی صحنه‌ای که احساس اطمینان خاطر را از تماشاگر بگیرد و او را دلواپس کند، بزرگترین تلنگر این نمایش است و یک یادآوری بابت قدردان بودن به خاطر همه آن چیزی که هنوز در بضاعت تئاترمان داریم.
۲۴ مهر ساعت ۲۲:۵۰
درباره «آرش»
وطن، زنده درون قلب ما
سارا کنعانی
خطر اسپویل

ارکسترال «آرش» از همان ثانیه‌های آغازین تکلیفش را با مخاطب روشن می‌کند: «هر آنچه ... دیدن ادامه ›› را در ذهن داری، دور بریز». برای همین است که مخاطب، در حالیکه خودش را آماده کرده تا یکی از غرورانگیزترین قصه‌های شاهنامه را روی صحنه مرور کند، دختربچه‌ای امروزی را می‌بیند که در حال رقص و دویدن روی رمپ تعبیه شده در وسط سالن، آهنگ پاپ معروف و ترند اینستاگرامی را می‌خواند: «چیکا کردی با دلم وای».
علی سرابی تصمیم داشته در ابتدای نمایش خاطرنشان کند که شما قرار نیست با بیانی مادربزرگ‌‌گونه این قصه کهن ایرانی را بشنوید و انتخاب بدی هم نیست، چراکه سروده‌ها و اندیشه فردوسی نباید در دل کتاب‌ها و کنج قفسه‌ها باقی بماند و باید به بطن و متن زندگی وارد شود و محدود به گروه سنی خاصی هم نیست؛ البته گروه اجرایی موفق نمی‌شوند تا پایان این دو ساعت و اندی، پای این قرار بمانند، چون دیالوگ‌ها در صحنه‌های متعددی، تمرکز زیاد ذهن را می‌طلبد که البته اجتناب‌ناپذیر است و به هر حال، افراسیاب و منوچهر نمی‌توانند با جملاتِ فارسی عامیانه شکوه پادشاهان سرزمین‌های ایران و توران را بازنمایی کنند.
این یادداشت نمی‌خواهد نگاهی به حواشی شکل‌گرفته پیرامون آرش داشته باشد، از اشاره‌ی مکتوب به زوج بودنِ شیدا خلیق و کیوان ساکت‌اف و آغوش آن‌ها روی صفحه نمایشگر گرفته (که متن ایراد ویرایشی داشت و ای‌کاش اینطور نبود) تا خداحافظی نوید محمدزاده و جایگزینی حمید صفت با او، چراکه نمایش فرامتن‌های جالب دیگری دارد که کمتر به آن توجه شده و آن، جانمایی خرده‌قصه‌های شکل گرفته در ایران باستان (به روایت علی سرابی و امید سهرابی) با اتفاقات ایرانِ این روزهاست.
در صحنه خیلی بدیعی شاهدیم که شوهر با وجود عشقی که به همسرش دارد، او را به قتل می‌رساند، چون در حال هجرتی خیانت‌آلود به سرزمین دشمن است، آن هم با اطلاعاتی که به خاطر کار کردن در قصر منوچهر، شاه ایران به دست آورده. مخاطب به وضوح تحت تأثیر این بخش قرار می‌گیرد و این «خاک فروشی» را قبیح می‌داند، در حالیکه ممکن است در شرایطی مشابه در ایران دو هزار و بیست‌وشش، واکنشی کاملا متفاوت به اتفاقی همگون با آن (پیرامون جنگ بین آمریکا و اسراییل با ایران) داشته باشد.
همچنین وقتی آرش برای صحبت با افراسیاب نزد او می‌رود، توسط هم‌سرزمینی‌هایش سرزنش می‌شود و برای کشف «این‌همانی» چنین موقعیتی با شرایط فعلی کشور، نیاز به توضیح بیشتر نگارنده نیست.
القصه؛ ایرانی که دوران باستان زنده بود، ایرانی که در کلام فردوسی روایت شد و ایرانی که این روزها شاهد دوام آوردنش از هر نظر هستیم، از همیشه تا هنوز «وطن» نام داشته و شاید درست شبیه میزانسن‌هایی که کارگردان «آرش» برای این اجرا در نظر گرفته، از میان خود ما عبور می‌کند برای رسیدن به حیات.
۰۶ مهر ساعت ۰۹:۴۲


تئاتری که در میانه‌ی سال چارصدوپنج روی صحنه می‌رود، باید یادآور مختصات همین پریود زمانی مملکت باشد و به قولی «فرزند زمانه‌ی خویش»
و «رها» این‌چنین بود و همین یک ویژگی یعنی تو می‌توانی از آن به عنوان یک اثر خوب و قابل دفاع یاد کنی و از دیگران بخواهی شب‌های باقی مانده از اجرای آن را از دست ندهند.
چند شب پیش از زبان استاد میکاییل شهرستانی شنیدم که ریتم و تمپو از هنر، هنر می‌سازد و عوامل رها موفق شده بودند با تنها یک بازیگر از عهده این امر مهم بر بیایند. ما واقعا یک دختر به اجبار مهاجر شده را دیدیم و تا اتاق کوچکش در کمپ پناهجویان راه پیدا کردیم. صدای پارتنر دور مانده از او، مادر و خواهرش را از هندزفری نمی‌شنیدیم اما فضای مورد نیاز ساخته شد و می‌توانستی حدس بزنی که آن سوی خط چه میمیکی دارند و با چه لحنی حرف زده‌اند. آن قلاب اصلی به گردن تماشاگر انداخته می‌شد تا بتواند تا انتها با قصه همراه شود؛ البته که موسیقی خوب هم به کار این روایت آمده بود.
در میان فهرست عوامل اسمی از طراح صحنه ندیدم و از سایر ملزومات دیداری، تنها به ذکر تأمین لباس اکتفا شده بود. این سیاست جذب اسپانسر اتفاق ... دیدن ادامه ›› خوب و مبارکی برای تئاتر نحیف ماست و انتخاب‌ها هم به زیبایی و تناسب هر چه تمام بود اما ای کاش نسبت به چینش صحنه هم حساسیت بیشتری را شاهد بودیم، برای مثال تا پایان نمایش منتظر بودم آن رگال لباس جا به جا شود و وجودش تاثیر مشخصی در صحنه و روایت داشته باشد و در کل می‌شد بلبشوی اتاق کوچک یک پناهجو را به کمک ایده‌هایی در صحنه، بیشتر و بهتر نشان داد که به نظر می‌رسد کارگردان آن خلاقیت و جسارتی را که در تعریف قصه داشته در چینش اجزای صحنه لحاظ نکرده است.
در کل به همه شما خسته نباشید می‌گویم و ممنونم که بخش مهمی از تاریخ معاصر این روزها یعنی جنگ و بی‌پناهی را روی صحنه کشاندید.

ابتدا از حضور‌و نگاه دقیقتون تشکر می کنم
متاسفانه فضای سالن_نور _نقاط کور بسیار زیاد اجازه ی استفاده ی بیشتر از صحنه و فضا رو به ما نمی داد و باز هم تشکر که اینقدر مو‌شکافانه ما رو تماشا کردین
حتما و حتما
اگر اجرای دیگری با امکانات بهتری میسر شود
حتما تغییراتی خواهیم داشت که نکاتی که شما به آن اشاره کردین از این امر مستثنی نخواهد بود
با سپاس بی کران
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۳ تیر ساعت ۱۰:۱۸
چه زاویه دید جالبی
بررسی اینکه چطور «نهاد قدرت« زیردستان رو وادار به دروغگویی و بی اخلاقی می‌کنه، چه مدرسه باشه و با ناظم و مدیر سروکار داشته باشیم و چه پادگان باشه و با فرمانده دمخور باشیم
تئاتر خاصی بود
و من خوشحالم از زمانی که برای دیدنش گذاشتم
۲۳ تیر ساعت ۱۰:۳۵
صبر کردم چند روزی بگذره تا بعد نظرم رو بنویسم
جالبه که با گذشت زمان قابل توجه هنوز هم لذت حاصل از این تماشا، با منه
واقعا همه چیز سر جای درست خودش بود
صحنه، لباس، روند قصه و بازی‌ها، بازی‌ها، بازی‌ها
دیالوگها چنان از دهان تک تک شخصیت‌ها به درستی بیرون میومد که انگار ما یواشکی داشتیم توی پناهگاه چندتا فعال سیاسی، اونا رو دید می‌زدیم
حقیقتا لذت بردم و توصیه می‌کنم در این چند روز باقی مانده به تماشا بنشینید
۱۹ خرداد ساعت ۱۰:۴۹
چه مرور خاطره‌انگیزی بر دهه‌های اخیر تهران غمگین و پر از رنج
به عنوان کسی که خاطره‌بازی رو دوست داره و اساسا به شکل عمیقی روی سال‌های اخیر ایران و به خصوص تهران، تعمق کرده و مطالعه داشته، از تماشای «چند سال پیش» لذت بردم.
وقتی عدد سال روی صفحه نمایش نقش می‌بست، می‌تونستم رخداد مورد نظر رو حدس بزنم و کنجکاو می‌شدم گروه، چه برداشت و اجرایی از اون واقعه تاریخی خاص داشته؟
پایان بندی در بهترین شکل ممکن خودش بود و خب ... بغضی که هنوز در گلو هست ...
دست مریزاد و خسته نباشید
به همه توصیه می‌کنم تماشا رو در شبهای پایانی از دست ندن
۰۸ خرداد ساعت ۰۰:۵۱
چه جالب! پس پلات‌های داستانی سینمایی و حتی تلویزیونی رو هم میشه با یه ایده خلاقانه و درست اجرایی، روی صحنه تیاتر آورد. چقدر این تماشا، خوشحالم کرد.
بازی‌ها چقدر روی قاعده و به جا بودن، اونقدر که انتخاب یکی به عنوان بهترین، واقعا سخت میشه؛ اما دوست دارم مشخصا به بازی کیمیا خلج اشاره کنم، چون نقش مهمی در نیفتادن ریتم نمایش داشت.
از اینکه هنوز صندلی‌های خالی دیده می‌شدن، دلم گرفت. امیدوارم در شبهای باقی مانده، مخاطبان به تماشای این اثر بیان
و کیف کنن
Amirhosein Bakhshi، حسین مولانیا و سارا بخشی این را خواندند
مهشید رضایی و حسام؟ این را دوست دارند
یک دنیا ممنونم که به تماشای ما نشستین
و
ممنونم از نگاه شما
۰۸ خرداد
سلام و عرض ادب خدمت آقای علیرضا معروفی🙏 و بازیگران بینظیرشون با تشکر از استادم آقای نادر نادر پور 🙏عزیز ، باید اعتراف کنم که امشب یک اثر فوق العاده رو دیدم و خیلی عالی بود حرف نداشت و داستان خیلی جالب بود ،احساس بازیگران خیلی خوب بود صحنه درجه 1 نورپردازی و... خیلی عالی
۰۸ خرداد
علی اسلامی
سلام و عرض ادب خدمت آقای علیرضا معروفی🙏 و بازیگران بینظیرشون با تشکر از استادم آقای نادر نادر پور 🙏عزیز ، باید اعتراف کنم که امشب یک اثر فوق العاده رو دیدم و خیلی عالی بود حرف نداشت و داستان ...
ممنونم از شما
۰۹ خرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۱ بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۲۱:۳۹
اول که اسم نمایش رو در تیوال دیدم خیال کردم اثر ادوارد آلبی روی صحنه اومده «رویای امریکایی». اون موقع به اسم نویسنده در برگه تیوال دقت نکردم.
بعد تا وارد سالن شدم با دیدن مجسمه‌های شیشه‌ای روی میز فهمیدم باید با «باغ وحش شیشه‌ای» مواجه بشم.
علی الحساب برام سواله چرا اسم رو عوض کردید
و اگر قرار به تعویض اسم بود، چرا اسمی که یه نمایشنامه‌نویس دیگه «آلبی»، گذاشته روی کارش؟
سلام‌ خانم کنعانی
اول از همه خواستم ازتون تشکر کنم که امشب به تماشای نمایش "رویای آمریکایی" نشستید.
پیرو بحث اول عارضم خدمتتون که ما هم داخل تیوال و هم داخل تمامی متریال های تبلیغاتی‌مون از اسم آقای "تنسی ویلیامز" به عنوان نویسنده استفاده کردیم. همانطور که داخل توضیحات تیوال به این قضیه که نمایش ما اقتباسی از نمایشنامه "باغ وحش شیشه‌ای" هست نیز اشاره کردیم.
در مورد علت تعویض اسم که بحث بسیار مفصل هست اما اگر الان بخوام توضیح مختصری خدمتتون بدم باید عرض کنم که من خودم به شخصه هر موقع ... دیدن ادامه ›› اسم نمایشنامه یا نمایشی به اسم "باغ وحش شیشه‌ای" رو می‌شنوم فضایی سیاه و غمناک رو متصور می‌شم که قراره به سرگذشت تلخ خانواده وینگفیلد بپردازه، فضایی احساسی و پر از درد که همیشه در این اثر حاکم بوده. کاری که ما در "رویای آمریکایی" انجام می‌دیم استفاده از موقعیت های کمیک در راستای هجو اثر اورجینال هست، کاری که کم و بیش می‌شه گفت در پارودی انجام می‌شه. هدف ما از ابتدا این بوده که با تعویض اسم، مخاطب رو آماده فضایی جدید و متفاوت از نمایشنامه "باغ وحش شیشه‌ای" کنیم؛ فضایی که حالا همراه با کمدی از اثر کلاسیک فاصله می‌گیره و همراه با جزئیات جدید و مدرن تبدیل به یک اثر متفاوت می‌شه. اما به هر حال تلاش ما این بوده که بتونیم اسم جدید رو از دل نمایشنامه انتخاب کنیم که در راستای پلات اون قرار بگیره و به مفهوم کلی اثر صدمه نزنه. اسمی که بار معنایی مثبتی همراه با خودش بیاره و همچنان با دغدغه اون سازگار باشه.
