یکبار زمانی که بیش از چند سال نداشتم، آدمی که نامش را فراموش کردم و نسبتش را نمیدانم، در جایی که آدرسش به کل از خاطرم پاک شدهست، مهمترین چیز زندگیم را در کف دستم گذاشت و مشتم را بست. مشت که گشودم چند سال گذشته بود و من چندساله بودم. و نمیتوانستم بفهمم که وجود واقع در حقیقت ذهن چگونه به یکبارگی مانند مشتی بسته میشود. پس خودم را از بلندیهای زمین به پستترین نقطه انداختم و گمان کردم که میتوانم پرواز کنم. اما تنها مشتم گشوده شد.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی