چه از لحاظِ حس و حالِ معنوی، چه از بُعد مادّی و اقتصادی، فرق زیادی هست بین زندگی تو آپارتمان مِلکی و منزلِ اجارهای.
تو خونهای که مالِ خودته، میتونی بازسازی کنی، در و دیوارش رو رنگ کنی، واسش با عشق و احساسِ تعلق هزینه کنی و بدونی که اوّل و آخر، هر گلی زدی، سردرِ خونهی خودت زدی.
ولی خب تو خونههای رهن و اجارهای، از قبل میدونی عرفاً و رسماً از اقامتِ دائم خبری نیست. دیر یا زود ودیعهی اوّلات رو، تازه اگه چیزی از سر و تهش نزنن، پس میگیری و هرچی هم این وسط اجاره دادی، هزینه میشه و روز از نو، میری سراغ یه صابخونه دیگه و یه خونه دیگه و یه محلّه دیگه.
بودنِ تو بعضی از رابطهها هم حکمِ زندگی زیرِ یه سقفِ موقّت رو داره. اصلِ دلت رو همون اوّل میذاری گرو و بقیهی طولِ رابطه هم از وقت و درک
... دیدن ادامه ››
و احساست خرج میکنی تا مبادا چراغ رابطه کمسو بشه. سرِ موعدش هم که بشه، دلت رو که اگه دیگه بشه بهش گفت دل، میذارن کفِ دستت و راهت رو، اونم با اسباب اثاثیهای به اسمِ «تجربه»، میکشی که بری پیِ مابقیِ زندگیت.
این مدل مستأجری، واسه خیلیها تو این روزگار حالِ غریبی نیست.
اما جایی میرسه که عطای چهار متر بیشتر و دو تا محلّه بالاتر رو به لقاش میبخشی و دل میدی به یه سقفِ ساده امّا امن و برقرار. دلی که خندههاش میشه رونق رابطه و طنین صداش، بیواهمه از اخمِ صابخونه میره تا هفت تا رابطه اونطرفتر! خوشیهات اعتبار دارن و بودنت به رسمیت شناخته میشه. هر ذرّه که از جیبِ سلیقهات خرجِ دکور رابطه کنی برمیگرده به جیبِ کِیف و هیجان و دلخوشیت.
اینجوریه که خودت میشی صابخونه و داشتن همچین حسّی میارزه
حتی اگه کارتنخواب باشی.