قرار شد یه خاطره ی برفی تعریف کنم که دیدم بهتره اون خاطره رو بدون اینکه به واقعیتش دست بزنم داستان کنم ، دقیقن در همون سبک و ژانری که باقی داستانهام رو مینویسم .
فقط ممکنه خوندنش برای خیلیها عذاب آور و خسته کننده باشه چون در این سبک من عمدن خیلی توضیح میدم و راویِ داستان یه جورایی در همه ی شئونات زندگی خود درگیری داره :d
( ضمن اینکه چون طولانی شد دیگه حوصله م نگرفت مجدد بخونمش و غلطهای تایپی و ... رو اصلاح کنم ، پس اگر احیانن خوندین ، خودتون بی زحمت اوناش رو اصلاح کنید در ذهنتون
... دیدن ادامه ››
. سپاس )
« کاری که برف با تنهایی من کرد: یک گزارش موقت »
قسمت اول
کافه کافکا تقریبن خلوت بود. تقریبن خلوت یعنی سه نفر، یک گربهٔ خیالی، و یک فنجان قهوهٔ سرد شده که کسی فراموش کرده باشد بنوشدش.
من آن فنجان بودم.
نفسها روی شیشه مینشستند، آرام، بیصدا، مثل امضاهایی که کسی نخواسته ، روی هم تلنبار میشدند . کافه شبیه کشتی تکافتادهای بود که موتورش مدتهاست از کار افتاده و ناخدا رفته باشد توی کابینش با خاطراتش ورق بازی کند.
من گوشهای نشسته ، به فنجان قهوهام خیره شده بودم. خیره شدن به قهوه ورزش خوبیست. عضله نمیسازد ولی بی حوصله گی آدم را خوب مشت و مال میدهد . بیحوصله گی یعنی قهوه سی دقیقه پیش سرد شده باشد و تو هنوز منتظر باشی اتفاقی بیفتد. قهوهها هیچوقت اتفاق نمیافتند. قهوهها فقط سرد میشوند. مظلوم و سربه زیر .
چند قدم آنطرفتر، خیابان اشپالنبرگ ۱۴، خانهٔ کریسمس یوهان وانِر بود. گویهای شیشهای قدیمیاش برق میزدند. گویهای شیشهای قدیمی همیشه برق میزنند، انگار فراموش کردهاند چه سالی ساخته شدهاند و هر سال را با سال پیش اشتباه میگیرند – رفتاری که در انسانها نشانهٔ زوال عقل است و در تزئینات کریسمس نشانهٔ اصالت. توریستها پشت ویترین صف کشیده بودند. صفِ آدمهای شبیه به همی که دنبال کریسمسی میگردند که توی ویترین جا شده باشد. کریسمس ویترینی گرانتر از کریسمس معمولیست ولی وزن کمتری دارد – میشود توی کادو گذاشت و به کسی داد که نمیشناسی.
سال پیش همین موقع، خانه را با ریسه ها و کاغذرنگیها و یک درخت کاج واقعی تزئین کرده بودم. ریسهها چشمک میزدند – ۳۲ چشمک در دقیقه، شمردمشان. درخت بوی کاج واقعی میداد. کاج واقعی بوی رفتن میدهد، انگار درخت هنوز دلش توی جنگل مانده باشد و فقط مؤدبانه پذیرفته باشد بیاید توی خانهٔ تو. یک مهمان مودب که بخاطر پاهای کثیف و ریش ریشش مدام خجالت میکشد و خودش را پشت ریسه های LED و گوله های رنگی پنهان میکند . بوی دارچین از آشپزخانه میپیچید. دارچین بوی انتظار میدهد – انتظارِ چیزی که توی فرِ خاموش به خیال خودش در حال پختن است، یا انتظارِ کسی که قرار است زنگ در را بزند و هیچوقت نمیزند.
اما امسال فرق داشت. چیزی درونم خاموش شده بود. خاموشی دو نوع است: خاموشیِ یخچال ، که مثل آدمها خواب و بیدارش روی اتومات است و خاموشیِ یخچال وقتی از برق کشیده باشیش. خاموشی من نوع دوم بود. نه صدای موتور میآمد، نه چراغی روشن بود. فقط مواد غذایی داشتند آرامآرام خراب میشدند و من یادم رفته بود درِ یخچال را باز کنم. من از درون داشتم بو میگرفتم و این را هر کسی که چند دقیقه ای کنارم مینشست متوجه میشد و برای همین زود در میرفت .
تنهایی مثل یک دیوار سنگی دورم را گرفته بود. فقط میخواستم بزنم بیرون. بروم. هرجا. «هرجا» زیباترین مقصد دنیاست. هرجا نه پایتخت دارد، نه فرودگاه، نه راهنمای سفر. هرجا جاییست که وقتی میرسی، میگویی: «آه، اینجا. » و هیچکس نمیداند یعنی چه، حتا خودت.
همانجا، چشمم به گچنوشتهای روی تختهسیاه کوچک کنار دستگاه اسپرسو افتاد. تختهسیاههای کافهها دستگاههای جالبیاند. انگار خداوند برای آدمهای بلاتکلیف پیغام میگذارد. نوشته بود: «تنها کریسمسی که یادت میماند، کریسمسی است که توش راه بیفتی. شاید بروی جایی که برف، همه چیز را پاک میکند.» زیرش برگهای با لوگوی قطار ریشین چسبانده بودند. لوگوی ریشین شبیه مار قرمزیست که گره خورده باشد به خودش – یا شبیه نقشهٔ مسیری که فراموش کرده باشد کجا شروع میشود. روش نوشته بود: «St. Moritz, 4h 38min».
چهار ساعت و سیوهشت دقیقه. بعضی اعداد سنگینند – مثل سن، مثل بدهی، مثل تعداد آدمهایی که بهت قول دادهاند تا همیشه کنارت بمانند و رفته اند . بعضی اعداد سبکاند – مثل ۴:۳۸. این عدد سبک بود. آنقدر سبک که میشد برداشتش و گذاشتش توی جیب، کنار بلیت. با خودم گفتم: «چرا که نه؟» و توی گوشیام بلیت خریدم. خرید بلیت با انگشت شست یعنی تصمیم گرفتن بدون دخالت مغز. مغز همیشه زیادی سؤال میپرسد. انگشت شست فقط میزند.
صبح ۲۳ دسامبر از راه رسید. صبحهای دسامبر دیر میرسند، انگار خورشید هم زیر لحاف سنگین زمستان با خودش کلنجار میرود: «بروم؟ نروم؟ بروم؟» و نهایتن میرود، ولی با اکراه، مثل کارمندی که حقوقش را دوست دارد اما شغلش را نه. سکوی شمارهٔ ۴ ایستگاه Basel SBB آنقدرها که فکر میکردم شلوغ نبود. آدمها با چمدانهای کریسمس هولهولکی میدویدند. چمدانهای کریسمس سنگینتر از چمدانهای معمولیاند – انگار کادوها جاذبهٔ اضافی دارند. من چمدان نداشتم. فقط یک کولهٔ کوچک. کولهٔ کوچک یعنی آدمی که بلد است چیزهایی را جا بگذارد.
قطار راه افتاد. شهر شروع کرد به عقب رفتن. این قانون فیزیکِ رفتن است. رود راین، کارخانهها با دودکشهایی که انگشت های اشاره ی بی معنا و بی مزه ای هستند که میروند روی اعصاب آسمان ، تپههای پوشیده از برف. برف اول لکّهلکّه بود، مثل یادهایی که میدانی داری ولی دقیقن نمیدانی مال کجای زندگیاند. بعد یکپارچه شد. سفید کامل. رفتم واگن رستوران، قهوه خریدم. قهوه در قطار مزهٔ تأیید دارد – انگار با هر جرعه به خودت میگویی: بله، هنوز بیداری، هنوز کسی هستی که قهوه میخورد. برگشتم سر جا، نقشه را باز کردم: بازل – زوریخ – خور – سنت موریتز. اسمها را بلند خواندم. بازل مزهٔ نمک عزیمت. زوریخ مزهٔ ساعتهای ویترین. خور مزهٔ دود هیزم. سنت موریتز – هنوز نرسیده بودم، حدس میزدم مزهٔ ارتفاع باشد. ارتفاع همیشه مزهٔ «اگر بیفتم چی؟» را دارد.
خور. پیاده شدم. قطار قرمز ریشین آنجا بود – ماری سرخفلس که میان صخرههای سفید چنبره زده باشد. انگار یکی رفته باشد به کوه گفته باشد: «ببین آقای کوه، ما یه قطار داریم میخواهیم از وسط شما رد بشه.» و کوه – که کوه است دیگر – کوه ها حرف نمیزنند . کوه ها فقط ابرو دارند و میتوانند اخم کنند . پس قطارها رد شدند و کوه ها ابرو به هم فشردند .
رسیدیم به پل لندواسر. قطار داشت توی هوا شناور میشد. نفس در سینهام حبس شد. از روی درهای عمیق رد میشدیم. ستونهای سنگی پل رو به آسمان بودند. مردی کنارم به پسر کوچکش گفت: «ببین، اینجا قلب آلپ است.» پسر پرسید: «قلب یعنی چه؟» و من فکر کردم چه سؤال خوبی. قلب یعنی چه؟ میخواستم به این سوال خوب فکر کنم که حوصله ام مرا کنار کشید و گفت : ببین تو رو کار ندارم ولی من حالم از این پیری و حرفاش بهم میخوره ، میرم نه واگن سیگار بکشم .
و خب آدمها وقتی حوصله شان میگذارد میرود خیلی تنها میشوند ، آنقدر تنها که هیچ سوالی تعجبشان را بر نمیانگیزد . بلند شدن یا نشدنِ تعجب آدمها خیلی زیاد به سنشان ربط دارد . پیرها چون دیگر تعجبشان بر نمیانگیزد ، برای همین هی تلاش میکنند تعجب جوانترها را بر بیانگیزند .
پایان قسمت اول