هر چند "رویای آمریکایی" فقط یک اسم نیست بلکه علتی برای کنش کاراکتر های نمایش و همچنین پیش برنده داستان اصلی می‌باشد. مفهومی که ویلیامز در سال ۱۹۴۵ حول محور اون نمایشنامه "باغ وحش شیشه‌ای" رو نوشته و بعد ها در سال ۱۹۶۱ ادوارد آلبی نمایشنامه‌ای به این اسم نوشته.
و اینکه من به شخصه با این بحث موافق نیستم که یک اسم فقط متعلق به یک اثر باشه، همانطور که هارلن کوبن و آلبر کامو هر دو کتابی به اسم "بیگانه" و دیوید کراننبرگ و پل هگیس هر دو فیلمی به اسم "Crash" دارن؛ بنظر من این بیشتر ماهیت اثره که به اون شخصیت می‌بخشه نه فقط اسم.
در آخر باید عرض کنم که خیلی خوشحالم امشب افتخار اینو داشتیم میزبان‌تون باشیم، خوشحال می‌شم اگر بتونم نظرتون در مورد خود اجرا هم بدونم.
۰۲ بهمن ۱۴۰۴
علی حضرتی
سلام‌ خانم کنعانی اول از همه خواستم ازتون تشکر کنم که امشب به تماشای نمایش "رویای آمریکایی" نشستید. پیرو بحث اول عارضم خدمتتون که ما هم داخل تیوال و هم داخل تمامی متریال های تبلیغاتی‌مون ...
ممنون. توضیحات‌تون قانع کننده بود. حتما نظرمو در کامنتی جداگانه درباره اثر می‌نویسم.
۰۲ بهمن ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۴ شهریور ۱۴۰۴ ساعت ۱۴:۲۹
یک دعوت ساده مثلِ «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم»
سارا کنعانی

اریک ایمانوئل اشمیت که اتفاقا او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس می‌شناسیم تا نویسنده داستان، رمانی دارد به اسم «آدولف.ه. دو زندگی» (منتشر شده در سال 2001) که ترکیبی از خیال و واقعیت است. نویسنده یک فصل در میان، زندگی تاریخی هیتلر واقعی و هیتلر خیالی را مرور می‌کند که اولی همان دیکتاتوری است که می‌شناسیم و دومی در آکادمی هنر پذیرفته می‌شود و مسیر نقاش شدن را در پیش می‌گیرد. با دیدن نمایش «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» اثری با طراحی و کارگردانی خسرو نقیبی، یاد آن کتاب افتادم؛ چون بزنگاه‌ها برای آن‌که مهم و سرنوشت‌ساز باشند، الزاما نباید ابعاد تاریخی و جهانی به خود بگیرند و اصلا از کجا معلوم؟ شاید بسیاری از اتفاقات مشهور این دنیا زمانی رقم خورده باشد که یک انسان گمنام و هرگز یاد نشده در کتاب‌های تاریخ، در نقطه مهمی از کل فرایند، تصمیمی گرفت و قدمی برداشت و اثری گذاشت و پیامی رساند و مواردی از این دست.
نمایشی که این روزها در سالنی از عمارت هما روی صحنه است نیز مثل همان کتاب اشمیت، مخاطب را به فکر فرو می‌برد تا بار دیگر چنین سوالاتی را در ذهن مرور کند: ماندن یا رفتن؟ رسیدن به رویای شخصی یا باقی ماندن در یک عاشقانه‌ی دو نفره؟ تجربه طعم تلخ دلتنگی برای یار یا حسرت فراموشی یک ایده؟ این سوالات ... دیدن ادامه ›› به قدری ملموس و همه‌شمول است که بازیگران هر کدام یکی دوبار دیوار چهارم را می‌شکنند و با خروج از قالب نقش خود، مستقیم با مخاطب وارد گفت‌وگو شده و نظر آن‌ها را جویا می‌شوند و این اتفاق، نه تنها ذهن تماشاگر را مشوش نمی‌کند، بلکه او را نسبت به کشف آخر داستان، کنجکاوتر می‌سازد. او در حال تماشای دو نسخه از دو شخصیت مرد و زن است؛ مردی که می‌ماند، مردی که می‌رود، زنی که در جست‌وجوی رویاست، زنی که آرزوی خود را فراموش می‌کند. و در نهایت؛ شادی و حال خوب از آن کیست؟ این سوال می‌تواند به عدد صندلی‌های سالن نمایش، پاسخ متفاوت و متعدد داشته باشد، چراکه تعریف خوشبختی، تماشاگر به تماشاگر با هم فرق دارد.
تماشای این اثر را مخصوصا به کسانی که در مقاطع بالای آکادمیک در حال تحصیل در رشته‌هایی همچون جامعه‌شناسی، روانشناسی و ... هستند، توصیه می‌کنم؛ به‌ویژه در همین روزهای پساجنگ که مفهوم «مهاجرت» از نو پررنگ شده و روی پیراهنِ «انتخاب» پالتوی ضخیمی به نام «جبر» هم پوشیده است.
