شب نیست
روز هم نیست
شاید برزخی است میان این دو
در اینجا تاریکی موج می زند،
اما دلم به خیال هاله ای نور دست از تقلا بر نمی دارد
کمی آن طرف تر
پرتگاهی است که عاجزانه مرا به سوی خود می خواند
ثانیه ها از عبور می گویند
زمان از گذر حرف میزند
و لحظه ها به گذشتن می اندیشند
حال
من ماندم و ...
اوهام این همه رفتن ها
نه...
دیگر کار از کار گذشته است
من
بی پروا
به رویایم نزدیک می شوم
.
.
.
پی نوشت:دلم آرامش ابدی می خواهد
از: دست نوشته های خط خطی (شادی)