چجوری یه نمایش میتونه توی یک ساعت اینجوری روی تک تک زخمامون دست بذاره
بی نظیر بود
بازیها پر از حس
پر از رنج مشترک
پر از فریاد های نزده ......
اون صحنهای که رها از مرگ مادربزرگش گفت سوگ ۱۴ ساله ی من رو به اشک تبدیل کرد و تازه احساس کردم سبک شدم
طراحی لباس آواگنجی انگار نمادی بود از شور زندگی امید دلتنگی سردرگمی عاشقی و غم غربت
تعاملی که با مخاطب داشتن احساس خودمونی بودن
و جزئی از بازی بودن رو میداد