سارا جان
ممنون از یادداشت خوب‌تون. خوش‌حالیم که نمایش‌مون رو دوست داشتید.
۲۰ شهریور ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۱ خرداد ۱۴۰۴ ساعت ۱۷:۴۵
ما به تماشای اجرایی نشستیم که هم مخاطب خاص اهل تئاتر داشت و هم مخاطب عام صرف؛ چون تاریخ و تخیل و واقعیت رو به زیبایی در هم آمیخته بود و گاهی تراژدی از دلش بیرون می‌آورد و گاهی کمدی. وقت‌هایی هم که تنه به ابزورد می‌زد، برای تماشاگر سرنخ‌هایی باقی می‌گذاشت که لذتش رو دوچندان می‌کرد.
از همه مهم‌تر، مبتنی بر اصول روانشناسی بود و سری هم به مولانا و حافظ و خیام زده بود و خلاصه من گمون نمی‌کنم کسی ناراضی بیرون بره.
شاید درست‌ترین جمله درباره این نمایش، این باشه که: «هر کسی سهم خودشو برمی‌داره و بیرون می‌ره».
و همین کافیه.
سلام مچکرم از شما
یکی از بهترین کامنت های این دوره ی اجرای ما نظر شماست
بهترین درک و توصیف از کار ما رو داشتید خیلی ممنونم ازتون 😍🙌🏻
۲۵ تیر ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳۰ فروردین ۱۴۰۴ ساعت ۱۱:۵۸
من یه نکته‌ی فرامتنی به ذهنم رسیده که مطرح می‌کنم:
چهره‌هایی مثل سوسن پرور و امیر غفارمنش چند دهه‌ست که مشغول کار هستن
و ما در سال‌های اخیر کمتر روی صحنه دیده بودیم‌شون
ناگهان با پخش برنامه‌هایی در شبکه نمایش خانگی (مثل بازی مافیا یا جوکر) دوباره یه استقبال تازه اتفاق افتاد
و این عزیزان رو در صحنه تئاتر دیدیم و چه خوب که با توجه مخاطب هم مواجه شدن ... اما :
نتیجه این میشه که مخاطب، از پای تلویزیون خونه‌ش بلند شده اومده سالن تئاتر؛ مخاطبی که چندان عادت به چالش فکری نداره. گاهی فکر می‌کنم دور نیست با کیسه تخمه هم بشینه روی صندلی‌ها ...
بدون هیچ پیشینه‌ی ... دیدن ادامه ›› ذهنی هنری
بدون اینکه ذهنش عادت به اندیشه‌ورزی داشته باشه
برای همینه که باکس کامنت این صفحه پر از این سوالاته: «چرا همه شوخیا جنسه؟» «چی می‌خواستین بگین؟» «حرف نمایش چی بود؟» (انگار که برنامه کودکه و باید پیام آموزشی داشته باشه)
باور کنین نمی‌دونم این چیزی که دارم می‌نویسم خوبه یا بد
عالیه که عامه‌ی جامعه با هنر تئاتر آشنا باشه اما من فکر می‌کنم باید مفاهیم این چنینی بیشتر جا بیفته: «چرا تئاتر می‌بینیم» «فرق تئاتر با سینما و شبکه نمایش خانگی چیه» و صد البته اینکه خوندن نمایشنامه تبدیل به عادت بشه.
۰۵ اسفند ۱۴۰۳ ساعت ۰۹:۳۶
«غرب غمگین» یا زوال تمام دایره؟
سارا کنعانی
هرچند مخاطب ایرانی و چه بسا جهانی مارتین مک‌دونا را با «مرد بالشی» به خاطر می‌آورد اما طرفداران نمایشنامه‌های شخصیت‌محور و پاگرفته از مفاهیم روانشناسی به خوبی می‌دانند که او بیشتر از اینکه بلد باشد طنز سیاه بنویسد، می‌تواند از دل رابطه‌های گسست‌ناپذیر اجتماعی (مثل رابطه اعضای خانواده با یکدیگر) دراما بیرون بکشد و بعد سوار بر آنها، حرف اصلی خودش را بزند.
