من آن سحرگاه،
خسته
اما نه از نخستین تپشِ تولد!
پای در آتشِ رندی نهادم
لحظهای
که جهان هنوز
زیر پوستِ روشنایی میتپید.
کَسی نبود
آنگاه که جَستم؛
هیچ آغوشی
پشتِ من نایستاد.
جز من،
با
... دیدن ادامه ››
من
کسی یار نبود.
رفتم،
تا مرزِ آخرین سایهام؛
در دالانِ بیپایانِ تاریکی
میگذشتم،
و دستهایی دراز و سیاه
از هر سو
چیزی از من
میطلبیدند
اما من
به هیچ ایمان داشتم؛
وجودم
از عدم پُر بود
چون کاسهای
که تهیتر میشود
هرچه لبریزتر است
راهی دراز
دویده بودم
بییکدمِ مکث
بیپناهیِ نفس.
آن دستها
شاید اکنون
کوتاه شده باشند
شاید به تاریکیِ خود
بازگشته باشند.
اما کافیست
به آنی
مست شوم،
سر بگردانم
و این سیاهیِ چسبیده بر گریبان
عدمِ خاموش را
به یغما ببرد
چنان آرام
چنان عمیق
که گویی
همیشه با من بوده است.