این روزها فاصلهی دست و ذهنم چیزیست شبیه به فاصلهی زمین با سیاه چالهای خاموش بر لبهی کهکشانی دور
این غزل هم هیچ نیست مگر سطری از رنجنامهی مشترک ما
الا ای گروه شکمسیرها
ته ِ دیگ خوردهست کفگیرها
به خون شهیدان، دمی زندگی
نیَرزد به اینگونه تحقیرها
مکن تکیه ای چشم ظاهرپرست
به جمعیت ِتحت ِتاثیرها
جهان تا بخواهی به خود
... دیدن ادامه ››
دیده است
کران تا کران بانگ تکبیرها
ندیدی به یک چشم بر هم زدن
به هم میخورد خواب زنجیرها؟
سپر دادم اما نخواهم گرفت
اماننامه از دست شمشیرها
برادر تفنگ،آبپاشت کجاست؟
من عادت ندارم به این تیرها
شییه خودم سالها مردهاست
امیدی که بستم به تغییرها
مرا کشت آنچه تو را بیمه کرد
میان من و توست توفیرها
خودت چشم داری ببین و نپرس
چه حاصل از این شرح و تفسیرها
ولی روزگاری به هم می رسیم
پس از آخرین زنگ آژیرها
#احسان_افشاری