در خوابم
در خوابم
دیدهام خوابیدهام در خوابم
حال میتوان آسان لب گشود
پس ده سرای به تاراج رفتهی پشت سایه افکن بینامم
سقوط کردهای از خاک به این فریبنده سنگ بزرگ
آگاهم از من نشانم ربودی و نشانی خواهی شد در ندیدههایمان و شنیدههایشان
هوشیاریام اکنون آن بینیازترینم است بر من که نخواستم و تیغ مرگش برم سخن را کلام به کلام یادآورم کرد، چیزی نمانده و عمرم نیم دیگرش دقیقهای است رو در روی آینهی زندگیام با کلیشهی سالها
نمیروم از جایگاهی که نروید اسمت از خونم و نمیروید از قدم گاهت صدایی تشنهی هم آغوشیمان که لعنت بر لحظهی دانستن و مرگ نصیب تفکر و تعقل و ناسزاوار اندیشه
خوش خیالم و نمیدانی
خوش خیالی و نشانت ندهم دانم و در من اکنون زاده بر تو این بود که تو کیستی، از همین عمل بود که گِردَش بگرد و پیدا نکن، بر ریسمانم گره خوردی که نتیجهاش را خواستم همین بینم
راه دیگری نیست
هیچ راه دیگری نیستمان
هیچ یک راهی هم نبود و گر نبود پس مرگ نبینیم
عاشق بیدار میشوم
بیدار شدم
بیدار هستم
میبینم و میشنوم
گمان مبر آنقدر خواستنت برایم آسان جلوه گر شد که جسم را یک تن با صخره نکردم و گر میشد مقتولت بودم که این لیاقتت نبود، در جانسوزیات آگاهم از شکسته دلت که نباشد عشق نمیدانی.