در متن «غرب غمزده» هم که البته این روزها با عنوان «غرب غمگین» روی صحنه ناظرزاده شاهد هستیم. رابطه‌ی سمی دو برادر روایت می‌شود که سعی شده در جریان معاشرت با یک پدر روحانی و یک دخترک جوان آراسته به احساسات لطیف، کمی از سیاهی (شاید هم خاکستری) فاصله بگیرد و به سفیدی بگراید اما این تغییر از اساس، امریست ناممکن؛ چراکه آدم‌‎ها هنوز از کینه‎های قدیمی دور عبور نکرده‌اند و اگر فرصت انتقام دست بدهد تا برادرکشی هم پیش می‌روند. البته این تنها لایه‌ی سطحی قصه است، وقتی دقیق‌تر می‌نگری در زیرمتن و عمق داستان به فلسفه‌ای پی می‌بری که قرار بوده روی شانه‌های مرد کشیش (پدر ولش) عیان شود؛ فلسفه‌ای که در تلاش است هنوز به جهان امیدوار باشد، هنوز آدم‌ها را به نیکی دعوت کند و هنوز دنبال معنا برای پوچی آن بگردد و البته که دست آخر نیز به همان سرنوشت تلخ غالب صاحبان نگرش‌های متفاوت دچار می‌شود و بعد، مرتکب آن گناه بزرگ نابخشودنی؛ ... دیدن ادامه ›› تمنای عدم.
«غرب غمگین» اولین تجربه کارگردانی فواد خراباتی محسوب می‌شود، هرچند که کوله‌باری از تجربه‌ی او در دستیاری کارگردان و اجرای طرح به خوبی در این اثر پدیدار شده و ابدا احساس نمی‌کنیم با یک هنرمند کار اولی مواجه هستیم. متن نیز توسط خسرو نقیبی (فیلمنامه‌نویس و دراماتورژ) و به‌آفرید غفاریان(بازیگر اثر) از نو ترجمه شده و به نظر می‌رسد همه چیز از پایه برای همین نمایش پی‌ریزی شده است؛ دیالوگ‌ها در مقایسه با سه ترجمه موجود در بازار تئاتری‌تر و ملموس‌تر است، هرچند که به دلیل حجم بالای سانسور (در صحنه‌های مستی شخصیت‌ها) آهی از نهاد تماشاگر بلند می‌شود و او در لحظاتی به خوبی متوجه دست‌بسته بودن کل گروه و بروز نقص‌های در اجراست. اساسا وقتی دو شخصیت لاابالی (کلمن و ولین) داریم، رسیدن به صحنه‌های سیاه‌مستی آنها یک انتظار طبیعی است، چه بسا بخشی از روند داستان و شخصیت‌پردازی نیز قرار بوده در چنین لحظاتی رقم بخورد، اما ... ؟ گویا قوانین موجود در ایران حتی از مخاطب ایرانی هم نسبت به دیگران مخاطبان تئاتر جهان یک «تئاتربین حرفه‌ای‌تر» می‌سازد، به این معنی که او باید نادیده‌ها و ناشنیده‌های روی صحنه را «حدس بزند» و به ادامه‌ی تماشا بپردازد و همین موضوع سختی کار همه اعضای تیم مخصوصا آوا فیاض، تهیه‌کننده اثر را مشخص می‌سازد.
ما شاهد یک نمایش رئال هستیم ولی این واقع‌گرایی در طراحی صحنه نمود نیافته. دیوارها به شکل بارزی کج و شیب‌دار ساخته شده تا ذهن را به پریشان‌احوالی ساکنان آن هدایت کند. داستان نمایش در همان سال نگارش اثر یعنی 1997 می‌گذرد اما روستای ایرلندی کوچک محل زندگی شخصیت‌ها (لی‌نین) تأثیرات زیستن در یک محیط کوچک پیش از رواج عمومی اینترنت را به نمایش می‌گذارد؛ آدم‌ها یکدیگر را می‌شناسند، درباره‌ی هم نظرات قضاوت‌گرانه بیان می‌کنند، با یکدیگر دادوستد دارند و البته هنوز باورهای سنتی یک ارزش محسوب می‌شود و برای مثال، گریلین به شوخی می‌گوید باردار شده تا سر به سر کشیش بگذارد. جهان زیبایی که پدر ولش به دنبال آن است و به خاطر ناتوانی در ساختنش سرخورده شده، حتی در این روستای غیرمدرن و دور از شهر هم پا نگرفته است؛ آیا مک‌دونا می‌خواسته با بازتاباندن این تصویر، تئوری نا امیدیش را از جهان تکرار کند؟ او حتی از باخت تاریخی تیم فوتبال ایرلند از هلند در اکتبر 1997 (که مانع از صعود به جام جهانی 2002 شد) هم یاد می‌کند تا به این ترتیب هم یک بُعد زمانی به نمایشنامه داده باشد و هم یک نا امیدی و غصه جمعی و آشنا را به جهان اثرش اضافه کند؛ انگار که پدر ولش هم درست شبیه آن هوادار فوتبالی است که سه تا گل از رقیب خورده و حالا هیچ چیز آرام‌اش نمی‌کند الا اینکه خود را به قعر دریاچه بیاندازد و فراموش کند که کشیش کاتولیک نمی‌تواند معشوق یک دخترک زیبا باشد، آن هم دخترکی که ساقی روستا شده و به جوانان، آت و آشغال می‌فروشد!
