کوچک که بودم چقدر بزرگ فکر میکردم. میخواستم روی بلندترین ابر، نوک قلهی کوه بنشینم و تمام چیزها زیر انگشتهای پایم بلغزند و جهان نام من را روی سنگها بتراشد و زمان مداوم تکرارم کند، نامیرا، موثر، جاودان. حالا یه گوشهی دنیا کز کردم و مدام تلاش میکنم از چشم دنیا پنهان شوم. میروم زیر سایهها. و تنها نیفتادن اتفاقها آرام و خوشبختم میکند. چه اندوهگین شد سرنوشت ابرنشین دیروز، زیر عمیقترین سنگها. که نامش گم باد از جهان. و عمرش تنها زمزمهای شد میان هیاهو که کسی با تردید برگردد و گمان برد که صدایی شنیده، اما مطمئن نباشد.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی