گفت : از حرفهای نگفته بگو ، از غم های نگفته !
گفتم : چه بگویم ! که نگفتن بهتر است در این روزگار غریب !
اصلا چه بگویم که کلمات نمی توانند آبی بر آتش باشند ، که کلمات خود غریبند ! ناتوانند ، بعضی حرفها حضور می طلبد ، حضوری تمام قد ! تا رنج دانستن را بتوانی از کلمه ها عبور دهی ، از اشک ها عبور دهی ، از دنیا عبور دهی !
گفت : آزادی در بی آرزویی ست ! بی آرزو باش !
گفتم : در بی آرزویی این گونه آرزو مند شده ام ، غریب شده ام ، اشک شده ام !
گفت : بهار که بیاید ، غم از دل برود !
گفتم : بهار که بیاید غم
... دیدن ادامه ››
از جان نرود !
گفت : این گونه بی شکیب ، بی تاب ، به کجا ؟
گفتم : نمی دانم ! بگذار بروم ، سر در کوه بگذارم ، بی صدا گریستن خود عالمی دارد !
او هیچ نگفت !حرفی برای گفتن نداشت !
مرضیه زمانی