۲۱ بهمن ۱۴۰۳ ساعت ۱۵:۴۴
1901؛ یک خوانش شخصی از مرد دیوانه‌ی رنگ‌ها
سارا کنعانی

ونگوگ 11 سال قبل از 1901 از دنیا رفت تا در زمانه‌ای که هنوز اطرافیانش او را به خاطر می‌آورند، به قصه‌ی آنها ورود کند و حتی قتلی را به گردنش بیاندازند، چون دیوانه بود و دیوانه‌ها، نه معتبرند و نه صاحب دارند!
آنچه خواندید شاید پلات داستانی ساده‌ای بوده که در ذهن بیتا خسروی، نویسنده و کارگردان جوان نمایش «1901» شکل گرفته و او را به حرکت وا داشته است. اشاره ظریف و کمرنگ او به کلیت مفهومی به نام ونسان ونگوک از «شب پرستاره» و «گل‌های آفتابگردان» در متن قصه و طراحی لباس، فراتر نمی‌رود و البته پر واضح است که این تصمیم، انتخابی عامدانه بوده تا سوار بر دیوانگی شاعرانه‌ی یک هنرمند جهانی شده در تاریخی نه چندان دور، داستان خودش را تعریف کند، داستان مرگ اخلاق و انسانیت در لباس تمدن.
نمایش «1901» که این شب‌ها در سالن طهران روی صحنه است، ژانری معمایی دارد که در اولین سال قرن بیست می‌گذرد؛ زمانه‌ای که زن‌ها هنوز لباس‌های ... دیدن ادامه ›› دست‌وپاگیر و تشریفاتی را حتی برای زندگی روزمره می‌پوشند، آوازه‌ی پدیده‌ی نوپایی به اسم فمنیسم به گوش‌‍شان نخورده و قشر دوزنده و بافنده‌ی لباس می‌توانند تحت عنوان «هنرمند» نمایشگاهی از آثار خود برپا کنند و اسم و رسمی به هم بزنند، بدون اینکه کسی بو ببرد شاید بتوانند آدم هم بکشند!
مهم‌ترین شخصیت نمایشنامه در پیشروی داستان، یکی از کمترین حضورها را روی صحنه دارد و البته بازی درست بازیگر (بهار فخرائی) این غیبت را جبران می‌کند. با این همه، تناقض‌هایی از این دست، کم نداریم که رفته رفته جای خود را به سوال می‌دهند: انگیزه‌ی زن از کشتن مقتول داستان چه بود؟ چرا نه داستان و نه شخصیت‌ها ما را به پاسخ این سوال رهنمون نمی‌شوند؟ نابینا بودن کاراکتر همسر نویسنده، چه کارکردی در روند قصه دارد؟ دلیل چالش‌های لفظی بین شخصیت‌های نمایش که اهالی دهکده هستند، دقیقا چیست؟ دختر شیرفروش و نامزدش اگر از قصه حذف بشوند، چه اتفاقی رخ می‌دهد؟
ما با یک اثر رئال مواجه هستیم اما در یکی از پرده‎ها دختر شیرفروش در ملاقات با نویسنده، آواز می‌خواند، گویی که یک نمایش موزیکال در حال اجراست و این بخش از نمایش به وضوح از دل آن بیرون می‌زند.
در بسیاری از اوقات بازی بازیگران به گونه‌ایست که انگار صرفا منتظر هستند نوبت‌شان بشوند تا دیالوگ خود را بیرون بدهند و مخاطب در حسرت شنیدن جمله‌ای که از عمق قلب ادا شده باشد، باقی می‌ماند. می‌توان گفت نمایش با حضور قاضی (فواد شافعی) و همسرش با قوت شروع می‌شود اما در ادامه مخاطب را کمی نا امید می‌کند؛ البته بازی نقش بازپرس (نهال حاجیان) هم با وجود افت و خیزها (که با توجه به طول نقش قابل اغماض است) به دل می‌نشیند.
با این همه، نقاط مبهم هنوز فراوان است: مخاطب قرار است از تماشای معاشرت بین قاضی شهر، بازپرس شهر، زن آرتیست شهر، دختر شیرفروش و صد البته دختر دیوانه‌ای که اتفاقا اصل حقیقت را می‌گوید، چه چیز دستگیرش شود؟
نکاتی فرامتنی در این نمایش وجود دارد که ذهن مخاطب ناخواسته درگیر آن می‌شود؛ مثلا چرا پوستر نمایش خالی از اسم عوامل و به خصوص بازیگران است؟ چرا میزانسن‌ها به گونه‌ای طراحی شده که تمام بازیگران سهم خودشان را از نگاه تماشاگر دریافت نمی‌کنند و بعضی از کاراکترها بیشتر به چشم می‌آیند؟ باید پذیرفت با کمی تأمل جا داشت با نمایش استخواندارتری مواجه بشویم، برای مثال فرش پهن شده در کف سالن طرحی مدرن دارد که محصول دهه‌های اخیر است و اروپا و امریکا قرون گذشته، همگی مشتری فرش‌های اصیل ایرانی بودند که از طریق جاده ابریشم به دست‌شان می‌رسید.
در پایان نمی‌توان از ایده زیبای دامن زن قاتل که به عناصر اصلی تابلوی «شب پرستاره» آراسته شده بود، چشم‌پوشی کرد که در آخرین دقایق از نمایش با تاریک شدن صحنه، شاهد جلوه‌ی بیشتر آن هستیم که البته اگر مخاطب چهره بازیگر را هم در این لحظات می‌دید، اثرگذاری قوی‌تری اتفاق می‌افتاد اما این غفلت را هم باید پای جوانی سازنده اثر گذاشت و از آن عبور کرد.
این یادداشت در جام جم هم کار شده:
https://jamejamonline.ir/fa/news/1493020/%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D9%87%D8%A7
درود برشما
سپاسگزارم از وقتی که برای اثر ما گذاشتید
در مرحله اول گفتگو میکنیم با شما
سوال های پیش آمده در ذهن تماشاگر ، اولین خواسته من از این نمایشنامه بود. به نظر اثری قابل ارزش است که به فکر بیاندازد .
به فکر از حضور لورس و گابریل، گفتگو های اشراف و رعیت ، همه و همه خواسته ی نویسنده‌ی این اثر بوده و خرسندم.
میزانسن های انتخابی ... دیدن ادامه ›› بنا بر کارگردان چیده شده ،اگر شخصیت قاضی را در نمایشنامه داریم از قاضی انتظار رفتار های پر تنش و عجیب غریبی نباید داشت مگر اینکه بر تفکر ساختار شکنی جلو رفت .
قاضی، یک سکوت و سکون در خودش دارد که در شخصیت پردازی توماس دسنوس اعمال شد و حال تماشاگر این عمل را دیده. این که تماشاگر این کارکتر رو بسیار فعال میخواهد بنا بر سلیقه شخصیست و از دیدگاهی میتواند بد هم نباشد و خارج کلیشه.
مثال، جوهان آلبارد شخصیت بازپرس توانمند آلمانی را دارد. آلمانی ها بیش تر شخصیت درونگرایی دارند و بازپرس ، کسی است که نگاه میکند، به تمام رفتار ها ، حرف ها، عکس العمل ها دقت میکند ، نگاه میکند و بعد فکر میکند !
مجدد خواستن فعالیت بیش از حد از یک بازپرس سلیقه شخصیست. که هر انسانی سلیقه ای زیبا در درون خود دارد و این تفاوت ادمیزاد است که باعث میشود قلمِ خسروی با قلم دیگری و دیگری و دیگری فرق های گوناگونی داشته باشد ✨
در انتهای داستان، ما حقیقت را در دل تاریکی به دست آوردیم
و واقعیتِ حقیقت ،وقتی تماشاگر را تشنه‌ی فهمیدن کرده است، باید به چشم بیاید و توجه صد را جذب کند.
معلوم بودن چهره ی فردِ بخصوصی در میزانسنی که در تاریکی ، با اعمال و تشخیص نور، و طراحی نور پردازی انجام شده و دلیل اصلی این میزان، نور بودنِ حقیقت است، چه ارزشی دارد؟
ما تمام دقیقه های این نمایش را در روشنایی دیدیم. اگر قرار بود چیزی مشخص شود در روشنایی میشد . اما هدف، نور در تاریکیست نه مشخص شدن چهره یک کارکتر …
حقیقت، چهره ی کارکتر نبود، اصلِ حقیقت نور بود

و در اخر
لطفِ نگاه شما بود بانو
مفتخرم از حضور شما و نظر پر از احترامتون
مانا و سبز باشید 💛
۲۱ بهمن ۱۴۰۳
بیتا خسروی
درود برشما سپاسگزارم از وقتی که برای اثر ما گذاشتید در مرحله اول گفتگو میکنیم با شما سوال های پیش آمده در ذهن تماشاگر ، اولین خواسته من از این نمایشنامه بود. به نظر اثری قابل ارزش است که ...
ممنون خانم خسروی بابت قلم زیباتون من دوبار نمایش 1901 و اومدم تماشا کردم واقعا عااالی بودین همگی ومخصوصا متن نمایشنامه تون دست مریزاد موفق باشید انشاله شاهد نوشته وکارهای بیشتر شما درآینده باشیم، یاعلی
۲۵ بهمن ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر
شعر و ادبیات

تماس‌ها

sarakanaani1989tehran@gmail.com